برنامه ریزی، سازماندهی، بسیج منابع و امکانات، هدایت و کنترل پنج اصل اساسی مدیریت است. مدیران باید برای همه ی این اصول از مهارت کافی برخوردار باشند.

گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
اصغر طاهرزاده

 

«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ»؛ آنچه شما به جاى خدا مي‌پرستيد جز نام‌هايى چند نيستند كه شما و پدرانتان آن‌ها را نام‌گذارى كرده‏ايد و خدا دليلى بر حقانيت آن‌ها نازل نكرده است. فرمان جز براى خدا نيست. دستور داده كه جز او را نپرستيد. اين است دين پايدار ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.

خلاصه فصل اول
تکنولوژي؛ هدف يا وسيله؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم
«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ»؛ آنچه شما به جاى خدا مي‌پرستيد جز نام‌هايى چند نيستند كه شما و پدرانتان آن‌ها را نام‌گذارى كرده‏ايد و خدا دليلى بر حقانيت آن‌ها نازل نكرده است. فرمان جز براى خدا نيست. دستور داده كه جز او را نپرستيد. اين است دين پايدار ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.

سراب تفکر غير توحيدي
حضرت يوسف (ع) در زندان، بينش توحيدي خود را در مقابل آن دو نفري که تقاضا کرده بودند خوابشان را تعبير فرمايند، اين‌طور اظهار داشتند که؛ هيچ طعامي براي شما نمي‌آورند مگر اين که من تأويل و حقيقت آن طعام و نهايت کار را براي شما بيان مي‌کنم؛ «ذَلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي»  و اين‌ها را پروردگار من به من آموخته و هم او شاهد صدق دعوت من است. چون علم به تعبير خواب و خبردادن از تأويل حادثه‌ها از علوم اکتسابي نيست. لذا حضرت مي‌فرمايند؛ چون شرک را رها کردم خداوند چنين علومي را به من تعليم فرمود. حضرت براي اولين بار فرصت را غنيمت شمرده و دعوت به توحيد را شروع کردند  و نَسَب خود را افشاء نموده و فرمودند: «وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَآئِي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَا أَن نُّشْرِكَ بِاللّهِ مِن شَيْءٍ، ذَلِكَ مِن فَضْلِ‌اللّهِ عَلَيْنَا وَ عَلَى‌النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَالنَّاسِ لاَ يَشْكُرُونَ»؛  و آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروى نموده‏ام، براى ما سزاوار نيست كه چيزى را شريك خدا كنيم، اين از عنايت‏خدا بر ما و بر مردم است ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمى‏كنند.
حضرت يوسف (ع) مي‌خواهند افراد را متوجه بينشي بفرمايند که در اثر توحيد نصيب موحّدان مي‌شود لذا در آخر آيه فوق مي‌فرمايند: «ذَلِكَ مِن فَضْلِ اللّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَشْكُرُونَ»؛ يعني اين بينشْ فضل و لطف خدا است بر ما خانواده ابراهيمي و بر همه مردم، ولي اکثر مردم از نور توحيد بهره نمي‌گيرند و لذا از آن بينش و بصيرت محرومند. سپس در ادامه؛ ظلمات نگاه شرک‌آلود را زير سؤال بردند که: «يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ»؛  اى دو نفر زنداني آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر.
در اين آيه سخن از نگاه به حقيقتِ يگانه‌اي است که در سراسر هستي حاضر و حاکم است، و نظر به آن، نظر به حقيقتي است سراسر خير و برکت، حقيقت يگانه‌اي که واحد قهار نيز هست و هيچ جايي براي ارباب‌ها و رب‌هاي خيالي غير موحدان باقي نمي‌گذارد، در نتيجه غير موحدان در خيالات خود خداهايشان را ساخته و مي‌پرستند. زيرا در عرض خداي واحد قهار خدايي نمي‌تواند باشد. آن‌هايي که به غير از خداي واحد نظر دارند عملاً به سراب نظر دوخته‌اند و لذا هيچ بهره‌اي از آن پرستش‌ها نصيبشان نخواهد شد و در ظلمات و بي‌بصيرتي به‌سر خواهند برد. با اين مقدمه است که مي‌فرمايند:
«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ»؛
حضرت در آيه فوق مي‌فرمايند شما اسامي بي‌مسمايي را مي‌پرستيد که خودتان و پدرانتان ساخته‌ايد بدون آن که از ناحيه خداوند دليلي بر کار شما آمده باشد که شما آن‌ها را شفيعاني بين خود و خدا قرار دهيد، در حالي که حکم خدا اين است که فقط او را بپرستيد، و اين است دين حقيقي و پايدار و تزلزل ناپذير که توان اداره شما و جامعه شما را دارد ولي بيشتر مردم به جهت غفلت از حقيقت يگانه هستي، از مکتب توحيدي آگاهي ندارند.حضرت مي‌خواهند به خوبي روشن کنند غير از بينش توحيدي، هيچ فکري نمي‌تواند مسائل جامعه را حل کند و حيات انسان‌ را در جهتي که نياز حقيقي او است سوق دهد. مي‌فرمايد: آن‌چه تکيه‌گاه خود قرار داده‌ايد ساخته ذهن شما است «أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا»؛ به عنوان يک قدرت فعّال واقعيت خارجي ندارند، شما آن‌ها را قابل اعتماد کرده‌ايد و از آن‌ها اميد تأثير در سر نوشت خود را داريد.

وَهم چه مي‌بافد، عقل چه مي‌يابد

عده‌اي معبودهاي خود را تحت تأثير وَهم خود مي‌سازند و بر اساس قدرت ذهني که خودشان در آن‌ها تصور مي‌کنند آن‌ها را منشأ قدرت مي‌پندارند و آن‌ها را مي‌پرستند و از آن‌ها انتظار نجات و راه گشايي دارند. ولي عده‌اي از طريق عقل خود متوجه حقيقت عالم وجود که منشأ همه‌ي کمالات عالم است مي‌شوند و در راستاي ارتباط با او از نور کمالات او بهره‌مند مي‌گردد و از او راه گشايي مي‌طلبند. معبودهاي افرادِ نوع اول «وَهمي» و معبودهاي افراد نوع دوم «عقلي» و حقيقي است. حضرت يوسف(ع) در آيه فوق متذکر اين نکته شدند که فرهنگ غير توحيدي دل در گرو چيزهايي دارد که ريشه‌اش در وَهم افراد است و نه در عقل. آري اولين چيزي که حضرت يوسف(ع) در تبليغ توحيد روشن نمود پوچ بودن چيزهايي است که «وَهم» بدان اشاره دارد، زيرا تا وَهم در زندگي انسان ميدان دارد فرهنگ غلط، خود را با چهره‌هاي مختلف مي‌نماياند و عمر انسان‌ها را مشغول آن چهره‌ها مي‌کند. چيزي که امروزه شما در سراسر فرهنگ مدرنيته با آن روبروئيد، از مُد لباس بگير تا مدل ماشين، به طوري که بيش از آن که اهميت لباس ،به پوشش بودن و مرتب بودن آن باشد، به مُد جديد بودن آن است و در ساير امور نيز متأسفانه همين‌طور است. گاهي ملاحظه کرده‌ايد فردي لباسي را مي‌پوشد که در شرايطي متعادل لباسي غير طبيعي و غير معمول است ولي وَهمِ او آن را برايش زيبا جلوه داده است به طوري که پول‌ها و وقت‌ها صرف کرده تا آن را تهيه کند، چيزي را براي خود جدّي گرفته که از نظر عقل اصلاً جدّي نيست، و اساساً اگر عقل از ميدان تصميم‌گيري افراد جامعه خارج شود چه بسيار افرادي که گرفتار وَهم خواهند شد. «برخيالي جنگشان و بر خيالي صلحشان» براي رهايي از معبودهاي وَهمي بايد معبود حقيقي را وارد زندگي کرد و به همين جهت گفته مي‌شود وقتي دين وارد زندگي شد آرام‌آرام تصورات وَهمي ضعيف مي‌شوند و انديشه‌هاي واقعي فعّال مي‌گردند. زيرا در پيام دين چنين سروشي گوش‌ها را نوازش مي‌دهد که در جدايي از دين «مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا»؛ نمي‌پرستيد مگر چيزهايي که خودتان نام آن‌ها را بزرگ داشته‌ايد، زيرا وقتي خدا از زندگي انسان‌ها گم شود هرچيز لغوي جاي خدا را مي‌گيرد و زندگي انسان را زير فرمان خود قرار مي‌دهد.

خدايان دروغين
هرچيزي که براي انسان مقصد شد - در حالي که خدا مقصد حقيقي انسان است- آن چيز جاي خدا نشسته است، و امروزه با کمي دقت متوجه مي‌شويم بشر مدرن مقصد خود را در داشتن مدرن‌ترين تکنولوژي جستجو مي‌کند، درست است که در ابتداي امر مي‌پنداريم تکنولوژي ابزاري است تا بشر به کمک آن کارهاي خود را آسان‌تر انجام دهد ولي اگر جايگاه تکنولوژي را در روان انسانِ مدرن تجزيه و تحليل نماييم متوجه مي‌شويم چيزي ماوراء ابزار خواهد بود. چراکه اولاً: انسان غربي شخصيت خود را در ساختن بهترين ابزار جستجو مي‌کند و نه ماوراء آن. ثانياً: صِرف بهترين ابزار براي او مقصد شده است به طوري که اگر با ابزارهاي در دست خود بتواند به حوائج خود برسد، باز نمي‌تواند به آن قانع باشد، زيرا روح انسان به دنبال کمال مطلق است، حال وقتي کمال را در داشتن ابزاري کامل‌تر جستجو کند پس کمال مطلق را در کامل‌ترين ابزار جستجو مي‌کند و اينجاست که چه بداند و چه نداند جاي خدا را با ابزارهاي پيچيده جابجا کرده است. هرچند به خداي خالق معتقد باشد ولي مقصد را کامل‌ترين ابزار مي‌داند و دل را به آن سپرده است، کاري که بايد با خدا مي‌کرد و او را معبود خود قرار مي‌داد و دلداده او مي‌شد.وقتي خدا معبود بشر باشد و بشر دل را به خدايي که کمال مطلق است بسپارد به دنبال راهکاري است که عوامل اين دلدادگي را فراهم آورد و موانع دل‌سپردن به خدا را بر طرف نمايد. خداوند چنين نيازي را با ارسال پيامبران جواب داده است تا بشر در پرستش معبود حقيقي سر گردان نماند. آري وقتي مقصد انسان پرستش خدا باشد پيامبران ضروري‌ترين نياز بشر خواهند بود تا اين مقصد محقق شود. ولي وقتي مقصد بشر کامل‌ترين تکنولوژي باشد به اندازه پيامبران، کارشناساني که او را به مدرن‌ترين تکنولوژي برسانند مورد احترام قرار مي‌گيرند و عملاً کارشناسانِ دست‌يابي به کامل‌ترين تکنولوژي جاي پيامبران را در زندگي بشر مي‌گيرند تا آن‌ها را در رساندن به معبودشان ياري کنند، و درست به همان اندازه که اگر کامل‌ترين تکنولوژي را معبود خود بگيريم گرفتار وَهم شده‌ايم، اگر کارشناسان به جاي انبياء بنشينند جامعه را مشغول وَهميات خواهند کرد و ديگر جايي براي رهنمودهاي وحي الهي نخواهد ماند، هر چند ظاهر شريعت محفوظ مانده باشد.حضرت يوسف(ع) پس از طرح آفات معبودهاي وَهمي تأکيد مي‌فرمايند: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ»؛ هيچ کس جز خدا را حُکْمي بر بشريت نيست و حکم خدا آن است که جز او پرستيده نشود. زيرا مقصد و مقصود حقيقي هر انساني کمال مطلق است و از طريق اُنس قلبي با کمال مطلق- يعني پرستيدن او - قلب به مقصد خود دست مي‌يابد. حال اگر انسان مقصد خود را کامل‌ترين ابزار قرار داد جان خود را به مقصد حقيقي‌اش نرسانده، هر چند وَهم او احساس مي‌کند به مطلوب خود دست يافته است. زيرا تکنولوژي و ابزارهاي دنياي مدرن هر اندازه هم پيچيده و کامل باشد چيزي جز ابزار مادي براي آسان کردن زندگي دنيايي نيست و نمي‌تواند مقصد جان و قلب باشد.

اتحاد روح با مقاصد وَهمي
ما بخواهيم و نخواهيم روح و روان ما با آن چيزي که مقصد خود مي‌گيريم متحد مي‌شود و شخصيت ما را شکل مي‌دهد، حتي اگر مقصد ما تکه‌اي نان باشد، روح ما با صورت وَهميه‌ي آن نان متحد مي‌شود و ماوراء صورت ظاهري ما که انسان است، شخصيت باطني ما هماني است که با آن تکه نان متحد شده است. ادامه شخصيت هرکس در مطلوب روحي اوست و خود را در آن و با آن مي‌بيند. آن‌جايي که انسان گرايش زيادي به دوچرخه‌اش دارد اگر فرمان دوچرخه بشکند، چنين احساس مي‌کند که انگار قسمتي از ستون‌هاي شخصيت او شکسته است، تمام آن شکستگي به روح او منتقل مي‌شود. درست است که دوچرخه پديده‌اي است بيرون از روح و روان انسان ولي آنچه دوچرخه را مطلوب او کرده صورت وَهميه آن است. با تفسيري که بر اساس آن صورتْ از دوچرخه دارد، دوچرخه را دوست دارد و فضاي شخصيت خود را به آن سپرد و آن را به عنوان مقصد خود گرفته است و در همين راستا است که هر ضربه‌اي که بر دوچرخه وارد شود او احساس مي‌کند بر جان خودش وارد شده است.حضرت مولي‌الموحدين(ع) در راستاي نقش فعّال صورت‌هاي وَهمي ابزارهاي زندگي دنيا مي‌‌فرمايند:
«هنگامي كه فرزند آدم در آخرين روز از روزهاي دنيا و نخستين روز از آخرت قرار مي‌گيرد، «مال»، «فرزندان» و «عمل» او در برابرش مجسم مي‌شوند. او رو به مال خود نموده و مي‌گويد: به‌خدا قسم من نسبت به تو حريص و بخيل بودم، حال سهم من از تو چيست؟ ‌مال در پاسخ گويد: به اندازه كفن‌ات از من بردار. پس از آن رو به سوي فرزندان خود كرده و گويد: به خدا سوگند من شما را دوست مي‌داشتم و حامي شما بودم، اكنون بهره من از شما چيست؟ آنان در پاسخ او گويند: ما تو را به قبرت مي‌رسانيم و تورا در آن پنهان و دفن مي‌كنيم. سپس به عمل خود توجه و نظر مي‌كند و مي‌گويد: به خدا سوگند من نسبت به تو بي‌اعتنا بودم و تو بر من گران و سنگين بودي، اينك بهره و برخورداري من از تو چيست؟ عمل در پاسخ گويد: من در قبر و قيامت هم‌نشين تو خواهم بود تا هر دو به پيشگاه پروردگار عرضه شويم ...»
اين گفتگو و ديدار، گفتگوي زباني با شكل ظاهري و پيكره ماديِ مال، فرزندان و اعمال نيست، بلكه مواجهه با صورت ملكوتي و برزخي جنبه‌هاي وَهمي آن‌هاست و انسان از طريق باطن خود با حقيقت و باطن اشياءِ مورد علاقه خود كه در بُعد برزخي و مثاليِ نفس او تجسم يافته‌اند صحبت مي‌كند.
چنانچه ملاحظه مي‌فرمائيد حضرت اميرالمؤمنين(ع) نشان مي‌دهند که چگونه صورت‌هاي وَهمي ابزارهاي دنيايي در نهايت، وقتي با حقيقت آن‌ها روبه‌رو شويم، در انتهاي زندگي، بي‌ثمر و بي‌تأثيرند و نمي‌توانند تا انتها روح و روان ما را تغذيه کنند تا ما بتوانيم با آن‌ها ادامه حيات بدهيم. و اين درست نقطه مقابل شرايطي است که انسان تلاش مي‌کند خدا را به عنوان مقصد روح و روان خود انتخاب نمايد- خداوند به عنوان حقيقتي پايدار و کامل- وقتي روح مقصد خود را خداوند قرار داد به همان اندازه با انوار الهي و اسماء حسناي او متحد مي‌شود و از آن‌ها تغذيه مي‌کند و درنتيجه هرگز با بي‌ثمري و پوچي زندگي روبه‌رو نخواهد شد.تربيت ديني عبارت است از تجهيز روح و روان و عقل و دل در راستاي سير به سوي کمال مطلق، که در اين راستا بايد شرايطي در زندگي فراهم باشد تا بتوان روح و روان را تجهيز و تربيت کرد، و لازمه آن شرايط، داشتن ابزارهاي مناسب است.اگر موضوع فوق براي عزيزان به خوبي روشن شود، نه از ترس بي‌خدايي از تکنولوژي مناسب فرار مي‌کنند و نه تکنولوژي جاي خدا مي‌نشيند. درست به آن تعادلي خواهيم رسيد که آرمان نظام اسلامي است.
ماوراء بهترين يا بدترين ابزار
انسان وقتي هدف خود را شناخت از وسايل در آن حدّي که او را به اهدافش نزديک کند به خوبي استفاده مي‌کند، و ديگر موضوع بهترين يا بدترين وسيله مطرح نيست، بلکه وسيله خوب براي انسان آن وسيله‌اي است که او را در رسيدن به هدف ياري کند. در اين‌جاست که اگر وسيله‌اي او را مشغول خودش کرد تصميم مي‌گيرد از آن وسيله فاصله بگيرد، ديگر به خودِ وسيله فکر نمي‌کند به هدف فکر مي‌کند، در اين صورت اگر به ما بگويند درست است که شما براي ساختن خانه با همين نوع آجر و کاشي مي‌تواني خانه خود را بسازي، ولي آجر و کاشي بهتري هم هست، شما مي‌پرسيد بهتر براي چه؟ اگر من مي‌توانم با اين آجر و کاشي به مقصد خود برسم ديگر بهتر به چه معني است؟ آري اگر مقصد من و شما داشتن بهترين کاشي و آجر است، بايد دائماً به دنبال بهترين باشيم. ولي اگر مقصد ما ساختن خانه مناسبي است که بتوانيم در آن زندگي کنيم، ديگر بهترين معني ندارد، بهترين همان است که من بتوانم از آن به مقصد خودم که چيزي بالاتر از داشتن بهترين ابزار است، برسم. اما و صد امّا اگر خدا گم شد، بهترداشتنِ دنيا مقصد انسان مي‌شود، اَعم از بهتر داشتن خانه يا ماشين، چون خودِ بهترداشتن مقصد است، اما نه خدايي که بهترين مقصد است.
ريشه‌ي غفلت از عبوديت
آنچه موجب شد تا معنويت در غرب به حجاب رود غفلت از بهترين معبود بود، خداي خالق را هيچ‌وقت منکر نشدند ولي عبوديت خود را منکر شدند و محوريت خدا در کليه مناسبات به محوريت انسان تبديل شد که عبارت است از «اومانيسم». بحث اصلاً بر سر حذف ابزارهاي مناسب در زندگي نيست، در طول تاريخ هميشه بشر در راستاي رسيدن به اهداف خود از ابزار مناسب استفاده کرده ولي هرگز عبوديت خود را تا اين حدّ فراموش ننموده است به طوري که همه علاقه خود را صرف جديدترين ابزار بنمايد. راستي اين بهترين ابزار چه ابزاري است؟ که هر چه ساخته مي‌شود بشر را قانع نمي‌کند و در صدد ساختن نوع ديگري از آن است؟ آيا موضوع اصلي بشر امروز جستجوي بهترين ابزار است يا او بهترين معبود را در بهترين ابزار جستجو مي‌کند؟ و اين همان وَهم‌زدگي است که بنده تلاش مي‌کنم براي عزيزان روشن شود و نيز بيان شود که اين وَهم‌زدگي زير پوشش هر عنواني مي‌خواهد باشد موجب بحراني شدن زندگي مي‌شود، هر چند اسم آن را پيشرفت در تکنولوژي بگذاريم، گويا پيشرفت در تکنولوژي با پيشرفت در تبعيت از نفس امّاره مساوي شده است.

زيبايي يا تجمل؟
«زيبايي» چيزي است که هر روحي آن را مي‌طلبد و نسبت به آن علاقه نشان مي‌دهد و هرگز زندگي بدون حضور زيبايي‌ها ادامه پيدا نمي‌کند. و نه تنها بشر زيبايي‌هاي معنوي را مي‌طلبد بلکه به زيبايي‌هاي مادي نيز نياز دارد، حال چه اين زيبايي در فرش زير پايش باشد و چه در لباس و ظرفي که از آن استفاده مي‌کند. زيبايي‌ها شوق ادامه راه را صد چندان مي‌نمايد و همواره انسان را نسبت به اهدافي که دنبال مي‌کند در نشاط و سُرور نگه مي‌دارد. انحراف در استفاده از زيبايي‌ها وقتي پيش مي‌آيد که انسان از هدف اصلي باز بماند و خود را مشغول زيبايي‌هاي اسباب و وسايل کند. در حالي که بنا بود اسباب و وسايل زندگي زيبا باشند تا رغبت استفاده از آن‌ها براي ادامه زندگي به سوي اهداف عاليه راحت‌تر انجام گيرد.

زيبايي‌هاي مُرده
تکنولوژي‌هاي جديد هيچ‌کدام بدون دقت و ظرافتِ مهندسي ساخته نشده و مشخص است که با انواع رنگ‌ها و طرح‌ها سعي در زيباکردن آن‌ها دارند ولي چون همه‌ي همّت طراحان آن‌ها ارضاي نفس امّاره است - نه انتقالِ روح به عالم قدس و معنا - چيزي نمي‌گذرد که مصرف‌کنندگانِ آن‌ها از آن‌ها خسته مي‌شوند و بدون آن که غير قابل استفاده باشند سعي در تعويض و يا رهاکردن آن‌ها دارند.

خداوند و عين زيبايي
عرض شد زيبايي يعني کنار هم آمدن اجزاء يک پديده به طوري که در هماهنگي کامل قرار گيرند و نسبت به هم در وحدت و يگانگي باشند، مثل صورت زيبا يا گل زيبا و يا ساختمان زيبا. در زيبايي، روحِ هماهنگي و يگانگي در کار است، ذات احدي که در عين دارابودن اسماء حسنا، عين وحدت است و به عبارت ديگر وحدت ذات و صفات در آن ذات حاکم است، عين زيبايي است. حکم عالم مجردات نيز چنين است که در مرتبه نازل‌تر از ذات احدي، داراي يگانگي هستند. حال هر گاه پديده‌هاي مادي مظاهري باشند منعکس کننده يگانگي‌هاي عالم معنا و زيبايي‌هاي آن عالم را نشان دهند و متذکر حقيقت معنوي خود ‌باشند پذيرفتني و پايداراند. ولي اگر زيبايي‌هاي به صحنه آمده منعکس‌کننده‌ي وَهم طراح آن باشند و روح طرّاحان هم هيچ ارتباط و اتصالي با عالم معنا و يگانگي‌هاي حقيقي آن عالم نداشته باشد، به جاي زيبايي تجمّل خلق مي‌شود که به جاي متذکرشدن به عالم معنا، متذکر وَهم سازنده‌ي خود هستند، وَهمِ ناپايدار و بي‌هدف.در تجمّل اداي زيبايي در ميان است و افراد به چيزي بالاتر از همين شکل‌ها نظر ندارند، همين شکل‌ها و دکورها انسان را مشغول خود مي‌کند، مثل آن غلام که رفت آب بياورد، آب خودش را برد. بنا بود وسايل و اطراف زندگي را زيبا کنيم تا رغبت سير به سوي هدف و عالم قدس صدچندان شود، حالا به همين زيبايي‌هاي ساختگي مشغول شده‌ايم. اين نوع نگاه به زيبايي‌ها موجب ظهور تجمّل مي‌شود و به جاي ايجاد نشاطْ دلتنگي به بار مي‌آورد، چون مقصدي متعالي‌تر از همين صورت‌ها در آن‌ها دنبال نمي‌شود.

کارشناسان به جاي انبياء

اگر متوجه شويم کمال انسان به کمال هدفي است که دنبال مي‌کند و کمال مطلق تنها هدف حقيقي انسان است، هيچ وسيله‌اي نمي‌تواند رهزن ما شود و خود را بر روح و روان ما حاکم کند، بلکه تنها در حدّ يک ابزار مي‌تواند مورد استفاده ما قرار گيرد، ولي مشکل از آنجا پيدا مي‌شود که داشتن بالاترين تکنولوژي هدف ما گردد، و در نتيجه هرکس ما را بهتر با آن تکنولوژي مرتبط کند مورد احترام ما قرار مي‌گيرد، آن هم احترامي در حدّ پيامبران. اگر خوشبختي به داشتن ابزار برتر شد آن‌کس که ما را با ابزار برتر مرتبط کرد به زعم ما در خوشبختي و نجات ما مؤثر خواهد بود و بدين شکل کارشناسان به جاي انبياء وارد زندگي مي‌شوند و متذکر هدف زندگي مي‌گردند، آن هم هدفي وَهمي و غير واقعي. سعادتمندي هرکس به کشف هدفي عالي و داشتن برنامه براي رسيدن به آن هدف است، ولي وقتي سعادتمندي به داشتن آخرين وسيله‌ي تکنولوژي شد، آن سعادتمندي عين بي‌سعادتي است و اين به جهت غفلتي است که از نقش و حضور انبياء در زندگي پيدا مي‌شود.تربيت ديني از آن جهت کارساز است که به انسان‌ها تذکر مي‌دهد از وسايل زندگي در حدّي که شما را کفايت مي‌کند استفاده کنيد و حرص بهترين ابزارداشتن را از ذهن و فکر خود بيرون نمائيد، زيرا بسياري مواقع اين بهترين‌ها، بهترينِ وَهمي است و در عمل فايده‌اي بيش از آنچه ابزارهاي قبلي‌ براي ما داشتند، ندارند، به عبارت ديگر بهترين‌هاي عبث و بيهوده‌اند. حضرت هود (ع)در همين رابطه به قوم خود که گرفتار تجمل شده بودند مي‌فرمايند: «أَتَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ»؛  آيا بر هر بلندي بنايي لغو و بيهوده مي‌سازيد؟ در ذيل اين آيه از رسول خدا(ص) داريم: «هرچيز که ساخته شود روز قيامت وبال صاحبش مي‌باشد مگر آن مقداري که چاره‌اي از آن نيست.» در اين توصيه ما را متوجه آفت حجابِ ابزارها و غفلت از هدف اصلي مي‌نمايند که هر چيزي در راستاي نزديکي به هدفِ توحيدي ما نباشد، عبث است هر چند از جهت هوسِ ما مفيد باشد.

مدرن‌ترين ابزار و وابستگي دائمي

جهانِ به اصطلاح سوم با آرزوي به‌دست آوردن مدرن‌ترين ابزار همواره بايد به دنبال غرب بدود و همه بود و نبود خود را قرباني چنين آرزويي نمايد، چون هر چه را از غرب بگيرد، باز نوع مدرن‌تري را در پيش رو دارد که آرزوي داشتن آن را مي‌کند و لذا هرگز به خود نمي‌آيد و هرگز نمي‌تواند از خود شروع کند، مگر آن که در راستاي اهداف مقدسي که براي خود تعيين کرده تکنولوژي را در حدّي متعادل گزينش کند. وقتي برنامه‌ها در هماهنگي با اهداف مشخص شد، آن ابزاري براي ما مفيد است که در راستاي برنامه و با توجه به اهداف به کمک ما بيايد، حالا هر چه ساده‌تر باشد کمتر ما را اسير خود مي‌کند و زودتر مي‌توانيم از خود شروع کنيم.بقاء غرب به هرچه مدرن‌تر کردن تکنولوژي است و از اين طريق سلطه خود را تا ابد بر جهان سوم تحميل مي‌کند. راه برون رفت از اين سلطه تغيير رويکرد از داشتن مدرن‌ترين ابزار به مفيدترين ابزار است، و مفيد بودن آن را هم در گرو اهداف مقدسمان بايد تعيين کنيم. وگرنه ذات تکنولوژي چيزي نيست که در جايي بايستد و به وضع موجودِ خود قانع شود. اگر ما در مسيري افتاديم که فرهنگ تکنولوژي در آن قرار دارد همواره بايد دنباله‌رو غرب باشيم و هميشه حرف از صد سال يا دويست ‌سال عقب‌بودن از غرب در ميان باشد، در حالي که با تغيير رويکرد همه‌ي اين حرف‌ها از ميان مي‌رود و ما پيشتازان تمدن آينده خواهيم شد و بقيه بايد خود را با ما اندازه بگيرند، به خصوص که طليعه اصالت دادن به معنويات در دنيا مي‌رود که همه گذشته غرب را زير سؤال ببرد.آري حضرت يوسف(ع) با طرح نگرش توحيدي خود در انتها فرمودند: «ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ»؛ مسير پايدار که هرگز به فرسودگي و کهنگي نمي‌انجامد، مسير توحيدي است، ولي جوّ عمومي جامعه طوري است که افراد نسبت به اين موضوع در دوران خود آگاهي تاريخي خود قرار ندارند و تحت تأثير تبليغات نظام سلطه هستند، اما مسير حرکت توحيدي طوري است که ناداني اکثريت، نشاط ادامه‌دادن و موفقيت آن را نمي‌کاهد و به عنوان تنها حرکت پيروز، ادامه مي‌يابد. بايد با تمام اميد و نشاط جلو رفت و به عالي‌ترين نتيجه‌ي ممکن دست يافت و تحت تأثير ظلمات دوران و حجاب تکنيکي آن قرار نگرفت.

خلاصه فصل دوم
روح تکنولوژي مدرن

بسم الله الرحمن الرحيم
«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ»؛ آنچه شما به جاى خدا مي‌پرستيد جز نام‌هايى نيستند كه شما و پدرانتان آن‌ها را نام‌گذارى كرده‏ايد و خدا دليلى بر حقانيت آن‌ها نازل نكرده است. فرمان جز براى خدا نيست. دستور داده كه جز او را نپرستيد. اين است دين پايدار ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.

پوچي مظاهر شرک
حضرت يوسف (ع) در آيه مذکور يکي از مباني مهم تفکر توحيدي و نتايجي را کـه بـه همـراه دارد، مطـرح فـرمـودنـد: در جواب سؤالي که دو نفـر هم‌زنداني حضـرت- پيرامون خواب‌هايي که ديده بودند- از ايشان کردند، آن حضرت ابتدا در مقابل بينش مشرکانه‌ي آن‌ها تفسير دقيقي از بينش توحيدي به ميان کشيدند و سپس خواب آن‌ها را تعبير فرمودند. حضرت در نقد تفکر مشرکانه و آثار آن، سخناني را بيان کردند که براي تفسير و تحليل همه جوامع لازم است تا ما نيز بتوانيم جلوه‌هاي مختلف شرک را در دوران‌هاي مختلف بشناسيم و بي‌پايگاهي آن را در هستي به درستي تحليل کنيم. جمله فوق‌العاده دقيق حضرت يوسف(ع) موضوعِ ذهني و توهمي‌بودن آرمان‌هاي جامعه شرک‌آلود است. و اين که جامعه‌ي غير توحيدي تمام همّت خود را بر اهداف ذهني و ساختگي معطوف کرده است و لذا با تمام مظاهر جذابي که براي خود مي‌سازد بر پوچي مي‌تند و به بيهودگي گرفتار مي‌شود. قرآن مي‌فرمايد: «ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ تُشْرِكُونَ، مِن دُونِ اللَّهِ قَالُوا ضَلُّوا عَنَّا بَل لَّمْ نَكُن نَّدْعُو مِن قَبْلُ شَيْئًا كَذَلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ الْكَافِرِينَ»  در قيامت از مشرکين مي‌پرسند؛ آنچه را به جاي خدا مي‌پرستيديد کجاست؟ مي‌گويند؛ گم شد. خداوند به آن‌ها مي‌فرمايد: اصلاً چيزي را به عنوان يک واقعيت خارجي نمي‌پرستيديد، آن‌ها ساخته‌ي ذهن شما بود.بيهوده‌‌گرايي؛ ساختار همه جوامع غير توحيدي است، با تمام تفاوتي که در طول تاريخ با هم داشته‌اند، اين جوامع پوچي‌ها را بزرگ جلوه مي‌دهند تا دل‌سپردن به آن‌ها در انسان‌ها شدت يابد و بتوان آن‌ها را به جاي معبود حقيقي قرار داد. همچنان که جباران خودشان شرايط بزرگ نمودن خود را فراهم مي‌کنند، جوامع شرک‌آلود نيز با انواع بت‌ها شرايط بزرگ جلوه‌دادن خود را فراهم مي‌نمايند، اين‌جا چشم بصيرت يوسفي است که با اين‌همه اُبهت، متوجه پوچ‌بودن آن‌‌ها مي‌شود. مي‌فرمايد همه اين‌ها با آن همه ظاهر فريبنده «أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم»؛ اسم‌هايي بيش نيستند که شما و پدرانتان روي آن‌ها گذارده‌ايد بدون آن‌که جذابيت حقيقي داشته باشند که بتوان به آن‌ها دل سپرد و از معاني عاليه آن‌ها بهره‌مند شد. «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ» حکم از آن خدا است و همه‌ي کارها بايد به خدا ختم شود، همچنان‌که همه کمالات از او شروع شده است، و لذا هر فکر و فرهنگي که مدعي شود مي‌تواند به بشر برنامه دهد، دروغ مي‌گويد و بشر را در حجاب و غفلت فرو مي‌برد.در جلسه قبل روشن شد نه تکنولوژي مدرن و مدرن‌تر مي‌تواند هدف بشر باشد و نه کارشناسان پديد آورنده تکنولوژي مي‌توانند جاي پيامبران بنشينند. روشن شد سعادت بشر را خدا تعيين مي‌کند و پيچيدگي زندگي در جهان مدرن هيچ چيزي را در رابطه با تعيين سعادت بشر توسط خدا عوض نمي‌کند. همچنان که هيچ چيز نمي‌تواند به جاي خداوند معبود بشر شود و او را از پوچي و بيهودگي برهاند. تکنولوژي هر چند پيچيده و دقيق باشد از حيطه ابزار بودن خارج نمي‌شود، و غفلت بشرِ وَهم‌زده از اين موضوع، انحراف را عميق‌تر مي‌کند و فاجعه‌ي دوري از رهنمود‌هاي انبياء را بيشتر نمايان مي‌کند.

تکنولوژي و هدف‌آفريني

مشکل در فرد فردِ جامعه‌ي ما است که نتوانسته‌ايم زندگي توحيدي و شرايط رسيدن به آن را براي خود درست تعريف کنيم، از ترس عقب نيفتادن از پيشرفت، سراسر غربي شده‌ايم و آرزو هم داريم غرب‌زده نشويم و بتوانيم عالَم ديني خود را حفظ کنيم. در حالي که قدرت انتخاب ابزار مناسب را از دست داده‌ايم و کسان ديگر براي ما انتخاب مي‌کنند با اين حال اميد داريم از فضايي که آن تکنيک ايجاد مي‌کند مصون باشيم. پديده مدگرايي ريشه در همان روحيه‌اي دارد که تکنيک جديد برايش مقصد است. اين‌جا هم چون تعريفي از زندگي ندارد، نمي‌تواند با اين لباس و يا اين خانه تا آخر به‌سر ببرد و در راه رسيدن به هدف مقدس خود تلاش کند، چون هدفي مشخص و مقدس ندارد نفسِ تغيير لباس و خانه و دکور براي او هدف مي‌شود. تکنولوژي جديد با توليد انبوه، نياز به مصرف‌کنندگاني دارد که دائم کالاهاي جديد آن تکنولوژي را مصرف کنند و لذا عامل بقاء تکنولوژي روحيه مدگرايي و نظر به کالاهاي جديد است. اين است که تأکيد مي‌شود تکنولوژي در ذات خود يک فرهنگ را به همراه مي‌آورد و نبايد آن را به عنوان يک ابزار صِرف نگريست.

تکنيک بي اسارت
وقتي زندگي ديني مورد غفلت قرار گيرد، فرهنگ فزون‌خواهي تکنيک به راحتي در زندگي‌ها جا باز مي‌کند. در زندگي ديني دائماً توجه قلبي مؤمنين به هدف مقدس توحيدي معطوف است و لذا با هر نوع فزون‌خواهي که قلب را از معبود حقيقي منصرف مي‌کند مبارزه مي‌شود و به سادگي و ‌قناعت که بستر هرچه بيشتر مأنوس‌شدن با خدا است، توجه مي‌شود. در چنين شرايطي ابزارها در خدمت انسان هستند و بدون آن که انسان‌ها اسير تکنيک شوند از آن استفاده مي‌کنند. وقتي قرآن مي‌فرمايد: «وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدْوَّ اللّهِ وَعَدُوَّكُمْ»؛  و هرچه در توان داريد از نيرو و اسب‌هاى آماده بسيج كنيد تا دشمن خدا و دشمن خودتان را بترسانيد. در واقع ما را تشويق مي‌فرمايد از ابزارهاي مناسبي که بتوان دشمن را شکست داد استفاده کرد ولي با همان رويکردي که هدفِ تهيه‌ي وسايل جنگي بايد مشخص باشد تا به جاي آن که ما اسير وسايل پيچيده جنگي شويم آن‌ها در اختيار ما باشند. غفلت از اين موضوع موجب شد تا شاه ايران اسلحه‌هايي بخرد که نيروهاي ارتش نمي‌توانستند از آن‌ها استفاده کنند و مستشاران آمريکايي دائماً بايد در ايران باشند و آن‌ها را به کار گيرند، و لذا هر جا آمريکا مي‌خواست آن اسلحه‌ها به کار گرفته مي‌شدند و عملاً آن اسلحه‌هاي پيچيده براي ما به اندازه يک تفنگ عادي کارايي نداشت چون در دست مستشاران آمريکايي بود. و هم اکنون همين قاعده در بسياري از کشورهاي جهان سوم جريان دارد، در حالي که قرآن به ما توصيه مي‌کند اسلحه و توانائي‌هايي به دست بياوريد که قدرت ترساندن دشمنانتان را داشته باشد. ولي روحيه‌ي داشتن اسلحه پيشرفته‌تر که در شاه ايران و ساير مشاوران غرب‌زده او حاکم بود موجب شد که با تکنولوژي مدرن‌تر اسارت بيشتر براي ما به بار آيد. وقتي سرعت به خودي خود هدف شد حکمت بي‌رنگ مي‌شود و آن چيز که بشر را آرام مي‌کند نه سرعت بيشتر است و نه داشتن دنياي بيشتر. تکنولوژي سرعت بيشتري را به بشر هديه کرد ولي به همان اندازه آرامش و وقار و حکمت را از بشر ربود. رسول خدا(ص) مي‌فرمايند: «اَلْعَجَلَةُ مِنَ الشَّيطان وَ التَّأنِي مِنَ الله عَزَّوَ جَلَّ»؛  عجله از شيطان است و تَأنّي و آرامش از طرف خداوند است. و لذا مي‌توان گفت القائات شيطان در روح تکنولوژي بي‌تأثير نيست، به همين جهت انسان غرب‌زده به‌جاي ارتباط با طبيعت و تعامل با آن، براي اهداف وَهمي خود با حرص و سرعتِ هرچه بيشتر به تخريب طبيعت دامن مي‌زند.

تولد انسان ناراضي
مسلّم انسان غربي از ابتدا بنا نداشت با چنين زندگي و روحيه‌اي روبه‌رو شود، به طوري که نه ديني براي او بماند و نه انسانيتي، و سرنوشت او تماماً در دست تکنولوژي بيفتد، ولي به‌گونه‌اي به تکنولوژي نگريستند و براي آن در زندگي خود جا باز کردند که حالا آن چيزي که بر روابط آن‌ها حکومت مي‌کند تکنولوژي برتر است و همه انسان‌ها بايد خود را براي زندگي با آن تنظيم و تربيت کنند. اين در حالي است که دين، بر اساس فطرت الهي، انسان‌ها را تربيت مي‌کند و جلو مي‌برد، و اين دو نوع تربيت با تمام تضادي که دارند در حال حاضر در روان انسان‌ها به کشمکش آمده‌اند، به طوري که اگر دل انسان‌ها از فضاي تکنيکي فراري است، دست و پاي او در قبضه‌ي فرهنگي است که تکنولوژي بر او تحميل کرده است. حاصل اين کشمکش‌ها تولد انساني است که با همه تلاشي که صبح تا شام انجام مي‌دهد، از همه چيز ناراضي است، حتي از قهقهه‌هاي مستانه‌اي که مي‌زند تا از نارضايتي خود فرار کند. هر اندازه تکنولوژي موجود را با فرهنگي که به همراه دارد دقيق‌تر بررسي کنيم بيشتر معتقد مي‌شويم اگر مقصد و مقصود را خداوند قرار ندهيم، و براي زندگي خود اصل را عبوديت او ندانيم از همه ظرائف زندگي محروم مي‌شويم.بصيرتي که پيامبران (ص)  به‌دست آورده بودند موجب شد که ببينند طبيعت ظرفيت کاملي براي زندگي بشر دارد منتها به شرطي که بشر در قناعت زندگي کند و روحيه زياده‌خواهي نفس امّاره را کنترل نمايد. طبيعت دست‌هاي گشاده و آغوش محبت خداوند است به سوي بشر تا بستر تعالي او به راحتي در اختيارش قرار گيرد. ولي وقتي بشر معني زندگي را گم کرد به جاي استفاده از طبيعت براي متعالي‌شدن، مصرفِ هرچه بيشترِ مواد خامِ طبيعت مقصد او خواهد شد، در اين صورت ديگر طبيعت تعامل خود را از بشر پس مي‌گيرد و بحران‌ها شروع مي‌شود.ساختن تکنولوژي غول‌آسا براي مصرف هرچه بيشتر طبيعت، ريشه در آن فکري داشت که متوجه نبود طبيعت را براي بشرِ قانع ساخته‌اند و نه براي بشر حريص و ناراضي.روحيه‌ي انبياء الهي در رابطه با داشتن زندگي ساده و رعايت قناعت در مصرف، بدان جهت بود که متوجه قوانين طبيعت الهي بودند، و مي‌دانستند اگر انساني که با اندک تلاش مي‌تواند مايحتاج طبيعي خود را به دست آورد، از مرز نياز طبيعي پا را فراتر بگذارد، نه تنها مجبور است چندين برابرِ زندگي طبيعي تلاش کند، بلکه بايد براي به دست آوردن مازاد بر نيازش به جنگ طبيعت برود و نيازهاي وَهمي خود را از حلقوم آن بيرون بکشد و براي اين کار مجبور است تکنولوژي‌هاي غول‌آسا طراحي کند، به اميد آن که بر طبيعت غلبه کند، غافل از آن که با روبه‌رو شدن با بحران محيط‌زيست از زندگي طبيعي اوليه خود نيز محروم مي‌شود.

حکومت ابزارها بر روان انسان
پيامبران الهي به ما آموختند رمز و راز زندگي سالم در روي زمين سادگي و قناعت است، حال چه امکان مصرف‌ بيشتر، داشته باشيم، چه نداشته باشيم. زيرا سادگي و قناعت غير از فقر و بخل است. سادگي و قناعت، آزادگي را به همراه دارد و روان انسان را به سوي هدفِ مهمِ خود رهنمون مي‌شود. هرکس نسبت به شرايطي که دارد بايد سادگي و قناعت را در همان شرايط و مخصوص آن شرايط رعايت کند، حال اگر با دوچرخه مي‌توان امورات خود را طي کرد، تبديل دوچرخه به موتورسيکلت خروج از سادگي و قناعت است و به همان اندازه زندگي را پيچيده کرده است، همچنان که اگر کسي در شرايطي است که بايد امورات خود را با ماشين سواري انجام دهد نبايد به بهانه سادگي از دوچرخه استفاده کند و به همان اندازه از فعاليت مؤثر خود بکاهد. با اين همه مشکل بشرِ امروز عموماً تلاش براي داشتن آن چيزي است که براي امور خود بدان نياز ندارد، بيشتر به نَفْسِ داشتن مبتلا شده و عملاً وسايل‌اند که بر روان او حکومت مي‌کنند و زبانِ حالِ آن‌ها اين است که تو بايد ما را داشته باشي، نه اين که نيازهاي منطقيش، او را به داشتن آن وسايل راهنمايي کرده باشد. شرايط نجات از اين معضل روحي رعايت سادگي و قناعت است، در چنين شرايطي چيزي را بايد داشت، که نه روان انسان را منحرف مي‌کند، و نه طبيعت را به بحران مي‌کشاند.تکنولوژي پيچيده علاوه بر آثار تخريبي که دارد، بر روح و روان بشر سوار مي‌شود و عملاً انسان را اسير خود مي‌کند و با دعوت از مستشاران غربي جهت استفاده از آن تکنولوژي، اسارت خود را پنهان مي‌کنيم ولي در عمل آن اسارت را محکم‌تر کرده‌ايم.آنچه در جمع‌بندي مي‌توان گفت اين است که در حدّ نياز منطقي بايد تلاش کرد ولي بايد مواظب بود روح دنيا دوستي و حرص که فرهنگ غربي گرفتار آن است و تکنولوژي ناخودآگاه چنين روحيه‌اي با خود مي‌آورد، بر ما حاکم نشود و راهکار نجات از آن روحيه همان نکته‌اي است که در حين بحث گذشت و آن توجه به توحيد و گزينش تکنولوژي بر اساس هدف توحيدي است. در عيني که فرار از تکنولوژي را نيز چاره‌ي کار نمي‌دانيم ولي در اسارت تکنولوژي قرارگرفتن را هم خسارت بزرگي مي‌شناسيم.

خلاصه فصل سوم
انسان پيشرفته، ابزار پيشرفته!

بسم الله الرحمن الرحيم
«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ»؛ آنچه شما به‌جاى خدا مي‌پرستيد جز نام‌هايى چند نيستند كه شما و پدرانتان آن‌ها را نام‌گذارى كرده‏ايد و خدا دليلى بر حقانيت آن‌ها نازل نكرده است. فرمان جز براى خدا نيست. دستور داده كه جز او را نپرستيد. اين است دين پايدار ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.

توحيد؛ عامل رهايي از وَهم
حضرت يوسف(ع) در آيه فوق بينش توحيدي را تبيين فرمودند و روشن کردند علت سرگرداني ملت‌ها در پرستيدن چيزهايي است که با خيالات خود ساخته و پرداخته‌اند و اسم‌هايي است که خودشان بر آن‌ها گذارده‌اند بدون آن که هيچ حقيقت و واقعيتي داشته باشند، و لذا از طريق پرستيدن آن‌ها به گرد اهداف وَهمي خود مي‌گردند، زيرا واقعيت مطلق مربوط به «واحد قهار» است و هر چيزي هم که واقعيت دارد پرتو نور وجود حضرت رب‌العالمين است، و چيزي در عرض وجود خداوند نيست تا بتوان به عنوان وجودي مستقل از کمالات آن بهره‌مند شد، حال چه آن چيز بت باشد و چه پول و ثروت و چه تکنولوژي و مدرن‌ترين ابزار، هيچ کدام نمي‌توانند جاي معبود يگانه عالم هستي را بگيرند. و در جلسات گذشته تا اندازه‌اي روشن شد که يکي از خصوصيات فرهنگ غربي شأن خدايي‌دادن به تکنولوژي است.با توجه به تذکرات قرآن نسبت به روانکاوي تمدن‌هاي گرفتار بت‌پرستي مي‌توان فهميد اگر معبود‌هاي وَهمي را جاي خداي حقيقي قرار داديم با همان سر گرداني روبه‌رو مي‌شويم که جهانِ امروز از طريق هدف‌قراردادن مدرن‌ترين تکنولوژي براي خود به‌وجود آورده است، انسان متجدد هر روز به دنبال مدرن‌ترين ابزار است و هيچ وقت هم ارضاء نمي‌شود و حضرت يوسف(ع) با مخاطب ‌قراردادن آن دو زنداني به همين نکته اشاره فرمودند که: «يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ»؛  آيا معبودها و رب‌هاي متفرق بهتر و نتيجه‌بخش‌اند يا خداي واحد قهار؟ وقتي دلِ انسان در گرو اهداف متعددي قرار گرفت که به هدفي واحد و متعالي ختم نمي‌شوند عملاً با زندگي پراکنده‌اي روبه‌روست که هيچ مقصدي در آن نيست و اين همان روبه‌روشدن با بي‌ثمري مطلق است. در مقابل اهداف پراکنده، حيات توحيدي است که: «ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»؛ که يک زندگي و راه و رسم پايدارِ ماندني غير پراکنده است.ما موقعي تأثير و برکات زندگي توحيدي را مي‌فهميم که متوجه باشيم زندگي غير توحيدي چگونه ملت‌ها و خانواده‌ها را ويران و مضمحل کرده است و اگر خداوند چنين بصيرتي را به ملتي داد، معلوم است سينه‌ي آن ملت را براي فهم توحيد گشوده است.وقتي هدف مقدسي در منظر انسان قرار گرفت که اولاً: واقعي است و نه وَهمي، ثانياً: کامل است نه ناقص، مي‌تواند جايگاه هر چيزي را در زندگي خود درست تعيين کند و ديگر فريب زرق و برق ابزارهاي پيشرفته‌ي دنيا را نخورد. مثلاً وقتي مقصد شما تهران است هرگز زيبائي‌هاي ماشيني که مي‌خواهد به شيراز برود موجب نمي‌شود که شما سوار آن شويد، ولي وقتي ماشيني پيدا شد که مي‌خواهد به تهران برود، اگر هم به زيبايي ماشيني که به شيراز مي‌رود نباشد، باز سوار مي‌شويد تا به مقصد خود برسيد، چون هدف شما مشخص است و تنها ابزاري براي شما ارزش دارد که شما را در رسيدن به هدف کمک کند. ولي اگر هدف خاصي نداشته باشيد هر پيشنهادي را مي‌پذيريد در حدّي که صِرف آن که اين ماشين زيباتر است براي شما پذيرفتني است حالا کجا مي‌خواهد برود براي شما مهم نيست، چون هدف مهمي را دنبال نمي‌کنيد. امروز تکنولوژي با انواع شکل‌ها و صورت‌ها چنين بلايي را بر سر جوامع غير توحيدي آورده است و لذا عنان زندگي آن‌ها را به دست گرفته و آن‌ها را هر جا که مي‌خواهد مي‌برد. به اسم تکامل در ابزار معني زندگي عوض مي‌شود و ملّتي کامل است که مدرن‌ترين ابزار را داشته باشد، هرچند از نظر فضائل اخلاقي در پايين‌ترين درجه قرار گيرد چون ملاک، کمال ابزار مدرن است و ديگر هيچ.وقتي قرب الهي مقصد شد و به عنوان يک هدف واقعي مدّ نظر ما قرار گرفت، فقط به وسايلي نظر داريم که ما را.حال اگر جهت زندگي انسان آخرتي شد و نظر جان خود را به حقايق پايدار ابدي انداخت، ديگر آنچه براي زندگي دنيايي زينت است نمي‌تواند براي او جذاب باشد و او را فريب دهد. همچنان که شعار «دوره حرف‌هاي ديني گذشته است» براي چنين انسان‌هايي تأثيرگذار نيست، چون بحث از اصيل‌ترين بُعد انسان يعني هدف ابدي او در ميان است و لذا اگر دوره همه چيز بگذرد دوره اين حرف نمي‌گذرد.

آفات اهداف ناپايدار
فرهنگ مدرنيته گرفتار اهدافي شده که به واقع دائماً گذرا است و لذا ساير زندگي‌ها را نيز از همان ديدگاه مي‌نگرد و به جاي مطالعه بر روي حقيقتِ سخن انبياء با اتهام آن که اين حرف‌ها گذرا و حرف‌هاي آخوندها است عملاً فرورفتن خود را در ظلماتي که براي خود ساخته‌ عميق‌تر مي‌کند و سعي مي‌کند فضايي بسازد که حق و باطل در هم بريزد و سياهي بطلان فرهنگ مدرنيته آشکار نگردد.ابتدا تاريخ را طوري تفسير کردند که تکامل بشري به معني تکامل در ابزارِ توليد تلقي شد و تاريخ تمدن به عصر سنگ و مفرغ و مس و آهن و ... تقسيم شد، گفتند عصر حجر يعني عصري که انسان ابزارش را از سنگ مي‌ساخته و انسان عصر مفرغ، از او پيشرفته‌تر است، زيرا ابزار توليدش از سنگ به مفرغ تکامل يافته. در اين تحليلِ بي‌پايه اولا: هر ملّتي هراندازه هم فرومايه باشد همين‌که ابزار توليدش پيشرفته‌تر از ملت قبلي است، کامل‌تر است، حتي اگر آن ملت قوم لوط باشد با آن‌همه رذائل اخلاقي، و هر ملّتي که ابزار توليدش مربوط به گذشته است غير کامل است، هرچند پيامبر خدا يعني حضرت آدم(ع) باشد. اراده عمومي مردمان در فرهنگ غربي ابتدا به اين نتيجه رسيد که راه زمين از آسمان بريده است و خدا با بشر گفتگويي ندارد و ما بايد امور خود را با عقل بشري يا مکتب «راسيوناليسم» سر و سامان دهيم و به اين اميد از قرن پانزدهم به بعد زندگي را شروع کرد و با تکيه بر عقل بشري، جلو آمد و تمدن جديد را شکل داد ولي چند قرني نگذشت که طليعه ناکامي آن فکر و فرهنگ ظاهر گشت. ابتدا بسيار تلاش کرد شکست را باور نکند ولي فاجعه بزرگ‌تر از آن بود که بتوان ناديده گرفت. حال با روح و روحيه‌اي به سر مي‌برد که سرنوشت خود را به هر چه پيش آيد سپرده است، بدون هيچ اميدي به آينده. غافل از اين که ناکامي‌اش را بايد در انصراف از نظر به توحيد حق جستجو کند تا سروش الهي در روح او بدمد که «اِنَّ اللّهَ لاَ يضِيعُ اَجْرَ الْمُحْسِنِين»؛  خداوند اجر نيکوکاران، يعني مؤمنيني را که عمل صالح انجام مي‌دهند، ضايع نمي‌کند تا پس از مدتي با ناکامي برنامه‌ها روبه‌رو شوند. وقتي هدف ملّتي واقعي‌ترين واقعيات، يعني خداي هستي‌بخش شد، کوچک‌ترين حرکتي که به آن واقعيت مطلق متصل شد، پايدار مي‌ماند. به گفته الکساندر سولژ نيستين: «تمايلِ مدامِ افزون‌طلبي و دست‌يابي به زندگي بهتر و کوشش در راه آن، سيماي بسياري از انسان‌هاي غربي را آکنده از نگراني و حتي يأس و سر خوردگي ساخته است... امروزه رفاه در جوامع غربي به تدريج نقاب مهلک خود را از چهره بر مي‌گيرد... اگر انسان فقط زاده شده است که خوش باشد، پس به دنيا نيامده است که بميرد، ولي از آن جا که جسمش محکوم به فنا است، پس بايد بيشتر وظيفه‌اي معنوي داشته باشد تا فرو رفتن در زندگي روزمرّه». عالم ماده طبق برهان حرکت جوهري سراسر حرکت و تبديلِ قوه به فعل است، بر عکسِ عالم قيامت که موطن فعليت و ثبات است، پس عالم قيامت تنها جايي است که مي‌تواند مقصد باشد، چون تغيير در آنجا نيست که اگر آن را مقصد گرفتي از دستت برود. وقتي روشن شد جهان ماده عين سير به سوي مقصد است و خودش مقصد نيست، برعکسِ نظام غيب که مي‌تواند مقصد باشد روشن مي‌شود که مقصد ما قيامت است و براي قيامتي شدن به اين دنيا آمده‌ايم، حال اگر دنيا که بايد وسيله سير به سوي هدف باشد خودش مقصد شد همه چيز وارونه مي‌شود و هر انتخابي که انجام دهيم انتخابي معکوس خواهد بود و نتيجه معکوس به‌بار مي‌آورد، آنچه فکر مي‌کنيم زيبايي است زشتي است و آنچه فکر مي‌کنيم عامل آرامش است وسيله ناآرامي مي‌شود. به همين جهت گفته‌اند: «غرب همواره ناآرام و ناراضي است، سعي مي‌کند به استثناها امکانِ وجود بدهد و به همان اندازه بايد براي حفظ آن انرژي صرف کند» چون هدف اصلي را که در ثبات و قرار است، رها کرده و با هدف‌قراردادن مدرن‌ترين تکنولوژي، همه‌چيز را وارونه مي‌بيند و از اين نکته غافل است که بشر هميشه بيش از آن که مشکل بيروني داشته باشد مشکل دروني دارد. در حالي که انسان با نظر به غيب و پايداري و ثبات آن عالم ديگر به راحتي مفتون مدرن‌ترين تکنولوژي نخواهد شد و در فضاي حضور در محضر حق، بررسي کند که اين زندگي چه نوع تکنولوژي را اقتضا مي‌کند.

حقيقت و مجاز
وقتي توانستيم با نظر به هدف واقعي و حقيقي، اعتبار و مجاز را از حقيقت باز شناسيم، مي‌فهميم چگونه از اعتباريات استفاده کنيم و آن‌ها را حقيقت نپنداريم. عموماً زندگي زميني داراي دو جنبه «حقيقت» و «مجاز» است، مجاز يا اعتبار آن جنبه‌هايي از زندگي است که در راستاي ارتباط با بقيه و يا نياز به بقيه ايجاد مي‌شود، مثل پدر بودن بنده که در راستاي فرزندانم معني دارد، در حالي که اگر بنده فرزندي نداشتم پدر بودن من هم معني نداشت، يا مثل قدرتمندبودن فلان آقا که در راستاي سنگين‌بودن پديده‌ها معني مي‌دهد، حال در قيامت که به اين معني سنگيني نداريم، پس قدرتمندبودن او هم بي‌معني مي‌شود، همچنان‌که ثروتمندبودن ثروتمندان در جايي معني مي‌دهد که کالاها را در ازاء پول به افراد مي‌دهند. همه اين عنوان‌ها مثل پدربودن يا قدرتمندبودن و يا ثروتمندبودن و بسياري ديگر از اين قبيل عنوان‌ها به خودي خود حقيقتي در خارج ندارند و در راستاي ارتباط با غير حاصل مي‌شوند و به عبارت ديگر واقعيتي در خارج نيستند. پدربودن بنده غير از موجودبودن بنده است، با تولد فرزندانم به موجوديت من چيزي اضافه نمي‌شود ولي در ذهنْ نسبتي بين من و آن کودک پديد مي‌آيد که آن نسبت را تحت عنوان «پدر» بودنِ بنده مي‌شناسند و اين قاعده‌ي همه عنوان‌هاي اعتباري است. بر عکس عنوان‌هاي حقيقي که واقعاً در خارجِ از ذهن ما موجوديت دارند، و آن موجوديت جدا از هر نسبتي موجود است و با خلقت الهي واقع و موجود مي‌شود.عنوان‌هايي اعتباري با ظهور قيامت تماماً رخت بر مي‌بندند و هيچ مي‌شوند.  هم اکنون نيز به همان اندازه که نظرمان به هدف حقيقي يعني خداوند باشد، متوجه مجاز بودن اعتباريات خواهيم شد و در عين استفاده از آن‌ها، آن‌ها را حقيقي نمي‌دانيم بلکه وسايلي جهت رفع نيازهاي زندگي به‌شمار مي‌آوريم که البته اين موضوع در مورد اهل دنيا درست بر عکس است، به طوري که دنيا و وسايل دنيايي و عنوان‌هاي دنيايي را به جدّ حقيقي مي‌پندارند و خدا و قيامت را ساخته ذهن انسان‌ها مي‌دانند و چون از اين دنيا به آن دنيا منتقل شدند تمام وجودشان به بحران مي‌افتد، با شرايطي روبه‌رو مي‌شوند که بيش از آن توان تصور آن‌را هم نداشته‌اند.

سنّت بحران شکوه قاروني

وقتي مجاز را حقيقت بپنداريم روحيه‌اي پيدا مي‌کنيم که حسرت زندگي قاروني را خواهيم خورد و قرآن در وصف چنين روحيه‌اي مي‌فرمايد: «فَخَرَجَ عَلَى قَوْمِهِ فِي زِينَتِهِ قَالَ الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيَاةَ الدُّنيَا يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»؛  چون قارون با آن همه ثروت و خَدَم و حشم به ميان جمع مردم آمد آن‌هايي که زندگي دنيايي برايشان اصالت داشت آرزو کردند اي کاش ما هم مانند آنچه به قارون داده شد داشتيم که او در بهره‌مندي بزرگي است. «وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِّمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا وَلَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الصَّابِرُونَ»؛  انديشمندان واقعي به آن‌ها گفتند واي بر شما! بهره‌اي که مي‌توان از بندگي خدا برد بسيار بهتر و مفيدتر است براي کساني که اهل ايمان و عمل صالح باشند، البته اين توفيق و بصيرت را به کساني مي‌دهند که در دين‌داري پايدار و شکيبا باشند «فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا كَانَ لَهُ مِن فِئَةٍ يَنصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَمَا كَانَ مِنَ المُنتَصِرِينَ»؛  تا اين‌که خداوند او و همه ثروتش را در زمين فرو برد، در حالي که با آن همه يار و ياور هيچ کمکي نتوانستند به او بکنند و خدا هم به او کمکي نکرد.در فرهنگ غربي به جاي آن که افق حيات انسان‌ها يافتن استعداد‌هاي روحاني آن‌ها باشد و اين که متوجه شوند چگونه پنجره‌ي دل را به راه‌هاي بيکرانه معنويت بگشايند، افق حيات خود را به سوي صورت‌هاي مدرن‌تر تکنولوژي قرار داده‌اند و ناخودآگاه بر هرچه بي‌نتيجه‌تر‌کردن زندگي حقيقي اصرار مي‌ورزند. در حالي که ظرفيت طبيعت طوري براي همه انسان‌ها آماده شده که با قناعت و سادگي مي‌توانند از آن استفاده کنند و چنين روحيه‌اي در بشر ظهور نخواهد کرد مگر با جهت‌گيري توحيدي و سيردادن روح به سوي عالم معنويت. وگرنه روحِ فزون‌خواهي حاکم بر تکنولوژي هر روز ما را با بحراني جديد روبرو مي‌کند که بايد همه فرصت خود را در گشودن گره‌هاي آن بحران صرف نمائيم و باز بحراني ديگر و باز فرصت‌سوزي ديگر.

قرباني‌شدن دين
بايد غفلت نکنيم که هر تکنولوژي بر اساس فرهنگ و هدفي خاص ساخته شده و در هر جا آورده شود ناخودآگاه روح خود را نيز با خود مي‌آورد و لذا تصور آوردن تکنولوژي غربي بدون به صحنه آوردن روح حاکم بر آن، تصور ساده‌انديشانه‌اي است که در ذهن فقط تحقق آن ممکن است ولي در عمل ما با چيز ديگري روبرو خواهيم شد. غرب با رويکردي که به تکنولوژي داشت بدون آن‌که بخواهد، سخت از دين فاصله گرفت و يا به تعبير ديگر دين را در پاي تکنولوژي قرباني کرد، تا آنجايي که گفتند ارباب کليسا نبايد سخناني بگويند که موجب توقف صنعت شود، و لذا روح صنعتِ موجود، روح کنارزدن تعهد ديني است و هر جا هم که وارد شود با همين روحيه وارد مي‌شود.ابتدا حرفشان اين است که تکنولوژي و صنعت تضادي با دين ندارد، ولي در عمل آنچنان اهداف حاکم بر صنعت عمده مي‌شود که جايي براي جهت‌گيري ديني در جامعه نمي‌ماند و حساسيتِ نسبت به معاد و ابديت آنچنان مورد غفلت قرار مي‌گيرد که در عمل گويا چنين آينده‌اي براي انسان تکنولوژي زده وجود ندارد. و چنين روحيه‌اي براي ملتي که تلاش کرده با به صحنه آوردن حکومت اسلامي در زندگي‌اش، دستورات الهي را در زندگي حاکم کند و جهت خود را به سوي اهداف الهي معطوف دارد، سخت خطرناک است، و اگر از روح حاکم بر تکنولوژي غافل شويم و بدون هيچ گزينش و کنترلي تسليم آن گرديم از اسلام و حکومت اسلامي جز پوسته‌اي بي‌روح نخواهد ماند و زحماتي که در پديدآوردن نظام اسلامي صرف شده با ناکامي همراه خواهد شد. که از وقوع آن به خدا پناه مي‌بريم.در رويکرد به تمدن اسلامي همه تلاش آن است که انساني کامل به صحنه آيد و همه مناسبات بشر با حاکميت حضرت بقية‌الله تنظيم شود، ولي متأسفانه در عمل نظرها به سوي تمدني است که سعي دارد فرهنگي را بر ما تحميل کند که بيش از حدْ عالم خارج را تغيير دهيم، و بنده اميدوارم بتوانيم خود را از اين عدم تعادل آزاد نماييم، تا در عين استفاده از تکنولوژي، رويکرد ما به سوي هدفي ديگر باشد و بر اساس آن هدف اولاً: انتخاب‌هاي ما مديريت شده خواهد بود. ثانياً: چون هدف ما هدفي مقدس است از تحميل فرهنگِ جاري در تکنولوژي غربي کمتر آسيب خواهيم ديد.

خلاصه فصل چهارم
تکنولوژي؛ فرهنگ يا ابزار!

بسم الله الرحمن الرحيم
«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ»؛ آنچه شما به جاى خدا مي‌پرستيد جز نام‌هايى چند نيستند كه شما و پدرانتان آن‌ها را نام‌گذارى كرده‏ايد و خدا دليلى بر حقانيت آن‌ها نازل نكرده است. فرمان جز براى خدا نيست. دستور داده كه جز او را نپرستيد. اين است دين پايدار ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.

برکات بصيرت توحيدي
آنچه موجب شده که هنوز در آيه مذکور تأمل داشته باشيم قسمت آخر آيه است که مي‌فرمايد: «وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ»؛ نکته‌ اخير مي‌رساند که اين آيه پيامي فوق فهم روح اکثر جامعه‌ي بشري دارد و موضوعِ آن مهم‌تر از آن است که به‌راحتي بتوان بدان دست يافت. خداوندِ بصير، بصيرتي خاص به انبياء خود مي‌دهد و آن‌ها با تلاش زياد سعي مي‌کنند آن بصيرت را در اختيار بشريت قرار دهند و از آن طريق افق زندگي آن‌ها را به چيزي بالاتر از روزمرّگي‌ها بکشانند. شايد تا حدّي در جلسات گذشته عزيزان متوجه شده باشند افق توحيدي چه اندازه در جهت‌گيري انسان‌ها در زندگي، و انتخاب اجزاء زندگي مؤثر است. إن‌شاءالله متوجه شده‌ايد که تفکر توحيدي چيزي نيست در کنار زندگي، بلکه بصيرتي است که همه زندگي را در بر مي‌گيرد، به طوري که با آن بصيرت هر چيزي معنا و شخصيت خاص خود را داراست که بدون بصيرت توحيدي داراي آن شخصيت نيست. مثل تکنولوژي مدرن که در بيرون از بصيرت توحيدي به عنوان هدف نگريسته مي‌شود، در حالي که در بصيرت توحيدي هرگز چنين شخصيتي نمي‌توان براي آن قائل شد.حرف بسياري از انديشمندان غربي که جامعه‌ي آن‌ها با غفلت از هدف الهي، اهداف تکنولوژي را هدف خود قرار دادند، اين است که «نيازهاي اصلي انسان نيازهاي معنوي است و نه مادي، و راه حل مشکلات را نه از طريق ماديات بلکه از طريق معنويات بايد آغاز کرد. اين که امروز انسان ديوار انسان شده و يأس گسترده‌اي در جامعه غربي حاکم است، همه و همه نتيجه طبيعي حاکم شدن روح مادي است.» از اين جملات بر مي‌آيد که وقتي هدفِ توحيدي مورد غفلت قرار گرفت بشر چگونه در تمام ابعاد احساس شکست مي‌کند و اين عبرت را به ما مي‌دهد که بيش از آن‌که از سر حسرت به جامعه غربي بنگريم با چشم عبرت‌بين آن را نظاره کنيم تا به آن ورطه هلاکت‌بار گرفتار نشويم.

روح غربي و گرايش اسلامي!

بصيرت توحيدي اقتضا مي‌کند به جاي نزديک‌کردن زندگي به غرب، تلاش کنيم از آن فاصله بگيريم و زندگي را از خود شروع کنيم تا نسيم جان‌فزاي توحيد، زندگي‌ ما را جهت دهد و به نشاط آورد. زندگي امروزين ما مخلوطي است از روح غربي و گرايش اسلامي و لذا بهره لازم را از اسلام نمي‌بريم. شرط نجات از مصيبتي که بر ما وارد شده است، نگاه صحيح به فرهنگ غربي و انحرافاتي است که در آن فرهنگ آشکار و پنهان است. با توجه به چنين بصيرتي بود که حضرت امام خميني«رضوان‌الله‌عليه» مکرر مي‌فرمودند: «بايد از خود شروع کرد» وگرنه با تعريفي که غرب از زندگي و تمدن و صنعت دارد بشر همواره گرفتار حجاب دنيا و دنيازدگي است. سخن ايشان يک حرف نيست، يک طرحِ اساسي براي برون‌رفت از ظلمات مدرنيته است. اين سخن با سخن کساني که در عين انتقاد از بعضي از مظاهر غرب، غرب را پذيرفته‌اند، فرق مي‌کند. حضرت امام خميني«رضوان‌الله‌عليه» راه نجات را جدايي از آن فکر و فرهنگ مي‌دانستند، همچنان‌که حضرت يوسف(ع) طرحي دادند که تمام زندگي مشرکانه زير سؤال رفت. فرمودند؛ آنچه شما مي‌پرستيد و مقصد قرار داده‌ايد اسم‌هايي است که خودتان ساخته‌ايد، واقعيتي ندارد. شما اهداف وَهمي خود را با تبليغات براي خود بزرگ کرده‌ايد. حضرت با اين جملات همه‌ي کاخ زندگي مشرکانه را ويران نمودند. اکثر روشنفکران ما متوجه ماهيت غرب نيستند، نمي‌دانند آن فرهنگ با چه تفکري قوام يافته و چگونه مي‌تواند شرق را نيز غربي کند، زندگي شرقي عالَم خود را دارد و با نزديکي به غرب، عالَم غربي قبل از هر چيز عالَم ما را از ما مي‌گيرد و عالَم ما را غربي مي‌کند، حال در عالَم غربي، خواسته يا ناخواسته، جز آنچه را غرب براي خود اصالت مي‌دهد، اصالت نمي‌دهيم، به همين جهت عرض مي‌شود راه برون رفت از اين عالَم، شناخت عالَم ديني با زيبايي عبوديت خدا است و نه آزادي از خدا. و نيز ورود به ساحاتي از حقيقت که هرگز در عالَم غربي قابل درک نيست. در اين حالت ديگر علم تجربي و تکنولوژي به مذهب تبديل نمي‌شود بلکه ابزاري است در خدمت انسان. تعارض ميان علم و دين وقتي پيش آمد که علم جديد نيز به يک مذهب تبديل شد.

تفاوت نگرش توحيدي با گرايش توحيدي
عرض کردم جامعه ما مخلوطي از روح غربي و گرايش اسلامي است، ولي آنچه نبايد مورد غفلت قرار گيرد تفاوت بين گرايش با بينش است. اکثر مردم به خدا و اسلام گرايش دارند ولي بينش توحيدي و معرفت اسلامي چيز ديگر است. بينش و اعتقاد توحيدي به اين معني است که انسان همه هستي خود را در قبضه حق بيابد و بر اساس احکام الهي عمل کند و بر مبناي اعتقاد توحيدي بينديشد و حوادث را تجزيه و تحليل کند و متوجه باشد «ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»؛ اين است آن زندگي که پايدار و پرثمر خواهد بود و اين به دست نمي‌آيد مگر با درک شهودي و حضوري حقايق عالم، و لذا نه‌تنها به کمک عقل، که با شعور قلبي و عقل قدسي بايد با اسلام اُنس گرفت.آن کس که منوّر به درک شهودي نيست اگر از اسلام هم دم مي‌زند اسلامي را به صحنه مي‌آورد که سکولار شده و به جاي نفي غرب، با غرب کنار مي‌آيد و سعي مي‌کند ثابت کند اسلام هم همان چيزي را مي‌گويد که فرهنگ مدرنيته گفته است. اين‌ها اسلام را به استخدام تحکيم مباني غرب در مي‌آورند، اينان اسلامي را مي‌شناسند که فاقد امر قدسي است، اين‌ها از اعتقادداشتن به مراتب هستي بسيار فاصله دارند. در فرهنگ غرب، ماشين و فيزيک و شيمي هستند که تعيين مي‌کنند انسان چيست و چه بايد باشد، انسان خود را تسليم امکانات علوم تجربي و فنون مي‌کند تا درباره او داوري کنند و سرنوشت او را تعيين نمايند، در چنين فرهنگي منزلت الهي انسان فراموش مي‌شود. خطاي اين فرهنگ آن است که مي‌خواهد عالَم را اصلاح و تجديد کند، بدون اين‌که بخواهد يا بتواند آدم را اصلاح کند، به همين علت است که اين فرهنگ و علمِ مربوط به آن، به سعادت انسان منتهي نمي‌شود. اصلاح بشر به اين معني است که او را دگر باره با آسمان معنويت پيوند دهيم تا آرامشي همراه با کوشش به بشر برگردد.

عبرت از گذشته
ما يک‌بار در تاريخ معاصرِ خود همه چيزمان را تحت عنوان تجددگرايي و ترقي در پاي فرهنگ غرب قرباني کرديم، به اميد رسيدن به پيشرفت‌هاي غرب، به گذشته‌ي توحيدي و اسلاميت خود پشت کرديم تا آن‌جا که نظر به غيب و قيامت از منظر جوانان ما در حجاب رفت، و ناگهان سرنوشت خود را در دست کساني يافتيم که جز حاکميت بر ما و چپاول ثروت و ديانت ما به هيچ چيز ديگر فکر نمي‌کردند، دانشگاه‌هاي ما عرضه آموزش هر چه بيشتر غربي شدن بود و دختران ما عروسک‌هاي بازيچه اميال دشمنانشان. تا آن‌جا که ملّت ديد اگر دير بجنبد هم شکوه گذشته را از دست مي‌دهد و هم گرفتار آينده‌اي سياه خواهد شد و لذا به نور ايمانْ انقلابي بزرگ به‌پا شد تا رويکرد به اسلام را در دوران تجدد برنامه خود قرار دهد، هر چند آثار فرهنگي تجددزدگي در بسياري از امور ريشه دوانده است ولي چقدر شايسته است که از آن دوران عبرت بگيريم و به اميد پيشرفتْ دوباره گرفتار تجددزدگي گذشته نشويم، گذشته‌اي که روشنفکرانِ ما آنچنان شيفته تجدد شدند که رضاخانِ قلدرِ بي‌سواد را تحمل کردند و خواستند از طريق او ايران را متجدد و پيشرفته کنند. و امروزه اين خطر به نحوه‌اي ديگر سر بر آورده و آن اين‌که به عشق تکنولوژي پيشرفته تحمل بي‌رنگ‌شدن شعارهاي انقلاب برايمان آسان مي‌شود به اين اميد که افرادي کاملاً بيگانه نسبت به انقلاب و اهداف آن بيايند و در ساختن کشور به ما کمک کنند.شيفتگي متجددشدن روشنفکران، رضاخانِ ساخته و پرداخته انگلستان را قابل تحمل کرد، رضاخان يک قلدر عادي نبود، قلدري بود با مأموريت خاص. آمده بود تا نه‌تنها گذشته توحيدي ما را نشانه رود، آينده ما را هم بي‌توحيد کند، تا هيچ مانعي در هرچه بيشتر غربي‌شدن ملت در ميان نباشد، وگرنه اين‌همه مبارزه علني با روحانيت براي چه؟ گويا در حکومت دست‌نشاندگان غرب يک چيز بيشتر ممنوع نيست و آن سخني است که متذکر عالَم قدس و معنويت باشد.اميدوارم همچنان که بعضي‌ها را بيماري و درد به سر عقل مي‌آورد، دردهاي دوران تجددزدگي ما را آنچنان بر سر عقل بياورد که به خوبي علت درد و راه درمان را بشناسيم، هيچ چيز خطرناک‌تر از غفلت از دوره انحطاط نيست. آن‌کس که از دوره انحطاط ملت خود غافل شود هرگز روي استقلال و تنفس در فضاي آزادي واقعي را نخواهد ديد. آن‌کس که به هدف توحيدي ننگرد از رسيدن به آرامشي تعالي بخش محروم است و خود را چيزي مي‌پندارد که نيست، زيرا همه فطرت‌ها به سوي توحيد است، و هرکس نظر را از آن هدف دور داشت، خود را چيزي مي‌پندارد که نيست و اين همان بحران هويتي است که فرهنگ غربي سخت گرفتار آن است و به همين جهت سراسر در توهّم زندگي مي‌کند.

تکنيک بي‌کنترل
تکنيک؛ دين جامعه‌ي غربي است، اگر روح جامعه با نور اسلام، به دين حقيقي بر گردد به غرب و دين آن کافر مي‌شود و اين همان روحيه توحيدي است که قرآن در وصفش مي‌فرمايد: «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ»؛  هرکس به طاغوت کافر شود و به خداوند ايمان آورد به ريسمان محکمي چنگ زده است. و ديگر هدف او از هدف تکنيک جدا مي‌شود، در اين صورت است که مي‌تواند از تکنيک در حدّ مناسب استفاده کند و به جاي آن که از آن شکل بگيرد به آن شکل بدهد. و در شکل‌دادن به تکنيک از روح الهي بهره مند گردد تا تکنيکِ او مطابق حقي باشد که پروردگار عالم بر اساس آن عالم را خلق کرده است. خداوند خطاب به کساني که متوجه باطن معنوي عالم وجود نيستند و فقط گرفتار ظاهر عوالم‌اند مي‌فرمايد: «أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّى وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ بِلِقَاء رَبِّهِمْ لَكَافِرُونَ»  آيا در خودشان به تفكر نپرداخته‏اند که خداوند آسمان‌ها و زمين و آنچه را ميان آن دو است جز به «حق» و تا هنگامى معين نيافريده است و با اين همه بسيارى از مردم لقاى پروردگارشان را سخت منكرند؟آيه فوق انسان‌ها را متوجه مي‌کند که عالم وجود بر اساس «حق» طراحي شده و لذا نه‌تنها حجاب حقيقت باطني خود نيست، بلکه مظهر آن است و امکان انکشاف به سوي عالم ملکوت را در خود دارد و انسان‌ها را به سوي پروردگارشان رهنمون مي‌شود. در آيه بعد مي‌فرمايد: «اَوَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثَارُوا الْأَرْضَ وَعَمَرُوهَا أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوهَا وَجَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»  آيا اين‌ها نمي‌روند زمين را بگردند و عاقبت آن‌هايي که قبل از خودشان بودند را بنگرند، که در زير و روکردن زمين قوي‌تر و سخت‌تر از ايشان بودند و پيامبرانشان با دلايلي روشن براي اثبات ربوبيت حق و وقوع معاد به سوي آن‌ها آمدند ولي پيامبرانشان را تکذيب کردند؛ ولي چون نظام الهي اجازه‌ي ادامه‌ي چنان حياتي را نداد خداوند همه را نابود کرد، و خدا به آن‌ها ستم نکرد بلکه خودشان با کفر و معصيت به خود ستم کردند؛ و آن‌همه تلاش براي ماندن بدون اعتقاد توحيدي و عمل الهي نتوانست در پايدارماندن به آن‌ها کمک کند و در نتيجه تمدنشان ويران گشت.آري وقتي بنا است ما به تکنيک شکل دهيم، بايد آن شکل‌دهي به صورتي باشد که با انديشه‌ي الهي مطابق گردد تا هماهنگ با نظام الهي در خدمت ما باشد، ولي اگر شکل‌دهي به تکنيک بر مبناي نفس امّاره باشد نهايتش هماني است که آيه فوق متذکر مي‌شود که با آن‌همه تلاش و توانايي براي تغيير زمين در نهايت با ناکامي مطلق روبه‌رو شدند و آن تکنيک‌هاي پيچيده نيز نمي‌تواند به کمک‌شان آيد.

خلاصه فصل پنجم
اسلام سکولار و تکنولوژي

بسم الله الرحمن الرحيم
«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ»؛ آنچه شما به جاى خدا مي‌پرستيد جز نام‌هايى چند نيستند كه شما و پدرانتان آن‌ها را نامگذارى كرده‏ايد و خدا دليلى بر حقانيت آن‌ها نازل نكرده است. فرمان جز براى خدا نيست. دستور داده كه جز او را نپرستيد. اين است دين پايدار ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.

به کدام آينده تعلق داريم؟
در رابطه با سخنان توحيدي حضرت يوسف(ع) و نياز امروزين بشر در رابطه با توجه هرچه بيشتر به ديدگاه توحيدي، لازم شد که بر روي سخن حضرت تأمل بيشتري انجام شود، زيرا که شرايط امروزين دنيا آنچنان ظلماني شده که براي مقابله با آن تنها نياز به نگاهي توحيدي، آن هم نگاه توحيدي ناب هست، به طوري که اگر خواستيم از ورطه‌هاي هلاکت‌بار دنياي مدرن رهايي يابيم بايد بينش توحيدي را در تمام مناسبات خود به صحنه بياوريم و همه چيز را از آن منظر بنگريم، تا آلودگي دنياي مدرن ماوراء ظاهرِ بهداشتي و عوام‌فريب آن، بر ملا گردد و از طريق چنين نگاهي است که روشن مي‌شود ما و غرب هر کدام در کجاي تاريخ قرار داريم و به کدام آينده متعلق هستيم.روشن شد اگر ملّتي جهتي متعالي نداشته باشد هرچه به ابزارهاي مدرن‌تري مجهز شود بر سرعت انحراف و اضمحلالش افزوده مي‌گردد و زندگي‌اش به پاي وَهمياتش قرباني مي‌شود، مثل ريختن آب به پاي بوته خار که به خار بيشتري منجر مي‌شود. ولي وقتي جهت‌ها الهي بود تلاش‌ها در مسير تحقق اهداف الهي به ثمر مي‌رسد، مثل ريختن آب‌ است به پاي درختي تنومند که منجر به ميوه‌هاي رسيده خواهد شد. اگر زندگي به پاي درخت دين خرج شد زندگي ديني نصيب انسان مي‌شود و در نتيجه استعدادهاي فطري او شکوفا مي‌گردد. جهت اصلي هر انساني فطرت به سوي توحيد است و به همين جهت اگر فطرت شکوفا شود انسان احساس به ثمر رسيدن مي‌کند، پس توحيد عامل به ثمر رسيدن جان انسان است، بدين معني که جهت جان را به سوي نورِ يگانه هستي سير مي‌دهد و در تمام مناسبات حکم او را حاکم مي‌نمايد و دل به او سپرده مي‌شود، و در نتيجه هر جرياني که موجب جدايي جان از معبودش مي‌شود را رها مي‌کند.وقتي مقصد انسان توحيد شد، چون توحيد عين بقاء است، تمام تلاش‌هاي انسان به عنوان سرمايه جان و روان برايش باقي مي‌ماند و به او گرمي مي‌دهد، ولي اگر مقصد انسان اهداف وَهمي و خيالي بود، همواره انسان در ميان اهداف ناپايدارِ خيالي سرگردان است و همواره در پوچي به سر مي‌برد و در زندگي ابدي هيچ نوري از معنويت که بتواند با آن نور در آن عالم زندگي کند با خود ندارد. مشکل از آن‌جا شروع شد که فرهنگ غرب با زيبا جلوه دادن اهداف نفس امّاره، فرصت تصميم‌گيري و انتخاب صحيح را از ملت‌ها گرفت و مردم نيز به راحتي از اهداف توحيدي خود غفلت کردند و عوامل جواب‌گويي به نفس امّاره را جايگزين آن نمودند. فرهنگ غرب به طور آشکار با تفکر توحيدي مقابله نکرد تا متدينين حساسيت نشان دهند، بلکه با رويکرد به دنيا، نقش دين را در حاشيه برد، با شعار سکولاريسم به طور مستقيم دين را نفي نکرد، بلکه ادعايش اين بود که مي‌تواند امور دنيايي مردم را با خِرَد جمعي اداره ‌کند، غافل از اين که خرد جمعي وقتي کارساز است که به نور توحيد منّور شود و جهت‌گيري کند. حاصل پيروي از خرد جمعي آن شد که امروز روح معنويت از جهان رخت بربسته است. عقل و خردِ جمعي که آن‌ فرهنگ مطرح مي‌کرد، عقل معاش يا عقل جزئي نگر بود، همان عقلي که به تنهايي نمي‌تواند حقايق معنوي جاري در عالم را ببيند و لذا صفات الهي مخلوقات ناديده گرفته شد. نخست در شيوه گاليله اين فکر قوت گرفت که علم درباره جهان از طريق به کار بردن فنون رياضي به دست مي‌آيد و بر اين نکته تأکيد کرد که «آنچه در دام اعداد نيفتد علم نيست.» و در نهايت فاقد هستي است، دکارت رؤياي تقليل علوم به رياضيات و جهان‌شناسي رياضي را تبيين کرد. دکارت با قطع رابطه لطيفِ بين خدا و جهانِ مخلوق، عملاً جهان را از خدا دور کرد. به نظر نيوتن عالمِ ماده ماشين است، و به نظر «دکارت» جانوران ماشين هستند، به نظر «هابس» جامعه ماشين است، به نظر «لامِتْري» بدن انسان ماشين است و با چنين نگاهي به عالم و آدم، همه چيز حتي انسان در رديف ماشين قرار گرفت و نگاه مکانيکي به جهان ظهور کرد.

مسلمانان سکولار!
اسماء و صفات خداوند را نمي‌توان با زبان رياضي وصف نمود، همچنان‌که با چشم کميت‌گرا نمي‌توان آن‌ها را ديد. وقتي بنا باشد آنچه در دام اعداد قرار نگيرد علم نباشد، عملاً نظر به اسماء و صفات الهي از عرصه علم بشر حذف مي‌شوند. امر خير و امور زيبا را با نگاه رياضي نمي‌توان فهميد و با عقل جزئي‌نگر نمي‌توان جامعه‌اي براساس خير و زيبايي بنا کرد. و با ناديده گرفتن بسياري از ظرائف عالم از طريق اين ديدگاه مي‌توان گفت وقتي عقل به معني راسيوناليسم يا عقل جزئي به تنهايي بر امور بشر حاکم شود حتماً ويراني و انحلال به بار مي‌آورد. و همه اين‌ها در زير پوشش سکولاريسم واقع شد. ما نبايد به سادگي از واژه «سکولاريسم» بگذريم يا فکر کنيم با ترجمه آن به «جدايي دين از سياست» مسئله را فهميده‌ايم و توانسته‌ايم از آثار آن راحت شويم. عنايت داشته باشيد که واژه سکولاريسم يک فرهنگ است، با همه فرعياتي که با خود دارد، امروزه روح فرهنگ غرب سکولاريسم است، روحي که براي مذهب هم جايي دارد، ولي به جاي اين‌که مذهب تکليف همه چيز را تعيين کند و جامعه و انسان را جهت دهد، سکولاريسم بدون آن که با مذهب مقابله کند تکليف مذهب را هم تعيين مي‌کند و آن را به عنوان پيامي مقدس که از طرف خدا آمده است مي‌‌پذيرد، منتها آن را باوري فردي مي‌داند براي امور فردي انسان‌ها. و با اين ديد است که دولت‌هاي سکولار جهت تبليغ مذهب بودجه هم تعيين مي‌کنند. آنچه در فرهنگ مدرنيته حاکم است تفکر سکولاريسم است و در واقع همه‌چيز بايد به آن تفکر ختم شود. اينجاست که مي‌بينيد اگر يک مسلمان تحت تأثير تفکر غربي قرار گرفت، هم نمازش را اول وقت مي‌خواند و هم تمام مناسبات دنياي غرب را مي‌پذيرد، و قبول کرده است دين در امور اجتماعي نبايد دخالت کند، اين‌جا ديگر دين نيست که حرف آخر را مي‌زند، حرف آخر را انديشه سکولاريسم مطرح مي‌کند و در آن فضا هرگونه اظهار نظر ديني در جامعه يک ضد ارزش است.از جمله کساني که در سکولارکردن غرب مؤثر بوده‌اند، «ولتر»  است. او مي‌گفت هيچ‌چيز مقدس نيست و هيچ‌چيز ارزش آسماني ندارد، معنويت همان چيزي است که انسان‌ها مي‌پسندند. معني جمله او آن است که معنويت نسبي است و بستگي به افراد دارد. با نگاهِ «ولتر»، هدفِ توحيدي به‌کلي از منظر فرهنگ غربي زدوده شد و روحيه‌ي تصرفِ هرچه بيشتر در طبيعت - با محوريت انسان به جاي خدا- جايگزين آن گشت. و همه اين‌ها تحت عنوان توسعه يا «Development» مطرح ‌گرديد. همين‌جا بايد عرض کنم آن‌هايي که لفظ «توسعه» را - خصوصاً در کشورهاي غير غربي- به کار مي‌برند پيش از به کار گيري آن، مبادي تفکر غربي را پذيرفته‌اند. سخن گفتن از توسعه به معني پذيرش مفهوم «توسعه نيافتگي» و در نتيجه قبول اين معنا است که برنامه‌هاي مطابق الگوهاي کشورهاي غربي بايد به مورد اجرا گذاشته شود. و از اين طريق - حتي اگر نخواهند- تفوق و برتري فرهنگ غربي را در جامعه اسلامي دامن مي‌زنند. ما ابتدا بايد متوجه ضعف اساسي فرهنگ غربي بشويم و هرگز الگوي زندگي غربي را براي خود الگويي مطلوب ندانيم، تا در گزينش تکنولوژي، مقهور فرهنگ غربي نشويم. هرگز از اين نکته نبايد غافل شد، تمدني که بر مبناي پشت‌کردن به انبياء و ظلم به ساير ملل پا گرفته است، ماندني نيست، که بتوان سرنوشت خود را به آن پيوند زد. حضرت امام خميني«رضوان‌الله‌عليه» بر اساس همين بصيرت است که مي‌فرمايد: «اين قرن، قرن نابودي ابرقدرت‌ها است» نمونه ساده آن را در بحران پولي بانک‌ها و مؤسسات اعتباري امريکا مي‌توان ديد که چون سهام بانک‌ها و مؤسسات مالي در آمريکا سقوط کرد، علاوه بر اروپا، سهام بورس‌هاي مالي کشورهاي عربي نيز به شدت سقوط کرد و سرمايه‌‌دارهاي زيادي ورشکستند و چند نفرشان نيز خودکشي کردند! اين يک نمونه از نزديکي به فرهنگ غربي است و مي‌توان نتيجه گرفت فرهنگي که در حال سقوط است چيزي نمي‌گذرد که به بحران مي‌افتد و انواع بحران‌ها آن را از پاي در مي‌آورد، پس نزديکي به چنين فرهنگي نه عاقلانه است و نه به مصلحت.

فراموشي خدا و حضور غرب
بسنده‌کردن به دينِ فردي و شخصي هرگز مقصد انبياء الهي نبوده است، بلکه انبياء ‌‌آمدند تا زندگي زميني بشر را به آسمان معنويت متصل نمايند و از اين طريق بشريت را در سير زندگي زميني‌اش مدد رسانند. و به گواهي تاريخ، نقطه‌هاي روشن و قابل قبول زندگي بشر در طول تاريخ مقاطعي بوده که نظام اجتماع بر اساس دستورات انبياء اداره مي‌شده است، و امروزه ما به عنوان خاطرات شيرين گذشته از آن‌ها ياد مي‌کنيم و آرزوي برگشت آن‌ شرايط را به زندگي خود داريم. شرايطي که انسان چون حقيقت را از زبان انبياء شنيد و با تمام وجود به آن دل سپرد، از زندگي خود بهره‌ها برد، چيزي که با طرح «حقيقت نسبي است» هرگز کسي به آن نخواهد رسيد. وقتي تصور کرديم حقيقت نسبي است به هيچ چيز نمي‌توان اعتماد کرد و به آن دل سپرد. چنين سخني جهت بشر را از معنويت به سوي ماديات سوق مي‌دهد. مارکسيسم يکي از فرزندان فرهنگ سکولاريسم است، زيرا وقتي شما به اين نتيجه رسيديد که دين مقدس نيست، مجبوريد مکتبي را به جاي دين بگذاريد، يکي از آن مکاتب «مارکسيسم» است، همچنان‌که يکي از آن‌ها «ليبراليسم» بود. ليبراليسم فرهنگ مقابله با مقيدات ديني است. انسانِ دين‌دار آزاد نيست که هر کاري خواست بکند، انسان مختار هست، ولي مطلق‌العنان نيست. ليبراليسم هر کاري را مباح مي‌داند و عملاً انسان بي‌قيد را به صحنه مي‌آورد که نظر و ميل خودش برايش مقدس است و بر اساس آن فکر، «دمکراسي» به معني غربي آن پديد مي‌آيد که بدون هيچ خط قرمزي هر چيزي را که اکثر انسان‌ها پذيرفتند، همه جامعه بايد به آن تن دهند. روح حاکم بر ليبراليسم که بي‌قيدي در مقابل حکم خدا است، حکومت ديني را نمي‌پذيرد، هرچند اکثر مردم به آن رأي داده باشند. شعار زنده باد آزادي مي‌دهند ولي نظر به آزادي از دين در آن نهفته است. به همين جهت انقلاب مشروطه با اين که با شعار آزادي از استبدادِ حاکمان قاجار شروع شد ولي همين که کار در دست روشنفکران غربي افتاد، آزادي از روحانيت جايگزين آن شد که منظورشان آزادي از دين بود. صورت ديگر همين فرهنگ در مکتب مارکسيسم ظهور کرد.

مفهوم زيرين ترقي
با غفلت از توجه اساسي به اهداف اسلامي و با شعار توسعه، نسلي پرورش مي‌يابد که کعبه آمال خود را غرب مي‌داند، هيچ‌کس با پيشرفتي که او را به اهدافش برساند مخالف نيست، ولي معني پيشرفت يا Progress، امروزه فرهنگ خاصي را با خود به روح‌ها القاء مي‌کند. اصولاً اگر کسي از تاريخْ تفسير مادي نداشته باشد، به مفهوم Progress ياپيشرفت و ترقي نخواهد رسيد. لازمه‌ي رسيدن به اين مفهوم اين است که شما نخست انسان‌هاي گذشته را نيمه انسان‌هاي مقهور طبيعت و اسير توتم‌ها و تابوهاي  خودساخته و غرق در فقر و گرسنگي و مرض بدانيد.اتهام بزرگي که به تاريخ گذشته‌ي بشر زده شده و همچنان بر آن پافشاري مي‌شود.واژه‌ي «انسان‌هاي اوليه» را بدون هيچ سند تاريخي ساختند و آن را مقارن غارنشيني قرار دادند، زيرا به قول خودشان نقش‌هايي از فيل‌هاي ماموت در آن غارها ديده شده است. عجيب اين‌که کارشناسان فن معتقدند بعضي از اين نقش‌ها به‌قدري ماهرانه کنده‌کاري شده که انسان‌هاي پيشرفته دنياي مدرن بهتر از آن را پديد نمي‌آورند - ولي انديشه‌اي که همراه با Progress ذهن را اشغال کرده است گوشش بدهکار اين حرف‌ها نيست- در حالي که تاريخ با انبياء شروع شده و اولين انسان نبي‌الله است و متذکر زيبايي‌هاي نظام عالم قدس. و لذا انسان‌هاي اوليه به معني غربي آن معني ندارد. هرکس به اندازه‌اي که متقي‌تر است نزد خدا گرامي‌تر مي‌باشد، حال چه اين‌کس سال‌هاي گذشته زندگي کرده باشد، چه امروز و چه درآينده زندگي کند.

سبب تهي‌شدن آفاق و انفس از خدا
اگر اميال جامعه آن چيزي شد که در زندگي غربي مطرح است عملاً نسل آينده، اسلام را مزاحم اهداف خود مي‌بيند، چون زندگي اسلامي با اهداف متعالي آن، به او معرفي نشده است، سال‌هاي متمادي فيلم‌هايي را در تلويزيون تماشا کرده که هرگز متذکر اهداف الهي زندگي نيست. اسلام حاشيه‌اي را کسي نمي‌خواهد، اسلامي که تمام امورات زندگي را تفسير نکند و براي زندگي راهکارهاي ديني کاملاً کاربردي نداشته باشد تا جايگزين راهکارهاي وَهم‌زده و توهم‌زده فرهنگ غربي شود، همان دين شخصي است که تفکر سکولاريسم آن را تبليغ مي‌کند.اگر بيش از حدّ دنيا به رخ مردم کشيده شد رهنمود‌هاي اسلام غير کاربردي مي‌شود، وسايل ارتباط جمعي نمي‌آيند اسلام را نفي کند، بلکه با انواع برنامه‌هاي سرگرم کننده آن را به حاشيه مي‌رانند. قرآن در تحليل روحيه کساني که دين را مسخره مي‌کنند مي‌فرمايد: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ»؛  عده‌اي حرف‌هاي بيهوده را دنبال مي‌کنند و مطلوب خود قرار مي‌دهند و عملاً بدون آن که بدانند از مسير الهي منصرف مي‌شوند و حرف‌هاي دين را مسخره مي‌‌نمايند، براي آن‌ها عذاب خوارکننده‌اي هست. آري وسايل ارتباط جمعي حرف ضد اسلامي نمي‌زنند، بعضاً هم برنامه‌هاي اسلامي دارند، ولي افقي که به عنوان افق روحي غالب، به بيننده القاء مي‌شود، آن است که او دنيا را هدف اصلي خود قرار مي‌دهد، چنين انساني از سخنان معنوي نه تنها خسته که متأسفانه متنفر مي‌شود. قرآن در وصف چنين افرادي مي‌فرمايد: «وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِن دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ»؛  و چون خدا به تنهايى ياد شود دل‌هاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند منزجر مى‏گردد و چون كسانى غير از او ياد شوند بناگاه آنان شادمانى مى‏كنند.همه‌ي تأکيد بنده به جهت همين نکته‌اي است که در آيه فوق مطرح است و آن پديد آمدن نسلي است که چون همّت اصلي خود را صرف حيات ابدي نکرده‌، هر حرفي که از خدا و پيامبر بزنيد ناراحت مي‌شوند ولي اگر حرف از غير خدا در ميان باشد «إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ»؛ از آن استقبال مي‌کنند و به نشاط مي‌آيند و وسايل ارتباط جمعي به‌جاي آن که درصدد تصحيح چنين ميل‌هايي باشند در صدد رضايت آن‌ها هستند. در اين صورت آفاق و انفس از خدا تهي مي‌شود، از اين پس تقدير مردم به جاي اين‌که در دست دين و انبياء الهي باشد، در دست تکنوکرات‌هايي است که مي‌خواهند مدرن‌ترين تکنولوژي را به بشريت بدهند. در چنين شرايطي آنچنان دين از صحنه زندگي‌ها خارج مي‌شود که حتي مادران ديگر نمي‌توانند براي تربيت فرزندانشان از دين و علماء استفاده کنند، بايد با کارشناساني مشورت کنند که راه کار حضور فرزندانشان در دنياي تکنولوژي را به آنان بياموزند. آيا در اين صورت و در چنين شرايطي که خودمان عامل به‌وجودآمدن آن هستيم ديگر اميدي به باقي ماندن انقلاب اسلامي که متذکر دين و معنويت است مي‌توان داشت؟

راه نجات
مسلّم تنها راه نجات انقلاب اسلامي از حاکميت سکولاريسم، رجوع به روحانيت است، به شرطي که روحانيتِ ما زهر فرهنگ غربي را بشناسند و خود مبلغ آن نباشند. امثال تقي‌زاده و کسروي در ابتدا روحاني بودند ولي آنچنان شيفته حاکميت غرب گشتند که رضاخان را به عنوان عامل نجات ايران پذيرفتند. با اين همه تنها گوهري که مي‌توان از طريق آن زهر روح تکنيکي را شناخت مکتب اهل البيت است که روحانيت متذکر آن است. شاخصه‌ي فرهنگ اهل بيت قلبِ حاضر در محضر حق است، فرهنگي که به جاي علم حصولي و قرار گرفتن در مفاهيم انتزاعي، انسان را در حضور حق مي‌برد و سعي در از بين بردن حجابِ بين عبد و رب دارد، در چنين حالتي است که انسان با دل آگاهي متوجه ظلمات مدرنيته و اين که آن فرهنگ چه اندازه از حقيقت فاصله دارد مي‌شود.امثال تقي‌زاده‌ها اسلامي را مي‌شناختند که نه تنها ظلمات فرهنگ غرب در آن روشن نبود، بلکه فرهنگ غربي ايدآل آن‌ بود. ابتدا تصور مي‌کردند اسلام آمده است تا فقط دنياي ما را تأمين کند، بدون توجه به باطنِ دستورات ديني و جنبه آخرتي آن‌ها، لذا در يک مقايسه سطحي به اين نتيجه رسيدند که فرهنگ غربي در تأمين دنياي ما موفق‌تر است لذا پيشنهاد کردند؛ ايران بايد «جسماً و روحاً و ظاهراً و باطناً فرنگي شود». غافل از آن که خداوند عالم را طوري آفريده که براي اهل تقوا مي‌تواند بستر مناسبي باشد. حتي اگر بخواهيم دنيا را هم داشته باشيم بايد تقواي الهي پيشه کنيم. قرآن در رابطه با ملت‌هايي که سرنگون شدند مي‌فرمايد: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ»؛  و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند قطعا بركاتى از آسمان و زمين را برايشان مى‏گشوديم، ولى پيامبران را تكذيب كردند پس به آنچه به‌دست آورده بودند آنان را گرفتيم.پيام آيه فوق آن است که سعادت اين دنيا هم در گرو اعتقاد به آن دنيا است. بايد متوجه بود که اسلام هديه پروردگار است براي آن‌که راه زندگي در اين دنيا و سعادت در آخرت را به ما نشان دهد. غفلت امروزين ما شبيه همان غفلتي است که در صدر اسلام پديد آمد که فکر کردند بدون حضور امام معصوم مي‌توانند امورات خود را به سر و سامان برسانند، امام معصوم را خانه‌نشين کردند و محتاج يونان و روم شدند.وقتي چشم خود را از قيامت برداريم و از جدّي‌ترين مرحله زندگي خود غافل شويم، در مقايسه با فرهنگ غرب ارزش اسلام را متوجه نخواهيم شد و به راحتي به تفکر سکولاريسم تن مي‌دهيم و از ارتباط با عالي‌ترين حقايق وجود يعني عالم معني محروم مي‌گرديم، و اگر در نسل جوان توجه به توحيد و قيامت ضعيف شد ديگر نمي‌تواند جايگاه اسلام و انقلاب اسلامي را بشناسد، در آن حالت ديگر غرب نيست که ما را به خود جلب مي‌کند، بلکه ما هستيم که با تمام شتاب به سوي غربي شدن گام بر مي‌داريم و مبلّغ آن فرهنگ خواهيم شد. اگر بخواهيم مسلمان بمانيم و به غربي‌هاي درجه دوم مبدل نگرديم، چاره‌اي جز رجوع به توحيد و معاد نيست.

تقابل غرب با کدام اسلام؟
در حال حاضر انديشه غربي همچون آبشاري به داخل کشورهاي جهان سرازير است و فرهنگ مخصوص به خود را بر انديشه جوانان حاکم مي‌کند و اسلامي را نشانه رفته است که با سکولاريسم نمي‌سازد، اسلامي که معتقد است جامعه اسلامي همه چيزش بايد اسلامي باشد. انديشه غربي بدون آن‌که هويت غير قدسي خود را بر ملا کند سعي دارد دين را طوري معني کند که در عمل راه انسان‌ها از سير به سوي عالم معني و قدس بسته شود و از اين طريق به شدت از نظر معنوي آن را تقليل مي‌دهد تا آنجا که پيامبر (ص) را يک عارف بزرگ که احوالات معنوي خوبي داشته معرفي مي‌کند- بدون آن که از طرف خدا پيامي آورده باشد، يا خداوند او را مأمور ابلاغ احکام الهي کرده باشد- و قرآن را هم سخنان حکيمانه‌اي مي‌داند که توسط آن عارف بزرگ به‌وجود آمده است، حال هرکس خواست به آن عمل کند و هرکس هم نخواست به آن عمل نکند، در نظام هستي تفاوتي بين آن دو نيست، و اين‌طور هم نيست که آن‌کس که به قرآن عمل مي‌کند سرنوشتي جداي آن کس که به قرآن پشت کرده داشته باشد.تا ماهيت فرهنگ غربي و انديشه‌ي سکولاريسم درست شناخته نشود، نمي‌‌توانيم خاستگاه سخنان فوق را درست ارزيابي کنيم و تا آن سخنان درست ارزيابي نشود نمي‌توانيم راه ورود براي خنثي کردن آن را درست انتخاب نمائيم، و تا جايگاه حقيقي دين به عنوان جلوه ربوبيت رب‌العالمين تبيين نشود، تفکر سکولاريسم مي‌تواند خداي خالق را به جاي خداي رب‌العالمين قرار ‌دهد و نبوت و شريعت را که ظهور ربوبيت خداي رب‌العالمين است ناديده ‌بگيرد. سرمايه قرآن و سنت و اهل بيت تنها سرمايه‌اي است که مي‌تواند بشرِ اين قرن را از اين ورطه هلاکت‌آور برهاند، زيرا اگر غرب با کتاب مقدس تحريف‌شده‌اي روبه‌روست که مجبور است محترمانه آن را از خدا منقطع کند، قرآن چنين نيست و هنوز هم با بانک بلند ندا سر مي‌دهد: «وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ...»؛  اگر در شک هستند که اين قرآن را ما بر بنده خود نازل نکرديم پس لااقل يک سوره‌اي مثل آن بياوريد. و به قول پرفسور هانري‌كُربن، اسلام‌شناسِ فرانسوي: « به عقيدة من تشيع تنها مذهبي است كه رابطة هدايت الهيه ميان خدا و خلق را براي هميشه نگه داشته است و به استمرار ولايت اعتقاد دارد... تنها مذهب تشيع است كه مي‌گويد: نبوت؛ با رحلت حضرت محمد(ص) ختم شد، اما ولايت كه همان رابطة هدايت و تكميل است، پس از رحلت آن حضرت هم‌چنان باقي است. مهدي؛ حقيقتي زنده است كه هرگز نظريه‌هاي علمي نمي‌توانند او را از خرافات بشمارند و او را از فهرست حقايق حذف كنند.»

هماهنگي طبيعت با عقايد حق
وقتي عقيده‌اي سالم و صحيح بود و آن عقيده با نظام الهي هماهنگي داشت، نظام هستي و از جمله طبيعت با او هماهنگ خواهند بود و عملاً عالَم هستي بستر تعالي چنين انساني قرار مي‌گيرد. در صورتي که تفکر غربي مجبور شد به جان طبيعت بيفتد با اين تصور که طبيعت نسبت به هر عقيده‌اي خنثي است و در اختيار هر فکر و عقيده‌اي قرار مي‌گيرد ولي نتيجه آن شد که امروزه بشريت با بحران محيط ‌زيست روبه‌رو است.قرآن مي‌فرمايد: «وَلَقَدْ أَخَذْنَا آلَ فِرْعَونَ بِالسِّنِينَ وَنَقْصٍ مِّن الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ»؛  ما آل فرعون را به جهت مقابله با حضرت موسي (ع) چند سال به چند سال به طور متناوب، به انواع قحطي‌ها گرفتار کرديم و بهره‌هاي آن‌ها را از طبيعت کم نموديم شايد که بيدار شوند و از مقابله با پيامبر خدا دست بکشند. آيه‌ي فوق مي‌رساند که بين عقايد و اعمالِ فاسد و عدم آباداني طبيعت رابطه برقرار است. اين‌طور نيست که خداوند اجازه دهد هر فرهنگي با هر فکر و عملي در نهايت به نتيجه‌اي که به دنبال آن است برسد. بلکه فقط آن‌هايي مي‌توانند در بستر عالَم هستي به نتايج کار خود دست يابند که عالَم را به عنوان بستر تعالي معنوي خود انتخاب کرده باشند، زيرا در نظام حق فقط عقايد و اعمالِ حق به بار مي‌نشيند و صاحب آن در زندگي خود ناکام نخواهد ماند.علت قحطي‌هاي متناوبِ نظام فرعوني تنبلي يا نداشتن ابزار مناسب نبود تا بتوانند با تکنيک پيشرفته‌تر جبران کنند، علت قحطي‌هاي متناوب، اعتقادات فاسد و اعمال آلوده به گناه بود و خداوند خواست آن‌ها متوجه اين امر بشوند که نظام تکوين با عالم تشريع هماهنگ است و اگر عقيده‌اي حق باشد، عالم تکوين برخوردي هماهنگ با صاحبان آن عقيده دارد، و از آن طرف خداوند اجازه نمي‌دهد هرکس با هر عقيده‌اي در اين عالم زندگي کند و در نهايت نيز به نتيجه مطلوب خود برسد.اين يک نوع خودفريبي است که گمان کنيم با اسلام سکولارشده مي‌توان به بهانه‌ي داشتن مدرن‌ترين تکنولوژي، فرهنگ غربي را بر مناسبات جامعه حاکم کرد و به رحمت الهي نيز اميدوار بود.خداوند چشم ما را به اين پيام بزرگ قرآني بينا کند تا هم خود را درست بپایيم و هم بتوانيم آينده نظام غربي را درست تحليل کنيم.

خلاصه فصل ششم
غفلت غرب از حقايق کلّي

بسم الله الرحمن الرحيم
«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ»؛ آنچه شما به جاى خدا مي‌پرستيد جز نام‌هايى چند نيستند كه شما و پدرانتان آن‌ها را نامگذارى كرده‏ايد و خدا دليلى بر حقانيت آن‌ها نازل نكرده است. فرمان جز براى خدا نيست. دستور داده كه جز او را نپرستيد. اين است دين پايدار ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.

راه عبور از تاريخ ظلماني
وقتي به آيه مذکور بنگريم متوجه مي‌شويم حضرت يوسف(ع) عملاً با اين آيه راه‌کار ساختن تاريخ توحيدي را به بشريت پيشنهاد فرموده و راه عبور از تاريخ ظلماني شرک را نيز روشن کرده‌اند. از آن‌جايي که بشر جديد در بحران تفکرِ غفلت از توحيد حقيقي گرفتار شده، هر تلاشي در اين شرايطِ بحراني انجام دهد بن بست‌ها را اضافه مي‌کند، در حالي که با توجه به آيه مذکور درمان حقيقي بحران موجود بازگشت به توحيدي است که انبياء متذکر آن بوده‌اند. توحيد به مثابه هدف، راهي است که انبياء مطرح مي‌فرمايند و با «مرگ‌آگاهي» و «ترس‌آگاهي» و «دل‌آگاهي» همراه است. در آن نگاه نه تنها مرگ براي انسان دروازه مخوف و ترسناکي نيست بلکه چيزي است کنار زندگي که دائم بايد متذکر آن بود، و نه‌تنها بي‌غمي را بر‌نمي‌تابد، بلکه خوف از جلال و شکوه الهي سراسر شخصيت انسان را به ادب بندگي دعوت مي‌کند، و نه‌تنها با نظر به عالَم حسّ، نظر به عالم معنا دارد، بلکه اين نظر را با دل‌آگاهي و «علم حضوري» همراه مي‌کند تا شرايط اُنس با حق براي بشر فراهم گردد.اميدوارم با توجه به مباحثي که در جلسات گذشته انجام شد روشن شده باشد که تنها راه برون رفت از ظلمات دوران مدرنيته بازگشت به توحيد است، البته به شرطي که آن توحيد خودش يونان‌زده و غرب‌زده نباشد، بلکه به واقع توحيد محمدي(ص) باشد. انسان غرب‌زده حتي اگر از خدا هم سخن مي‌گويد خودش محور عالم است و همه چيز را به خود برمي‌گرداند، چنين خدايي عامل نجات نيست. بايد خدايي ماوراء خداي ارسطو در يونان قديم، و خداي کانت در غرب جديد، به صحنه زندگي بيايد، خدايي که در «الله اکبر» رزمندگان ظاهر گشت، و با چنين خدايي ظلمات دوهزار و پانصد سال پادشاهي را زدودند. چنين خدايي فرهنگ غرب را هم، از صحنه تاريخ معاصر پاک مي‌کند و نقشي که در خاطره‌ها پيدا کرده و تمام خيال بشر مدرن را اشغال نموده، چون دودي به هوا مي‌فرستد، توحيدي که با «الله اکبر» به ميان مي‌آيد، ديگر در آن نفس امّاره «اکبر» نيست.عرض شد اگر توحيد الهي در قلب ما جلوه لازم را نداشته باشد، صُور وَهميه بر قلب و روان ما حاکم مي‌شود و در رويارويي با فرهنگ غربي - که تماماً صورت جواب‌گويي به نفس امّاره و صورت‌هاي وَهمي انسان‌ها است- تحت تأثير قرار مي‌گيريم.مَثَل ما در رابطه با دنياي مدرن مَثَل کسي است که بايد قبل از وارد شدن در درياي عميق به خوبي شناگري آموخته باشد وگرنه در چنگال امواج سهمگين آن دريا گرفتار گشته و غرق مي‌شود. از همين رو تأکيد مي‌شود بايد به توحيدي ناب رسيده باشيم و بر چنين توحيدي تأکيد کنيم تا در رويارويي با فرهنگ غرب در راه نمانيم و مقهور آن نگرديم. دليل اين که عرض مي‌کنم بدون توحيد ناب تحت تأثير روح غربي قرار مي‌گيريم، تأثيري است که ساير مللْ ناخواسته در رويارويي با غرب، از غرب گرفته‌اند و به جاي اين‌که بتوانند از تکنولوژي استفاده کنند روح غربي به عنوان ميهماني ناخوانده و غير هماهنگ با روح جامعه، وارد جامعه‌ي آن‌ها شده است. آيا اين‌همه وسايل عياشي در کشورهاي عربي جهان اسلام با کاباره‌هاي آنچناني در سطح عمومي جامعه قبل از ورود روح غربي در آن کشورها به چشم مي‌خورد؟ توحيد اسلامي با منظري که اهل البيت مطرح مي‌فرمايند آنچنان نوراني است که نه تنها ظلمات اين قبيل اعمال را مي‌نماياند، بلکه روحيه تنفر از آن‌ها را نيز در انسان شکل مي‌دهد.

حضور همه‌جانبه‌ي خداوند و غفلت بشر جديد از آن
وقتي تصور ما نسبت به چگونگي رابطه‌ي خدا با مخلوقاتش اصلاح شد، مي‌فهميم بي‌نتيجه شدن برنامه‌هايي که به قاعده بالا پشت کرده، چگونه واقع مي‌شود. از آن‌جايي که مخلوق عين ربط به خالق است، بنابراين عالم و آدم همواره در قبضه‌ي خداوند هستند، رابطه خدا با مخلوقاتش مثل رابطه ما با صُوَر ذهنيه‌مان است که آن صُور تماماً در قبضه اراده ما مي‌باشند. خلقت خداوند مثل کار بنّا نسبت به ساختمان نيست که آجر و شن و سيمان را جمع مي‌کند و شکل مي‌دهد، بلکه خداوند وجود مخلوق را به مخلوق مي‌دهد، مثل همان صُور ذهنيه که ما با يک اراده آن را در ذهن خود ايجاد مي‌کنيم، اين‌طور نيست که اجزاء آن را جمع کنيم، به همين جهت هم با اراده‌اي ديگر آن صُور را مي‌توانيم تغيير دهيم. حضور و تصرف خدا در عالم حضوري لطيف است، چون عالم در عرض خدا نيست، همان‌طور که صُوَر ذهنيه شما در عرض شما نيست، و لذا تغيير صور ذهني، مثل تغييري نيست که شما در پديده‌هاي بيرون از ذهنِ خود ايجاد مي‌کنيد که در موقع تغيير آن‌ها بايد در عرض آن‌ها قرار گيريد و در آن‌ها تصرف کنيد، در مورد تغيير صور ذهني، به صورتي خيلي لطيف فقط کافي است اراده کنيد تا آن صور تغيير کند، اراده شما براي تغيير همان، و تغيير همان.اگر عقيده و عمل ما مطابق حق نباشد خداوند ما را به دست خودمان مي‌گيرد. فرعون تصور مي‌کرد در حال تعقيب قوم حضرت موسي(ع) است، خوشحال هم بود که آن‌ها به طرف رودخانه نيل حرکت مي‌کنند که هيچ راه گريزي ندارند، غافل از اين‌که او با آن‌ همه شتاب، به سوي محل غرق‌شدن خود و لشگريانش حرکت مي‌کند. خداوند در آية‌الکرسي مي‌فرمايد: «اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ، مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ»؛  يعني خداوند آن حقيقت يگانه‌اي است که در حيات مطلق و قيام مطلق است به طوري که هيچ سستي و چُرت و خوابي او را نمي‌گيرد، چنين خدايي آسمان و زمين در قبضه وجود اوست، بدون آن که آن‌ها از خود وجودي استقلالي داشته باشند. حال با توجه به چنين حضوري براي خداوند در عالم، چه کسي مي‌تواند نقشي داشته باشد مگر آن که خودِ خدا اجازه آن نقش را به او داده باشد، خدايي که آينده و گذشته همه مخلوقات را مي‌داند و هيچ کس به علم او احاطه ندارد مگر به آنچه خود او بخواهد که بندگانش بدانند، کرسي و قدرت و احاطه او آسمان‌ها و زمين را در بر گرفته و در حفظ و مديريت بر آن‌ها هيچ سختي براي او نيست، و او «علي و عظيم» است.اگر به روح توحيدي آيه فوق توجه شود مي‌فهميم حضور خداوند در عالم، چگونه است و چگونه همه عالم در قبضه اوست و چرا بايد به اذن خداوند در عالم عمل و تصرف کرد تا نسبت به نتايج کارمان ناکام نشويم.بشرِ امروز با غفلت از حضور همه جانبه‌ي خدا، از حقيقت بزرگي محروم است و لذا از ارتباط با معنويات که دريچه‌هاي ارتباط با خدا است محروم مانده. بشري که معنويت و قيامت را فراموش کرد مهم‌ترين بُعد زندگي، يعني حضور در ابديت را فراموش مي‌کند، چنين بشري زندگي را کوچه‌هاي بن‌بستي مي‌داند که از هر راهي برود به بن‌بست بر‌خورد مي‌کند. چنين بشري مجبور است دلخوشي‌هاي دروغين براي خود بسازد تا از سردي زندگي خود که خود براي خود پديد آورده بکاهد. اين‌همه سرگرمي که بشر جديد براي خود فراهم کرده آيا انعکاس محروميت‌هاي معنوي نيست که مي‌خواهد آن‌ها را ناديده بگيرد؟ و آيا تکنولوژي مدرن را مطلوب مطلق قرار دادن يک نحوه از عکس‌العمل محروميت از عالم قدس نيست؟ بشر جديد تاوانِ پشت‌کردن به ساحت قدس را مي‌دهد، چه سود دارد اگر همه زمين براي ملتي گشوده شود ولي عالم قدس به روي او بسته گردد؟

ارتداد فکري در جامعه‌ي اسلامي

حضرت علامه‌طباطبايي«رحمة‌الله‌عليه» در تفسير الميزان در ذيل چهار آيه فوق بحث مفصلي دارند که خلاصه آن عبارت است از:
«قرآن به چيزهايي تأکيد مي‌کند که اگر انسان مواظب نباشد عوامل و شرايط موجود دست به‌دست هم داده مسلمين را به پرتگاه سقوط مي‌کشاند، قرآن به محبت به اهل البيت دستور داده و در آن تأکيد و مبالغه نموده ولي بعدها چنان ستم‌هايي به اهل البيت نمودند که اگر واقعاً از طرف قرآن مأمور بودند به اهل البيت ستم کنند بيش از آنچه کردند نمي‌توانستند بکنند. يعني خداوند مردم را به آنچه محبت به آن‌ها موجب سعادتشان بود دعوت کرد و آن‌ها عکس آن عمل کردند، و از طرف ديگر مسلمانان را از دوستي کفار و اهل کتاب نهي نمود و آن‌ها درست عکس آن عمل کردند و هيچ نهي‌اي در هيچ‌يک از موارد شرعي مثل نهي از دوستي کفار و اهل کتاب تشديد و تأکيد نشده است، در حدي که ملاحظه مي‌کنيد در سوره مائده آيه 51 فرمود: «هر که با آن‌ها دوست است از آن‌هاست». و در سوره آل عمران آيه 28 باز همين سخن را با مضموني ديگر فرمود. وقتي امر به معروف که حافظ سيره و سنت پيامبر و ائمه است مختل شود، شعائر عمومي و جلوه‌هاي اجتماعي سقوط نموده، سيره کفار به جايش مي‌نشيند و پايه‌هاي خود را محکم مي‌کند، تمام چيزهايي که اجتماع مسلمانان را احاطه نمود و امروز در بين ما جاري است همان‌هايي است که از کفار گرفته‌ايم، اين‌که در آيه مورد بحث مي‌فرمايد: کساني را مي‌آورد که هم آن‌ها خدا را دوست دارند و هم خدا آن‌ها را... شما امروز عکس آن را مي‌بينيد به طوري که ما يهود و نصاري - که امروز در غربِ تحت تأثير يهود تجلي کرده- را دوست داريم، ما خدا را دوست نداريم که در مقابل کفار ذليل و بر مؤمنين سرکش هستيم، از جهاد در راه خدا هراس داريم و از هر سرزنشي که از طرف آن‌ها به ما شود، جا مي‌خوريم. اين همان است که در سوره مائده آيه 54 خداوند مي‌فرمايد: «اجتماع مؤمنين مرتد مي‌شود». يعني به جاي علاقه به خدا علاقه به يهود و نصاري پيدا مي‌کند، ارتداد در اين آيه يعني بر‌گشتِ محبت‌آميز به يهود و نصاري، يعني گرايش قلبي به آن‌ها، که خدا آن را به منزله کفر مي‌داند، مي‌گويد مردمي را مي‌آورد که خدا آنان را دوست دارد... و از سرزنش ملامت‌گري نمي‌هراسد. و صفاتي را براي آن‌ها برشمرده که در عده قليلي از مردم اجتماع ما موجود است».ما براي نجات خود از فرهنگ ظلماني غرب مي‌توانيم به همين چهار آيه از سوره مائده تمسک بجوئيم که خلاصه آن عبارت بود از :
1- عدم محبت و اعتماد به يهود و نصاري که شاخصه‌ي امروزين آن فرهنگ غرب است، با همان تصوري که يهود از عدم قدرت تصرف خدا در عالم و آدم دارد.
2- عدم نگراني از ضرري که فکر مي‌کنيم با بريدگي از يهود و نصاري براي ما پيش مي‌آيد.
3- اميدواري به فتح و رحمت خدا در ازاء عقيده توحيدي و عمل الهي، در مقابل تهديد‌هاي غرب.
4- ارزش‌گذاري به مؤمنين و بي‌اعتنايي به ارزش‌هاي غربي و دوستداران آن‌ها.
5- زنده نگه داشتن عشق الهي در قلب خويش و جامعه، و تلاش براي اين‌که نگذاريم محبت به خداوند در ما خاموش شود.
6- تقويت روحيه قيام در خود براي ياري دين خدا.
7- عدم نگراني از ملامت فرهنگ‌ها و تفکرات غير ديني در راه ايجاد حيات و روش ديني.

تفاوت غرب با مسيحيت
در آخر لازم است خدمت عزيزان عرض کنم که نبايد روحيه مسيحيت موجود را با بعضي از آموزه‌هاي حضرت عيسي (ع) که بعضي از مسيحيان به صورت فردي از آن‌ها متأثرند اشتباه کرد و تصور نمود بايد نقد غرب را از نقد مسيحيت جدا کرد. آري در تحليل عقلي مسيحيت يک چيز است و غرب چيز ديگر و به ظاهر غربِ موجود با پشت کردن به مسيحيتِ مطرح در قرون وسطي شکل گرفت. ولي با تحليل دقيق‌تر روشن مي‌شود که مسيحيتِ قرون وسطي در درون خود عنصر جسماني کردن حقايق معنوي را از يهوديت پذيرفته، و اين همه‌ي انحرافي است که يک دين مي‌تواند پيدا کند. يهوديت معتقد است خداوند از آسمان پائين مي‌آيد و با پيامبرش کشتي مي‌گيرد و يک بار زمين مي‌خورد ويک بار هم پيامبر را زمين مي‌زند و به آسمان بر مي‌گردد.  همين تفکر منجر مي‌شود که مسيحيت معتقد شود خدا در عيسي حلول مي‌کند و مي‌‌شود مسيح، يعني از آن جهت که پيامبر است، عيسي است و از آن جهت که تجسم خدا در زمين است، مسيح است. چنين مسيحيتِ يهودي‌زده در عمل نمي‌تواند راهي جز همان راهي را که يهوديت مي‌رود، طي کند.اگر به سخنان منتقدان بزرگي چون هايدگر در رابطه با ضعف‌هاي غرب و راه برون رفت از آن، دقت کنيم آن‌ها براي عبور از غرب چيزي را مدّ نظر دارند که عملاً فقط در تفکر حضوري و وجودي مکتب تشيع پيدا مي‌شود مکتبي که تحت تأثير ائمه است و لذا حکمت خالده‌اي که در نظر بعضي از منتقدان به غرب مطرح است در عمل و به صورت کاربردي چيزي جز تفکر شيعه به عنوان مکتبي که معتقد است به امامي معصوم و حي و حاضر، نيست. وگرنه از نظر تئوري و تفکر انتزاعي حرف‌ها و توصيه‌هاي خوبي در همه مکتب‌ها مورد توجه است ولي آيا هيچ‌کدام توانستند به نحوه‌اي عملي مقابل روح غربي بايستند؟ آيا چين به عنوان مهد تفکر لائوتسه در عمل توانست راه و روشي جداي از فرهنگ غربي پيشه کند؟فرهنگ غربي چيزي نيست که با عقايد فردي و يا توصيه‌هاي اخلاقي بتوان از آن عبور کرد، براي عبور از آن نياز به مکتبي است که از همه جهات زنده و فعّال باشد و در يک مقايسه واقع‌بينانه چنين مکتبي جز اسلام، آن هم اسلامي که با امامي معصوم مديريت شود، نخواهد بود.

خلاصه فصل هفتم
رابطه‌ي روشنفکري و تکنولوژي

بسم الله الرّحمن الرّحيم
رمز ناکامي تمدن‌ها
در جلسات گذشته نقش بينش توحيدي در انتخاب نوع زندگي و ابزارهاي مناسب آن تا حدّي بحمدالله روشن شد. به اين معني که نگاه توحيدي تمام روابط و وسايل را در جاي خود قرار مي‌دهد و مانع از آن مي‌شود که موضوعاتِ فرعي و وَهمي به صورت هدف در آيند. حتماً عنايت فرموديد که جايگاه انبياء در اين امر جايگاه بسيار حساس و ارزشمندي است، زيرا که آن‌ها در طول تاريخ نه تنها رمز هلاکت اقوام و ملل گذشته را متذکر مي‌شوند، بلکه راه ورود به زندگي توحيدي را مي‌نمايانند تا انسان‌ها از بي‌ثمري به بهره‌مندي در دنيا و آخرت نايل آيند.همواره انبياء الهي انسان‌ها را متوجه اين نکته مي‌کنند که اقوام و ملل گذشته بعضاً در تمدن خود به موفقيت‌هاي چشم‌گيري از نظر بهره‌مندي از علم و توانايي تصرف در زمين دست يافتند ولي چون با بينش و روش توحيدي زندگي را ادامه ندادند نه تنها هيچ بهره‌اي از آن تلاش‌ها نصيب‌شان نشد، بلکه از طريق همان پيشرفت‌ها به سوي هلاکت خود پيش رفتند. به عنوان نمونه قرآن مي‌فرمايد: «أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الْأَرْضِ فَمَا أَغْنَى عَنْهُم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ»؛  آيا کساني که منکر نبوت‌اند در زمين نگشته‏اند تا ببينند فرجام كسانى كه پيش از آنان بودند چگونه شد؟ آن‌ها از حيث نفر بيشتر از آنان و از حيث نيرو و توانِ تغيير در زمين قوي‌تر بودند ولى با اين‌همه آنچه به دست ‏آوردند آن‌ها را بي‌نياز نکرد.چنانچه ملاحظه مي‌فرماييد خداوند در آيه فوق مي‌فرمايد چرا منکران تفکر توحيدي تفکري -که انبياء متذکر آن هستند- بر سرنوشت گذشتگان نظر نمي‌اندازند، در حالي که از نظر تعداد و توانايي در تغيير زمين، از اين‌ها برتر بودند  با اين همه آنچه به دست آورده بودند آن‌ها را کفايت نکرد، و نتوانستند از نتيجه زحمات خود بهره‌مند شوند. سپس در آيه بعد علت مسئله را روشن مي‌کند و مي‌فرمايد:
«فَلَمَّا جَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِّنَ الْعِلْمِ وَحَاقَ بِهِم مَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُون»؛  و چون پيامبرانشان با دلايل روشن به‌سوي آن‌ها آمدند، آن‌ها به آن علمي كه نزدشان بود خرسند بودند. و سرانجام آن‌ها را همان چيزي که مسخره مي‌کردند فرا گرفت.در آيه فوق رمز بي‌نتيجه‌شدن و ناکامي تمدن‌هاي گذشته را در اين مي‌داند که به علم خود که همان تصرف قدرتمندانه در زمين بود، مغرور و مسرور بودند و لذا تذکر انبياء الهي را که از خطر آينده آن زندگي خبر مي‌دادند، نه تنها به چيزي نمي‌گرفتند، بلکه مسخره‌ هم مي‌کردند، با اين تصور که هر بلايي را با علم خود دفع مي‌کنيم و بحران‌ها را کنترل مي‌نمائيم. در آخر آيه مي‌فرمايد: ولي همان چيزي که به مسخره مي‌گرفتند - يعني عذابي که پيامبران از آن خبر داده بودند- آن‌ها را احاطه کرد. چون اين‌ها تصور مي‌کردند مشکلاتي که پيامبران از آن‌ها خبر مي‌دهند در عرض همان مشکلاتي است که با آن آشنايند و لذا مي‌گفتند خودمان مي‌توانيم آن را دفع کنيم غافل از اين که اراده الهي و عذاب او در طول زندگي و تمدن آن‌ها قرار دارد و لذا نه آن‌طور است که بتوانند آن را ببينند، و نه طوري است که بتوانند با آن مقابله کنند، چون آن عذاب همه‌ي زندگي و تمدن آن‌ها را در بر مي‌گيرد. مثل احاطه نفس انسان است بر بدن او، آيا بدن انسان مي‌تواند با نفس انسان مقابله کند، و اگر مثلاً نفس اراده کرد چشم بدن را ببندد، ماهيچه‌هاي چشم مي‌توانند در مقابل آن مقاومت کنند؟
مشکل تمدن‌هاي مادي و حسي آن است که از حضور توحيد که بر همه عالمِ وجود احاطه دارد غافلند و آن را ناديده مي‌گيرند و لذا در جهتي به غير از جهت خداي يگانه سير مي‌کنند، در حالي‌که توحيد حقيقتِ بقاء و يگانگي و انسجام است، پس هر چه از توحيد دور شوند عملاً از بقاء و يگانگي و انسجام دور شده‌اند، تا آنجايي که درست وقتي آن تمدن در اوج درخشش خود، در اوج دوري از خدا است، آثار اضمحلال و هلاکت آن ظاهر مي‌شود.چنانچه بتوانيم با چنين ديدي حادثه‌ها و دولت‌ها و تمدن‌ها را بنگريم، مي‌فهميم که آن‌ها در کجاي تاريخ خود قرار دارند. مسلّم است که هر تمدني، از جمله تمدن غربي که خود را از درون خود مي‌بيند، مدعي باشد براي ماندن در هميشه‌ي تاريخ برنامه‌ريزي کرده است و اگر کسي با نگاه به برنامه‌هاي آن تمدن بخواهد آن را ارزيابي کند به همان باوري مي‌رسد که خودِ آن تمدن مدعي آن است، اما اگر با نگاه توحيدي به موضوع بنگرد آن را به صورتي ديگر مي‌بيند و رمز بقاء و عدم بقاء آن را در نزديکي و دوري از توحيد جستجو مي‌کند، ديگر قدرت ماشين‌هاي غول‌آسا و اسلحه‌هاي مخوف و برنامه‌هاي دقيق حجاب وي نمي‌شودتا سقوط و بي‌آيندگي آن تمدن را نبيند.

تمدن مورد انتظار
صاحبان بينش توحيدي به ذوق حضور و الهام فطري متوجه ظلمات مدنيت‌هاي غير الهي مي‌شوند و هيچ حيله‌اي از حيله‌هاي آن مدنيت‌ها که عوام را مشغول خود مي‌کند، آن‌ها را فريفته نمي‌نمايد. صاحبان بينش توحيدي، فرهنگ زميني زمينيان را در مقابل تمدني که جلوه عالَم عرش است به چيزي نمي‌گيرند و همواره در انتظار ظهور تمدني هستند که از طريق حقيقتِ واسطه فيض، عرش را به فرش متصل مي‌سازد، تا فرشيان نيز عرشي شوند، بي‌ آن که کتاب و سنت را وسيله تأييد تمدن مدرنيته قرار دهند و موجب ادامه غيبت واسطه فيض گردند و از الهامات ربوبي و احياء دين محروم شوند.در فرهنگ مدرنيته نه تنها هيچ تلاشي براي پيوند زمينيان به آسمانِ معنويت نمي‌شود، بلکه تمام تلاش آن است که باطن معنوي هر چيز ناديده گرفته شود و در اين راستا دشمني با هر جريان معنوي که به باطن وجودي عالم نظر دارد را پيشه‌ي خود کرده است، مگر اين‌که معنوياتي در ميان باشد در حدّ خيال و جهت تخليه رواني. ولي در آن فرهنگ معنويت به عنوان عالَمي متعالي که عالم مدرنيته را به چيزي نمي‌گيرد، به شدّت نفي مي‌شود. و نيهليسمِ پيش آمده به جهت غفلت از عالم قدس را به عنوان پذيرش واقعيت، سرنوشت طبيعي بشر مي‌پندارد. هر حرفي که به اين غفلت مدد برساند در خود مي‌پذيرد، حال چه اين غفلت اسلامِ غافل از ولايت امام معصوم باشد و چه فرهنگ بودايي و دالائي‌لامائي، عمده آن است که هيچ فکري حق ندارد به عالمي بالاتر و برتر از فرهنگ مدرنيته اشاره کند وگرنه با انواع حيله‌هاي فرهنگي از ميدان به در مي‌شود.در مکتب انبياء و به نور توحيد از طريق تزکيه و صفاي باطن، سير از ظاهر به باطن جزء زندگي افراد قرار مي‌گيرد، ولي در فرهنگ مدرنيته همه تلاش براي توجه به ظاهر و چهره‌هاي متناوب همين ظاهر است، بدون آن‌که امکاني براي نظر به باطن در آن فرهنگ مطرح باشد، و لذا تربيت‌يافتگان آن فرهنگ طوري عالم را مي‌بينند که گويا هيچ معنويتي در نهاد اين ظواهر موجود نيست. در اين فرهنگ درس فيزيک و شيمي درسِ مشغول‌شدن به ظاهري مي‌شود که متذکر هيچ باطني نيست و اين است که بشريت امروز از طريق اين علوم چشم باطن خود را از دست داده است. انساني که در قشر عالم مانده در صدد بر مي‌آيد تا دلتنگي خود را با انواع مشغوليات ظاهري جبران کند و اين همه سرگرمي در دنياي مدرن حاصل چنين دلتنگي‌هايي است.

ريشه‌ي گرايش‌هاي امروزي ما
در دوران نوگرايي درست پس از يک دهه بعد از انقلاب مشروطه با حضور فعال روشنفکران در نظام اجتماع، از فرهنگ توحيدي در تمام ابعاد ساقط شديم. لذا بنده مي‌خواهم عرض کنم مواظب باشيد حال که يک‌بار اين بيماري ما را از پاي در آورد دوباره گرفتارش نشويم. و براي نجات خود از اين ورطه، گذشته را چراغ روشني براي آينده قرار دهيم.عنايت داشته باشيد که غرب از نظر استيلا و صلابت به آخر حيات خود رسيده است و امروزه روشن شده که غرب نتوانسته با تمدن و فلسفه خاص خود مشکل بشر را حل کند بلکه هر روز بر مشکل او افزوده است. در قرن نوزدهم غرب هنوز به ناتواني خود در برابر مسائل پي نبرده بود و ادعاي حل مسائل بشري را داشت ولي امروزه ضعف اين ادعا روشن شده و نابودي آن فرهنگ در منظر خودِ غربيان نيز طلوع کرده است، کافي است ما به جاي آن‌که در قرن نوزدهم زندگي کنيم، غربِ قرن بيست و يکم را بنگريم.بايد به تأمل در حقيقت تاريخ غرب پرداخت تا وضع کنوني خود را درست تفسير کنيم و متوجه باشيم متعلق به کدام قوم هستيم و بايد متعلق به کدام قوم باشيم. آري! بايد در غرب‌زدگي تأملي عميق کرد تا بتوانيم گرايش‌هايمان را درست تفسير کنيم و بدانيم افکارمان از کجا آمده است و به کجا مي‌رود. انتساب به اسلام کافي نيست و ما را از زبوني و ضعف خارج نمي‌کند بلکه بايد با حقيقت اسلام بيگانه نبود. آن‌هايي که ظاهر را عين حقيقت دانستند و در ظاهربيني اصرار کردند زمينه غرب‌زدگي ملت را مهيا ساختند و از این رو عده‌اي مقدس‌مآبِ نادان با انقلاب اسلامي به راحتي مقابله مي‌کنند ولي براي غرب يک نوع قداست و حرمت قائلند. وقتي ظاهر دين از طريق دوري از تفکر، اتصالش از باطن دين بريده شد و آداب و رسوم جاي تفکر را گرفت، آينده به خطر مي‌افتد و زمينه سقوط يک ملت فراهم مي‌شود، هر چند در ظاهرِ اسلامي خود مانده باشد.

آيا راه سومي هست؟
اگر آينده غربزدگي خود را بخواهيم بررسي کنيم بايد گذشته نوگرايي خود را بشناسيم که از صد سال پيش شروع شد و با مرگ دوره پهلوي تقريباً متوقف گرديد. و اگر ماهيت غرب را در نيافته باشيم نه تنها تاريخ صد ساله اخير را در نمي‌يابيم بلکه ممکن است نادانسته تعلق خود به غرب را محکم کنيم. ما فعلاً بر سر دو راهي هستيم و نمي‌دانيم کدام راه را انتخاب کنيم يکي اين که با پذيرش تکنولوژي غرب بالاجبار در فرهنگ و تمدن غربي فرو رويم و نهايتاً يک ژاپن از کار در آئيم و يا به تمامه از آن فاصله بگيريم و اَنگ تحجر و دورافتادن از تمدن را بر خود تحمل کنيم، و يا بررسي کنيم ببينيم راه سومي هست يا نه؟ بسيار بودند افرادي که خواستند با فرهنگ خود و تکنولوژي غرب، زندگي خود را تنظيم کنند. ولي چيزي نگذشت که در مسير پرستش علم جديد قرار گرفتند و سر تا پا غربي شدند.اگر «دنيا» از خدا غافل شدن است، تاريخ غرب، تاريخ تحقق «دنيا» است و امروزْ دوره‌ي حيات بشر با فرورفتن در غرب‌زدگي، دوره‌ي تعلق به دنيا شده است.حتماً ملاحظه فرموده‌ايد که فرهنگ مدرنيته، فرهنگي کنار بقيه فرهنگ‌ها نيست بلکه طوري به صحنه آمده که تبديل به عاملي جهت تعيين حيات و ارزش‌هاي زندگي همه ملل شده و به همين جهت روشنفکران ممالک استعمارزده در عين حال که مظلوم‌اند، وکيل مدافع ظالمند، زيرا بدون آن که غرب را بشناسند مي‌خواهند با آن مبارزه کنند. اين‌ها با چشم و ملاک غربي با غرب مبارزه مي‌کنند. حتي وقتي در سياست از دين و اسلام سخن گفته مي‌شود بايد ديد آيا بنا است اسلام به عنوان وسيله در خدمت سياست غير ديني قرار بگيرد، يا بنا است سياست، سياست اسلامي باشد و تابع اسلام.همواره بايد اين سؤال مدّ نظر عزيزان باشد که روشنفکران با ساختار فکري خاصي که ما از آن‌ها سراغ داريم از نزديک شدن به مردم از طريق دين، چه مقصدي دارند؟ مي‌خواهند از طريق اسلام، ايدئولوژي خود را القاء کنند يا واقعاً بعضاً به سياست اسلامي معتقد شده‌اند. آنچه روشن است و بايد بر آن تأکيد کرد اين است که اسلام سياست خود را دارد و لازم نيست آن را وسيله‌اي براي رسيدن به سياست شرقي و غربي قرار داد. کاري که چندين بار در دوره‌هاي گذشته به وسيله روشنفکران غرب‌زده‌ي ما انجام شده است. اگر دقت کنيم و از چشم غرب، غرب را بررسي نکنيم بلکه با چشم وحي و يا لااقل با تفکر و تعقل، غرب را بررسي کنيم مي‌يابيم که نمي‌توان به غرب اميدي داشت و واقعاً تاريخ آينده، تاريخ غرب نيست و تاريخ استيلاي غرب بر عالم و عالميان هم اکنون به سر آمده و مسلماً آينده به غرب تعلق ندارد، تمدن غربي سرگيجه گرفته و تدبيرهايش عين بي‌تدبيري شده است. اگر اکنون که اسلام به عنوان يک انديشه براي حضور در جاي جاي حيات انساني مطرح شده، فرهنگ غرب را به طور عميق بشناسيم، سرنوشتمان را به سرنوشت غرب گره نخواهيم زد و همراه نابودي آن، خود را به نابودي نمي‌کشانيم.انقلابي مي‌تواند با غرب مقابله کند که تمام علايق و پيوندهاي جوهري خود را از طريق توجه به توحيد و قرب الهي از غرب قطع کند و هرگز از اين که غرب او را تحقير مي‌کند نهراسد و بداند که اين خود طرفندي است غربي که «تحقير کنندگان غرب را» تحقير مي‌کند.

امام خميني«رضوان‌الله‌عليه» در وصيت‌نامه خود چنين توصيه مي‌کنند:
«هـ ـ از جمله نقشه‌ها که مع‌الأسف تأثير بزرگي در کشورها و کشور عزيز ما گذاشته و آثار آن باز تا حد زيادي مانده، بيگانه‌نمودن کشورهاي استعمارزده از خويش و غربزده و شرق‌زده نمودن آنان است، به طوري‌که خود را و فرهنگ و قدرت خود را به هيچ گرفتند... و آن دو قدرت را قبله‌گاه عالم دانستند... قصه اين امرِ غم‌انگيز، طولاني و ضربه‌هايي که از آنان خورده و اکنون نيز مي‌خوريم کشنده و کوبنده است... همه چيزِ خود را تسليم آنان کرده و سرنوشت خود و کشورهاي خود را به دست آنان سپرده و چشم و گوش بسته مطيع فرمان هستيم، و اين پوچي و تهي‌مغزي مصنوعي موجب شد که در هيچ امري به فکر و دانش خود اتکاء نکنيم... بي‌اعتنايي به آنچه مربوط به مذهب و معنويات است از نشانه‌هاي روشنفکري و تمدن، و در مقابل، تعهد به اين امور نشانه عقب‌ماندگي و کهنه‌پرستي است... بايد هوشيار و بيدار و مراقب باشيد که سياست‌بازان پيوسته به غرب و شرق، با وسوسه‌هاي شيطاني، شما را به سوي اين چپاولگران بين‌المللي نکشند و با اراده مصمم، و فعاليت، و پشتکارِ خود به رفع وابستگي‌ها قيام کنيد و بدانيد نژاد آريا و عرب از نژاد اروپا و آمريکا و شوروي کم ندارد و اگر خودي خود را بيابد و يأس را از خود دور کند و چشم‌داشت به غيرِ خود نداشته باشد، درازمدت قدرت همه کار و ساختن همه چيز را دارد و آنچه انسان‌هاي شبيه به اينان به آن رسيده‌اند شما خواهيد رسيد، به شرط اتکاء به خداوند تعالي و اتکاء به نفس و قطع وابستگي به ديگران و تحمل سختي‌ها براي رسيدن به زندگي شرافت‌مندانه و خارج‌شدن از تحت سلطه اجانب...».اميد نجات در نسل جوانِ ما وقتي پيدا مي‌شود که تفکر غربي و وضع کنوني غرب را خوب بشناسد و بداند با انتخاب زندگي غربي چه مقصد و مقصود هلاکت‌باري براي خود انتخاب کرده، در اين صورت است که تحت تأثير آثار آن فرهنگ قرار نمي‌گيرد. بايد روشن شود که غرب حجاب حقيقت است نه خود حقيقت، اضمحلال حيات است که نام حيات به خود چسبانده است، و قبول کردن اين موضوع در مورد هويت غرب خيلي سخت نيست، فقط کافي است با فکر به غرب نگاه کنيم نه با ملاک‌هاي غربي به آن بنگريم، بايد متوجه بود در شرايط حاضر و در فضايي که غرب افکار ما را مديريت مي‌کند از گذشته خويش رانده و از تجدد هم مانده‌ايم، و اگر از طريق تفکر توحيدي خود را زنده و پاينده نگاه نداريم، ملتِ به بن بست رسيده‌اي خواهيم شد که انقلابش فقط در خاطره تاريخ مي‌ماند و بس.
با روش‌هاي غربي نمي‌شود با غرب مقابله کرد
ما از طريق تفکر امام خميني«رضوان‌الله‌عليه» و تفکر توحيدي در اين قرن، زبان گويايي براي بشريت شده‌ايم، زبان گويايي که غرب تمام تلاشش اين است که آن را به رنگ خود در آورد. در همين راستاست که بايد براي جلوگيري از اين خطر ابتدا آثار صد ساله غرب‌زدگي خود را -که زود و آسان هم محو نمي‌شود- از طريق تفکرِ ديني بشناسيم و در صدد زايل نمودن آن در روح و روان خود برآييم. صد سال است تلاش مي‌شود تا گذشته ما به تملک غرب در آيد و طوري ما را براي خودمان ترسيم کرده‌اند که خودمان هم باورمان آمده است که مقابله با غرب مقابله با تمدن است و موجب بي‌تمدني خواهد شد، در حالي‌که اين را نيز غرب بر روح و روان ما القاء کرده است. بايد متوجه باشيم در بسياري از موارد در طرح مسائل، رفع مشکلات غرب ميزان بوده و روحمان و ارزشيابي‌هايمان متعلق به غرب است به طوري که حياتي و تفکري جدا از غرب اصلاً برايمان قابل تصور هم نيست چه رسد که بخواهيم با آن مقابله کنيم.
قدرت غرب در تکنيک و اقتصاد و سلاح‌هاي مخوف و نظاير آن ظاهر شده است ولي اقتصاد و اسلحه‌ها وجود استقلالي ندارند، اين‌ها تا وقتي که ما وابسته به غرب و بسته به عهد غربي باشيم به عنوان وسيله‌ي قدرت بر ما وجود دارند، اما اگر اين عهد شکسته شد قدرت غربي هم در هم مي‌ريزد و تنها راه شکسته شدن عهد غربي توجه به عظمت و جلال و جمال حضرت حق است، که موجب مي‌شود پوکي عظمت‌هاي دروغين آن‌ها ظاهر و تعلق نسبت به آن‌ها تمام شود، تا نه تنها ديگر غرب را تنها راه نبينيم بلکه متوجه شويم آن فرهنگْ بيراهه‌اي بيش نيست که حيات انسان را چون شن‌زاري مي‌بلعد، و صداي خُردشدن استخوان انسانيت را که سعي دارد در سر و صداي تبليغاتش پنهان کند، مي‌شنويم. اين است که از ابتدا تأکيد مي‌شود راه جداشدن از غرب فقط نگرش و عملکرد‌ توحيدي است وگرنه صِرف مخالفت با غرب از طريق روش‌هاي غير توحيدي خود حيله‌اي است غربي، مثل مخالفتي که مارکسيست‌ها با غرب داشتند، و نهايتاً هم قبله‌اي غير از غرب نمي‌شناختند.

غرب؛ کلِّ واحد
اين اشتباه بزرگي است که غرب را به خوب و بد تقسيم کنيم، بلکه آن فکر و فرهنگ، کل واحدي است که علمش به فرهنگش ختم مي‌شود و تمدنش سر از جهان‌بيني مادي‌اش در مي‌آورد. هر گوشه‌اي را گرفتيم بقيه‌اش را هم گرفته‌ايم زيرا غرب تکنيک نيست، فرهنگ است. يا بايد چون ژاپني‌ها تماماً غربي شد و ديگر هيچ، و يا بايد به کمک انقلاب اسلامي، اسلامي شد و از خود شروع کرد و در نهايت تماماً از غرب بريد. چنين کار بزرگي در قرني که هنوز آثار استيلاي غرب در صحنه است، فقط و فقط با ايمان ناب ممکن است. همان ايماني که موسي(ع) به کمک آن قوم بني‌اسرائيل را از استيلاي فرعون رهانيد و ملت ايران نيز از استيلاي شاه رها شدند. تفکري که خارج از غوغاهاي غرب بتواند غرب را و غرب‌زدگي را بشناسد و بشناساند. تا وقتي که دل و جان ما مقهور غرب است ماوراي آنچه را در تاريخ غرب ارزش و اعتبار دارد نمي‌شناسيم و نمي‌يابيم، آيا تعجب نمي‌کنيد که هر کس بيشتر دم از مليت و قوميت مي‌زند غرب‌زدگي‌اش بيشتر است؟ زيرا همين ناسيوناليسم را هم غرب به او آموخته و يکي از نتايج بينش سکولاريسم است. اين است معني اين که بايد ماوراي تفکر غربي فکر کرد وگرنه مخالفت با غرب هم مي‌شود نزديکي به غرب، و اين است معني اين که تأکيد مي‌کنيم فقط با تفکر ديني مي‌توان غرب را شناخت و از آن فاصله گرفت.تفکر توحيدي همواره ملت‌هاي موحد را نجات داده است. «تفکر» شرط حياط انسان و اجتماع است و قرآن و وَحي راه و جهت تفکر را روشن مي‌کند. بي‌قرآن نمي‌توان زندگي کرد ولي قرآن هم بدون تفکر با ما همراهي نمي‌کند و حرفش را به ما نمي‌زند. لازم است در آنچه در صد ساله اخير انجام شده تفکر کرد. يکي از مواردي که ما سود و زيان خود را تشخيص نداديم اين بود که نه در آنچه داشتيم و از دست داديم، يعني «دين»، خوب تفکر کرديم، و نه در آنچه به استقبالش رفتيم و پذيرفتيم به خوبي تأمل نموديم و به ذات و جوهر فرهنگ غربي آگاهي يافتيم. از شوق ميوه، درخت را و ريشه را از ياد برديم. اين است که مي‌بينيد کساني به غرب رو کردند که کم و بيش از گذشته خويش بريده بودند و از بدِ حادثه افرادي در کسوت برنامه‌ريزان دولت رضاخاني حاملان فرهنگ غرب شدند، و با عنوان تجددگرايي همه چيز ملت را بر باد دادند که نه خود اهل تفکر و توحيد بودند و نه براي آن ارزشي قائل شدند، غافل از اين که هرگاه تفکر جايش را به ظاهرسازي و ظاهربيني بدهد چيزي نمي‌گذرد که همه ملت به ورطه هلاکت مي‌افتند، و نتيجه بي‌تفکري آن شد که همه از دم فتوي دادند بيائيد مقلد بشويم. باز عرض مي‌کنم آن‌ها نه از گذشته‌ي توحيدي و فرهنگ توحيدي ما خبر داشتند و نه در باره‌ي غرب درست فکر کردند، پنداشتند با نفي گذشته راه آينده هموار مي‌شود و چون چشمشان بر روي گذشته و آينده بسته بود هر فکر انتقادي را با ديکتاتوري رضاخاني جواب دادند زيرا وقتي تفکر رفت ديکتاتوري مي‌آيد.

راز ماندگاري
اجازه دهيد در اين آخرين کلمات دوباره تأکيد کنم که براي شناخت تاريخي خود اولين کار اين است که به تعريفي که غرب براي ما و ملت‌هاي مسلمان کرده است بدبين شويم، خود را آن طور که در سده‌هاي گذشته بوديم و زندگي کرديم بشناسيم، نه آن‌طور که شرق‌شناسانِ غربي به ما مي‌گويند. زيرا غرب به تمام اقوام و ملل، صورت غربي داده و ارزش‌هاي غربي را جايگزين ارزش‌هاي ملت‌ها کرده، راز ماندگاري ما توحيد و نظر به حاکميت حکم خداوند بود. اگر اماممان غايب بود با انتظار حاکميت عدل، آلوده به ظلم نشديم و تاريخ خود را زنده نگه داشتيم و زندگي کرديم. در صدساله‌ي اخير اين نهايت انحطاطي است که گريبان‌گير ملت مسلمان شده است که سرمايه بزرگ زندگي قرآني را با سادگي هر چه تمام‌تر در مقابل زندگي غربي قرباني کرد. مي‌گويند فلان قوم داراي تمدني پيشرفته بوده است! چون تمدنش مثل غربي‌هاست و يا فلان قوم پيشرفته نبوده! چون مثل غربي‌ها زندگي نمي‌کردند. يعني عملاً اين‌ها شرق را از شخصيت خود خارج کرده‌اند و با لباس غربي مي‌خواهند براندازش کنند. غربي که اومانيسم يا اصالت بشر، و نه اصالت حق را در منظر خود دارد، آمده است ملتي را ارزيابي کند که مبناي تفکرش وَحي و ديانت بوده. حالا در نظر بگيريد با آن مبنا و ملاک وقتي بخواهند دين را ارزيابي کنند چه قضاوتي صورت خواهد گرفت و ما متعلق به چه زماني خواهيم شد. زماني که مسلم غرب آن را نمي‌پسندد، هر چند خدا آن را پسنديده باشد و فطرت‌ها با انس با آن، زندگي را به خوبي گذرانده باشند.اميدوارم توانسته باشم روشن کنم با راه و رسم‌ غربي نمي‌توان از غرب‌زدگي خلاص شد بلکه بايد به قرآني تمسّک پيدا کرد که به ما مي‌گويد: «لاَ تَتَّخِذُواْ الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاء»؛  يهود و نصاري را دوست و سرپرست خود نگيريد. قرآن راه ورسمي به ما مي‌دهد تا از ظلمات دوران به خوبي به‌در آئيم.لازم است آثار سوءِ فاصله‌گرفتن بشر از دين براي بشر روشن شود تا ببيند غرب در کجاي تاريخ است و به کجا ختم مي‌شود. آيا وقت آن نشده است که جوانان ما از خود بپرسند چرا در دوره جديد که بشر از وابستگي به شريعت آزاد شد وابستگي‌هاي مَن در آوري و تشريفات وَهمي براي خود ساخت؟ آيا آزاد شدن از قيد شريعت آغاز همه اسارت‌ها و به خود وابستگي‌ها نشد؟ راستي چرا در صد سال اخير با قبله قراردادن غرب، هرچه پيشرفت‌‌پرست‌ شديم، معبود کم‌تر رو نشان داد و عقب‌تر مانديم؟ آيا به اين علت نيست که کلاً راه و روشمان غلط بوده؟چيرگي غرب با ساير چيرگي‌ها در طول تاريخ فرق دارد و اين چنين استيلا هرگز سابقه نداشته است، تمدن غربي در عين چپاول‌گري نظامي و سياسي و اقتصادي، تفکر اقوام گذشته را به بازي گرفته و آن را به هيچ و پوچ بدل کرده و انسان‌ها را بي‌ريشه مي‌نماياند، تا خود را ريشه فرهنگ‌ها قلمداد کند. اول تفکر را از ملت‌ها گرفته و بعد فرهنگ خود را تحميل کرده است. براي مقابله با آن يک راه بيشتر نيست و آن برگشت به تفکر توحيدي است. زيرا هيچ قومي تا تفکر خود را از دست ندهد زير دست نمي‌شود و تفکر صحيح تفکري است که دين راهنمايش باشد و نه هوس، و اگر ملّتي تقليد را جاي تفکر گذاشت ديگر اميدي به بقاي مستقل آن ملت نبايد داشت. وقتي انديشه نباشد جرأت اظهار نظرِ خلاف آراء همگاني از بين مي‌رود، و اگر موجي کليت جامعه را در بر گرفت ستوني که مقاومت کند و مردم را از انحراف باز ايستاند نخواهد ماند و حق بي‌رنگ مي‌شود و هوس به ميدان زندگي قهرماني مي‌کند.
نوبت چاپ: اول، ویرایش جدید         چاپ: پرديس
تاريخ انتشار: 1387           ليتوگرافي: شكيبا
قيمت: 2000 تومان           حروف‌چين: گروه فرهنگي الميزان
شمارگان: 3000 نسخه               ويراستار: گروه فرهنگي الميزان
طرح جلد: گروه فرهنگي الميزان      صحافي: سپاهان
كليه حقوق براي گروه الميزان محفوظ است
مراكز پخش:
1- گروه فرهنگي الميزان                        تلفن: 7854814- 0311
2- دفتر انتشارات لب‌الميزان                    همراه: 09131048582تک

این مطلب تا چه اندازه برای شما مفید بود؟

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 5.00 (1 رای)