برنامه ریزی، سازماندهی، بسیج منابع و امکانات، هدایت و کنترل پنج اصل اساسی مدیریت است. مدیران باید برای همه ی این اصول از مهارت کافی برخوردار باشند.

لطفاً مدیر موفقی باشید

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

لطفاً مدیر موفقی باشید
نویسنده: محمود نامنی

 

خلاصه کتاب: به نظر شما عجیب نیست؟ این احساس واندیشه را درباره مسائل خیلی مهم زندگی مانند: ازدواج، کار و تجارت نداریم. وقتی ازدواج میکنیم یعنی مهم ترین کار بعد از تولد، اصلا به فکر تهیه ای دفترچه ای راهنمای آن نیستیم وهمینطور زندگی را« الهی به امیدتو» شروع میکنیم. وقتی صاحب فرزند میشویم اصلا به فکرتهیه دفترچه ی راهنمای تربیت کودک نیستیم فقط تا میتوانیم لباس فرنگی روز تنش میکنیم وشکمش راپراز شکلاتهای فرنگی! از همه مهم تر وقتی« اختیاری یا اجباری » به کارمشغول میشویم هرگز به فکر تهیه دفترچه ای راهنمای آن نیستیم. در حالی که میدانیم شغل ما همه ای زندگی ما می باشد.

به نام یگانه بهانه ای هستی
سرشناسه : نامنی محمود
عنوان وپدیدآور: لطفا مدیر موفقی باشید/ نویسنده: محمود نامنی
مشخصات ناشر: تهران نامن 1388
شابک: 0-16-8518-964-978
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
موضوع: مدیریت
رده بندی کنگره: 264ن2ف/37hd
رده بندی دیویی:658
شماره کتابخانه ای ملی:1104801  
سخن نگارنده
وقتی کارهای بزرگ رابه ادم های کوچک وکارهای بزرگ را به ادم های بزرگ بسپاری بایدبنشینی وبانگاهی خیس غصه قهقهه بزنی!
قدیما تو کتابا میخوندیم:
کارهربز نیس خرمن کوفتن         گاونرمی خواهدومردکهن
گاهی موضوع انشاءبود! وقرنها طول کشید تا مفهوم این شعر رافهمیدیم. الان وقتی فکرمیکنیم میبینیم که خیلی بامزه است.
وقتی ما یک تلفن میخریم فورا به سراغ دفترچه ای راهنمای اون میرویم وبا دقت جزیئات نحوه ی کارکردن بادستگاه تلفن راکه خیلی هم پیچیده نیست بااشتیاق مطالعه میکنیم.
اگریک تلویزیون یا یک یخچال بخریم که باز هم این مسئله را به طور جدی تری دنبال میکنیم.
یا مثلا وقتی میخواهیم به شهر یا کشوری برویم سعی میکنیم دفترچه ی راهنمایی تهیه کنیم تا مراکزمهم خرید وآثار دیدنی آن را بشناسیم.
به نظر شما عجیب نیست؟
این احساس واندیشه را درباره مسائل خیلی مهم زندگی مانند: ازدواج، کار و تجارت نداریم.
وقتی ازدواج میکنیم یعنی مهم ترین کار بعد از تولد، اصلا به فکر تهیه ای دفترچه ای راهنمای آن نیستیم وهمینطور زندگی را« الهی به امیدتو» شروع میکنیم. وقتی صاحب فرزند میشویم اصلا به فکرتهیه دفترچه ی راهنمای تربیت کودک نیستیم فقط تا میتوانیم لباس فرنگی روز تنش میکنیم وشکمش راپراز شکلاتهای فرنگی! از همه مهم تر وقتی« اختیاری یا اجباری » به کارمشغول میشویم هرگز به فکر تهیه دفترچه ای راهنمای آن نیستیم. در حالی که میدانیم شغل ما همه ای زندگی ما می باشد.
شغل ما شریان حقیقی و اصلی زندگی ما میباشد ولی هیچ حس کنجکاوی در باره ی شغل خود نداریم ودر فکر افزایش مهارت های علمی خودنیستیم.
هرگز به این فکر نمیکنیم که چگونه میتوانیم کار خود را ارتقاع دهیم تا منافع بیشتری به دست آوریم وزندگی راحت تری داشته باشیم! وباید گفت افسوس! وصدافسوس!
مصیبت از جایی آغاز میشودکه بخواهیم کتابی دراین رابطه بخوانیم که تادلتان بخواهدکتابهای ترجمه شده به صورت کلیشه ای میباشد که جملگی نوشته اند:مقتدر باشید،زورگو نباشید،ئمکرات باشید،فراست داشته باشید،ثبات عاطفی داشته باشیدوهزاران سخن سخت یاب در این رابطه...
بلاخره چند روز کتاب رادر دست میگرد وبه همکاران نشان میدهدکه شخص روشن فکری است وبعد کنار میگذارد.در نهایت مدیر موفق کسی است که رابطه ای دوستانه ای بین عقل واحساس خود رابرقرارکرده است!
حکایت روزی که مدیر شدم
اکنون برای آشنای بیشتربا فوت وفن مدیریت پای شنود خاطرات"اصغرجوجه"نه،ببخشید"آقای دکترکوچک زاده"مدیر کل اداره روابط خصوصی وعمومی دیپلماتیک فرنگستان،مینشینیم خودش این طوری تعریف میکرد:
من یک دایی داشتم که با هم توی یک خونه قدیمی زندگی میکردیم.دایی سواد درست حسابی نداشت یادمه مامان به داداش بزرگم میگفت:دیشب دایی مصطفی با حالی خراب اومد خونه و کلی بد دهنی کرد.
خلاصه هر روز یک گندی میزد.تااین که یهوتقی به تقی خورد ودایی مون نمی دونم چرا اینولی قدعوض شد!
اون وقت ها هفت تیغه می کردویه سبیل چخماغی داشت همیشه بوی آنچنانی میداد!!!ولی حالا عطر میزدوسربه زیر شده بود!
چندسالی گذشت.....
مادر مون مُرد والواط الواط بودیم وگرفتار همه چیز شده بودیم یک روز دایی مون زنگ زدو یه آدرس تو شمال دادو گفت: ساعت ده صب منتظرتم.
فردا صب به امن اداره رفتم، وای خدایا چه اداره ای!!! اول فکر کردم داییمون رئیس آبدار خونه شده...
داخل شرکت که شدم یه خانومی به من گفت: باآقای دکتر کار دارین؟
و با دست اشاره کردوگفت: بفرمایید آقای دکترمنتظرتون هستن.
خلاصه دایی مون گفت : ازاین به بعد تو مهندس کوچک زاده هستی میری یه دس کت وشلوار میخری یه انگشتر ویه تسبیح حتما هم دکمه ای تقو رو میبندی که راز موفقیتته!
اون شب تا صب خوابم نبرد، شنیده بودم اگه شانس بیاد یه شبه چوپون پادشاه میشه! ماهم به مدد دایی مون یه شبه از اصغر جوجه تبدیل شدم به آقای مهندس!!
چند ماه گذشت من به مدد آقای دکتر پشت سر هم پست میگرفتم با خودم میگفتم آدم درست های این جنگل که ما باشیم خلافها کی اند.اما یه روز بعد دیدن دروغها وکارای که کردم واقعا از خودم خجالت کشیدم یاد حرف دکتر شریعتی افتادم که میگفت:این مجود انسانی چه شگفت انگیز است! گاهی در پستی چنان میشود که هیچ جانور کثیفی به پای او نمیرسد!وگاه در عظمت تاآنجا اوج میگیرد کهدر خیال نیز نمیگنجد!ومن چی شده بودم؟!واسه ی خودم شب هفت گرفتم وحسابی گریه کردم.فردای آن روز ماشین وموبایل وخانه راتحویل اداره دادم دکمه تقوای پیراهنمو کندم وعینکم را خورد کردم وخودکارم راشکستم وکیف دستی ام رابه یک بچه مدرسه ای تا کتاب هایش رابه جای کیسه پلاستیک تو هون بگذاره.
یک هفته بعد...
به عنوان کارگر دارم کار میکنم شب ها راحت میخوابم نه قرص خواب می خورم نه دروغ میگم وافتخار میکنم که همان اصغر جوجه هستم.خدایا شکرت که به ما راه راست رانشان دادی. امید وارم برای شما درس عبرتی باشه!
آغاز کلام
در کشور های جهان سوم یا آبرو مندانه تر بگویم درحال توسعه چگونه میشود کار پیدا کرد؟
چهار حالت دارد:
حالت اول: اگر بعد از مقروض شدن پدر بیچاره ونون ماست درس کردن مادر بدبخت،مدرک لیسانسی گرفته شود.اکنون بعدازاتمام باید بنشینی در خانه،ضمن انکه در پاک کردن سبزی ودرست کردن آش رشته کمک مادر میکنید،منتظر اخبار خوش روز نامه های کثیرالانتشارباشید.(البته اگر در دوران دانشجویی،ایدز نگرفته و یامعتاد نشده باشید!)
هر چندکه درامار هااعلام میگردد:نرخ بیکاری اکنون از14/30%به2/1%رسیده است واین پیروزی بزرگی است!ولی حقیقت آن است که تو در خانه هستی ودرپختن آش نذری به مادر کمک میکنی!
حالت دوم:سرسفره شام،مادر همانطور که سیب زمینی پخته فوت میکندباخوشحالی میگوید:دایی در یک اداره پست مهمی گرفته خیلی مهم!وقبل از آنکه دایره ای حیرت درمغزکوچکت بلرزدکه دایی اصلا درس درست حسابی نخوانده بود!مادر ادامه میدهد:به دایت گفتم حتما یه فکریم واسه تو بکنه قول داده که توراهم استخدام کند.
خب این حالت دوم مبارک باشد!
حلات سوم: وقتی هیچ کدوم اتفاق نیافتد مجبوری آویزون یکی ازاین دلّال های کار یاب که استخدام میکنه باشی سوت ولی سه یا چهار میلیونی می گیره وآنقدر باخداست که یک سوم آن را نقد وبقیه رابر اساس حقوق در یافتی ات قسط بندی میکند. خب این ازحالت سوم،البته ای بدک نیست.
حالت چهارم: وقتی هیچ کدام از این سه حالت اتفاق نیافتد مجبوری با برو بچه های محله که آنها هم مثل تو بیکارند وهمه دارای مدرک فوق دیپلم و لیسانس هستن سر کوچه زیر آفتاب پاییزی که خیلی هم میچسبه تخمه ای آفتاب گردون بشکنی وبعد به فکر می افتیدکه از قالپاق دزدی وضبط ماشین شروع کنی.
خب این از حکایت تلخ استخدام شدن درکشور های در حال توسعه است!به همین بهانه بر آن شدیم که ابتدا تعریف مشخص ومعینی از یک کارمندداشته باشیم زیرا اگر کارمند خوبی نباشیم هرگز نمی توانیم مدیر خوبی باشیم.
فصل اول
"لطفا کارمند موفقی باشید!"
اولین درس از لسان قلم امیرالمومنین علی (ع)است که در نامه ای به مالک اشتر چنین مینویسد:ای مالک!
ابتدا به کارگذاران خودنظم رابیاموز که این از اهم امور می باشد!
صحبت از نظم شداکنون پای صحبت دکتر شریعتی می نشینیم:
حکایت نظم
دکتر شریعتی تعریف میکند داستانی ساخته اند اگرچه شوخی است ولی نمایشگر یک حقیقت استوآن اینکه،موقعی که گاگارین به فضا رفته بود خبرنگاری به در خانه اش میرود وازبچه اشمی پرسد:"باباکجاست؟"
بچه می گوید:"رفته است فضا"
می پرسد:" کی برمیگردد؟"
می گویدک"ساعت2و35دقیقه و7ثانیه"
می پرسد:"مامانت کجاست؟"
می گوید:"رفته نان بخرد"
می پرسد:"کی برمیگردد؟"
بچه می گوید:"معلوم نیست"
تااینجادانستیم که یک کارمند موفق کسی است که،اول منظم باشد دوم دقیق باشد.اماجالب است که شاعرکبیر"عطار نیشابوری"کار کردن فقط برای پول راتایید نکرده ومی سراید:
نیست دنیابد،اگر کاری کنی        بدشودگرعزم دیناری کنی
هست دنیا بر مثال کشتزار        هم شب وروزباید کشت وکار
چندخواهی بودنه پخته نه خام      نیک خواهی،کارمی بایدتمام
هرکه اودرکارخود کامل بود        عاقبت مقصود اوحاصل بود
ونگارنده باآمار سخن میگوید:
من وتو و انیشتین و شریعتی و زکریای رازی و ویلیام شکسپیر و محمد تقی جعفری و توماس ادیسون و علی اکبردهخدا وهمه ی انسان های موفق در طول تارخ جملگی، به طور مساوی86400 ثانیه درروزفرصت داشتیم!!پس،مشکل کجاست؟
اماممکن است بگویید: اگر باهمه ای تلاش خود در کاری شکست خوردیم آنگاه چه کنیم؟
اول به عامل اصلی واساسی شکست گوش کنید:
شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی  
هر شکستی هرکه به هر برسد از خویش است
پس عامل اصلی شکست خودمان هستیم.وپیامبر اکرم(ص)عدم شکست رادر استواری میبیند ومی فرماید:انسان باایمان همچون کوه استوار است.
عامل بعدی موفقیت خردمندی است.پیامبرمیفرمایند:خرددردل مانندچراغ است در خانه!آفیده ای خداوند خرداست!
اما جک کانفیلد معتقد است هرکسی نمیتواند بفهمد و میگوید: مردم دو گروهند:گروهی نمیتوانند بفهمند!
گروهی هم نمی توانند نفهمند!
اکنون پای پرسش خداوند می نشینیم که در قرآن (سوره ی زمر آیه ی8) می پرسد: آیاآنان که میدانند باآنان که نمی دانند برابرند؟
وعلی (ع) نیز با تاسف میگوید: هیچ فقری بدتراز فقر عقل نیست.
لطفا خود رادر شعر امام فخری که برایتان می خوانیم، بیابید:
آن کس که بداندوبداند که بداند        اسب شرف از گنبد گیتی برهاند
آن کس که بداند ونداندکه بداند     بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
وآن کس که نداند وبداندکه نداند     لنگان خرک خویش به منزل بکشاند
وآن کس که نداند ونداند که نداند   در جهل مرکب ابدالدهر بماند
حکایت عقل
روزی لقمان از راهی میگذشت،دیدمردی لب جوی ابی دمرافتاده ومشغول آب خوردن است.لقمان گفت:ای مرد این طور آب نخور
مردسرش را بلند کردو گفت:چرا؟
لقمان گفت :چون عقلتا کم میشود.
مرد پرسید:عقل چیست؟
لقمان گفت: هیچی باتو نبودم کارت را بکن.
اما ممکن است بعدازمدت کوتاهی مست غرور شوید وجواب سلام دیگران را هم نگویید.(علی علیه السلام)دراین خصوصی می فرمایند: خردمند، خودرا ازپنج مستی دورنگه می دارد:
مستی جوانی، مستی، مستی ستایش، مستی قدرت، مستی ثروت، مستی دانش
پس هر وقت خواستید اسیر حق المساعده و...شوید به این فکرکنیدکه روزی شما را با دستبد از اداره بیرون می برند...؟هر چند که به قول دکتر شریعتی: هرعملی که عمومیت پیداکند، مشروعیت هم پیدا میکند.
وعلی (ع) تاکید بد عاقبت انیشی دارند و میگویند : خردمند ترین مردم کسی است که در سرانجام کارها بیشتر اندیشه وتامل کند.چنانچه مولانا هم در تایید سخن امام علی میراید:
هرکه آخربین تر مسعودتر                 هرکه آخوربین ترمطرودتر
خانم وآقای کارمند عزیزلطفا تفاوت آدم آخربین وآخوربین راتشخیص دهید.
یک روز کاری یک کارمند
یک کارمند در طول روز میبایست 7 ساعت و30دقیقه کارکندکه اگرآن رابرحسب دقیقه حساب کنیم می شود:30/7*60=450
اکنون حساب می کنیم که این450دقیقه چگونه می گذرد:
تاخیر روزانه=10دقیقه
چای نوشیدن=10دفعه هردفعه 10دقیقه=100دقیقه
دستشویی=8دفعه هردفعه 5دقیقه=40دقیقه
نهار+عبادت+استراحت=60دقیقه
گفت وگو با همکاران=جمعا60دقیقه
اکنون به حاصل آن میرسیم:10+100=40+60+60=270
کارکردلازم : 180=270-450
یعنی یک کارمند در طول روز به جای450دقیقه حداکثر180دقیقه کارمیکند.
نکته مهم:این آمار شامل مشاغلی مانند معلمان،اساتیدوتعدادقلیلی از کارمندان بانک نمی شود!
نکته ای مهم تر:وبسیاری از مشاغل انصافا همان 3ساعت را هم کارنمی کنند.
اکنون پای شنیدن شعر ضرغام خلج می نشینیم:یک عده در این شهر پی پول دویدند بااین همه کوشش به ریالی نرسیدند
یک قوم نرفتند پی زحمت واینک   هم خانه وهم باغ به هر گوششه خریدند
بعضی همه شب نیش کشیدنددوتامرغ  برخیهمه شب تا به سحر آه کشیدند
یک عده شب وروزبسی نطق نمودند  یک عده شب وروز بسی وعده شنیدند
اما جالب است که پای صحبت یک کارمندبنشینیم تا تفاوت های خودبامدیرش رابرایمان بیان کند.
وقتی که صحبت میکنیم من وراج هستم اوخوش بیان.
وقتی که سکوت میکنیم من لال مونی گرفتم اومکاشفه میکند.
وقتی که گاهی میخندیم من جلف هستم او خوش اخلاق.
وقتی که یک لباس ساده میپوشیم منتظاهر به فقر میکنم اوساده زیست است.
وقتی که نظرات دیگران رامیپذیریم من بی اراده هستم او مردم سالار.
وقتی دیر از خواب بیدار میشئیم من تنبل هستم اوتادیروقت کار کرده.
وقتی که در اداره هستیم من همیشه یک کارمنم واوهمیشه یک مدیر.
پیامبر اکرم در باب دوست می فرماید:انتخاب دوست خوب یکی از نشانه های خردمندی است.
یادتان باشد که چاپلوسی نکنید.چون شریعتی می گوید:
یک قاتل،یک آدم قاتل است اما یک چاپلوس حتی آدم هم نیست.ونیز میگوید:چاپلوسی،یونجه لطیفی است برای درازگوشان دمبه دارخوشحال!
حسن ختام این بخش رابا سخن امام رضا(ع)می نگاریم:
ظاهر خودرا آراسته وپیوسته خوشبو باشید که این از صفات پیامبران است!
فصل دوم
"لطفامدیر موفقی باشید."
هرگاه خداونذد کسی را دوست داشته باشد او رابه ریاست گروهی وا میدارد وحل مشکلات مردم رادر دست او قرار میدهد!(پیامبراکرم)
باتوجه به پرسش تامل برانگیزخداونددرسوره زمر که می پرسد:آیاآنان که نمی دانند با آنان که می دانند برابرند؟پاسخ بعد راهم خداوند در آیه بعد یعنی زمر-آیه18می دهد:مژده بندگانم راکه همه سخنان رامی شنوندوواز بهترین آن استفادهمی کنند!
خانم وآقای مدیر!
لطفا این شعر را حفظ کنید:
ریاست به دست کسانی خطاست         که از دستشان دست هابرخداست
زیادناراحت نشوید،ان شاالله شماازاین گروه نیستید!این شعر راهم در یاداشت روی میزتان بنویسید تا هرروز آن رابخوانید:
کسی خسبد آسوده در زیرگل      که خسبند ازاومردم آسوده دل
برای تقویت روحیه تان این شعر راهم زمزمه کنید:
صدها فرشته بوسه بر آن دست میزنند    کزکارخلق یک گره بسته واکند
اما درنامه امام علی به مالک اشتر وقتی او رابه ریاست حکومت مصر میگمارندنکات بسیار ارزنده وارزشمندی رادرباره مدیریت عنوان میکند که مابخشی از این نامه رابرایتان نقل میکنیم.خوب توجه کنید:
ای مالک به زیر دستان خود میدان بده تا به آرزوهای مشروع خودبرسندوپیوسته به نیکی یادشان نما.از کسانی که با تحمل رنج وزحمت،به به خوبی امتحان داده وانجام وظیفه کرده اند خدماتشان رایکایک برزبان آور وقدردانی کن.چه انکه تشویق مکررازکارهای خوب،دیگران رادر انجام وظایف تشویق میکندوبزدلان وناکارآمدان راترغیب می نماید.
اما امام حسن عسگری(ع)ویژگیهای روان شناختی ارزشمندی رابیان میدارند،گوش کنید:
سخاوت اگر از حدبگذرد،اسراف می شود
احتباط اگراز حد بگذرد ترس می شود
صرفه جویی اگر از حد بگذرد،خساست میشود
صراحت اگراز حد بگذرد،وقاحت میشود
تحسین اگرازحدبگذرد،تملق میشود
پس خانم وآقای مدیر!لطفامراقب باشیدکه این ویژگی هارااز حد نگذرانیدزیرابه فرموده پیابر اکرم(ص):بهترین روش در انجام امور میانه روی است.
وناصح تبریزی باتذکری برای مدیران می سراید:
باعملت اگر عمل برابرگردد    کام دوجهان تورامیسر گردد
مغرورنشوبه خودکه خواندی ورقی  زان روزحذرکن که ورق برگردد
مدیر موفق کسی است که داری ده روش باشد:
1.ازکارکنان صادقانه تمجید وتحسین کند.
2.به گونه ای غیر مستقیم به اشتباهات همکاران رسیدگی کند.
3.قبل ازانتقادازدیگران،به اشتباهات خود پی ببرد.
4.به جای دستو دادن مستقیم،سوال کند.
5.آبروی کارکنان رانریزد.
6.ازجزئی ترین پیشرفت کارکنان تعریف وتحسین کند.
7.اصلاح تقصیر هارا به گونه ای ساده انجام دهد.
8.به کارکنانش اعتبار وآبرو بدهد.
9.کاری کند که کارکنانش بااشتیاق به حرف های او گوش دهند.
10.پیوسته کارکنان را با یک نگاه محبت آمیز بنگرد.
اما توماس ادیسون مدیر موفق راچنین می پندارد:یک مدیر کاملا موفق را به من نشان بده تا من یک شکست کامل از او را به شما نشان دهم!
وام ریک وارن یک مدیر موفق را چنین میگندارد:آنقدر بزرگ باشد که اشتباهش رابپذیرد.آنقدر باهوش باشد که ازآن بیاموزد.آنقدر قوی باشد که آن را اصلاح کند.
آزمایش مدیر موفق:
برگردیدو ببینید آیا کسی دنباله روشماهست یاخیر!؟؟
حتما شما شنیده اید که بعضی کارکنان به مدیر خودمیگویند: (لولوسرخرمن)واین به آن معناست که اورادیگر مدیر نمی دانندودلیلش هرچه باشداوراهمه چیز می نامند جز مدیر!(ابراهام هشل)دراین رابطه سخن جالبی دارد،گوش کنید:یک صندلی راتصور کنید چرابه این شیءصندلی میگویم؟چرابه آن گاونمی گوییم؟اگر پیانوی داشته باشیم که نواخته نشود،دیگرپیانو نیست!بخشی ازلوازم تزئینی ماست!
پس نام هر چیز در زندگی ما بستگی به نوع استفاده ای ما دارد!حال اگرمدیری داشته باشیم که سر ساعتی می آید،وارداتاقش میشود.دراتاقش رامی بندد،چند نامه امضاءمیکند،بعدهم میرود وباکارکنان خود ارتباطی ندارد،جز ارتباط کاری با معاونین خودوگاهابخشنامه ای درجهت تذکر واخطاربه کارکنان صادرمی کند،شما اورا چه می نامید؟
شاید همان لولوسرخرمن مودبانه ترین نام باشد!!
امیدوارم که شما این گونه نباشید!
اماجالب است که از لسان امام صادق(ع)صفت بدترین مدیر رابشنویم:بدترین رهبر(مدیر)کسی است که به مال دنیا شهوت وحرص بسیاردارد!
امیرالمومنین(ع)دراین باره میگوید:
در تلاش روزی کمی آرام باش ودر تکاپوی اقتصادی نیک روش!
چراکه تلاش های بسیاری است که نه تنها بهره ای به انسان نمی دهند که چیزهای را نیز میستانند.چراکه هیچ سودی نمی تواندبهای چیزی باشدکه ازخویشتن خویش مایه میگذارد!
باباطاهرعریان درتاید این سخن میسراید:
به قبرستان گذر کردم کم وبیش     بدیدم قبردولتمندودرویش
نه درویش بی کفن در خاک رفته     نه دولتمند برده یک کفن بیش
پس کاری نکنید که پشیمانی در پی داشته باشد.اشرف الدین سیدحسن غزنوی در این باره می سراید:
در جوانی حاصل عمرم به نادانی گذشت!
آنچه باقی بود آن هم در پشیمانی گذشت!
خب فکر می کنیم که برای کنترل احساس حرص وشهوت بعضی ازمدیران درباب ثروت اندوزی،همین مقدارمطلب کافیست.زیراروانشناسان معتقدند:
برای دانا هیچ توضیحی لازم نیست!
برای نادان هیچ توضیحی کافی نیست!
اما بشنوید از لسان علی (ع) که ماموریت یک رهبر یا مدیررا چنین تفسیر میکنند:رهبران(مدیران)برای تسریع ونهادینه کردن عوفت وعدالت ماموریت دارند،نه برای ظلم وستم به زیر دستان خود!
و"مولوی"خطاب به این گونه مدیران می سراید:
ای خواجگان ای خوجگان روزی سر آیدخواجگی
ای سرکشان ای سرکشان،هم بگذرد دور شما
بخش نظراندیشمندان در خصوص مدیر موفق را باپیام ژرف علی (ع)به پایان میرسانیم:
کسی که خویشتن را در جایگاه رهبری(مدیریت)مردم جای دهد می باید که پیش از آموزش دیگران باآموزش خویش کار را بیآغازد ونیز می باید که بیش از تادیب با زبان وگفتار،بااعمال ورفتار،خود،مردم را ادب آموزد وهرکهآموزگار خویشتن خویش باشد بیش از کسی که معلم ومربی مردمان است ستایش واحترام راسزاوار است.
اکنون باتوجه به سخن اندیش مندان،شمامی توانید یک مدیر موفق باشید!
گفتیم که ابتدا شش"خوش"باید داشته باشید:
خوش لباس    خوش صحبت    خوش اخلاق   خوش بین   خوش فکر  خوش خط
اکنون نگاهی به شاخص های یک مدیر موفق می اندازیم:
انگیزه:یک مدیر موفق حتی برای احرازپست خودنیز بایددارای انگیزه ای غیر از مسائل مالی داشته باشد.
ذکاوت وزیرکی:یک مدیر موفق،مدیری است که نسبت به نیازهاوخواسته های زیرمجموعه اش آگاهی داشته باشد.
استقامت:بی شک تغییر عقاید کارکنان زیر مجموعه وایجادباورهای جدید درآن نیازبه شکیبایی وواستواری فراوانی دارد.
اعتماد به نفس:یک مدیر موفق در عین حال مه محکم وقوی وقاطع است به همان میزان نرمخو وانعطاف پذیر است.
مدیریت احساس:مدیرموفق با اعمال مدیریت بر خود دارای ثبات هیجان وتعادل روحی میباشد.
صداقت ودرستی:مدیر موفق تندیس پاکی وصداقت ودرستی است.
تشویق وتحسین:تشویق وتحسین یکی از راهبردهای اصلی واساسی منابع انسانی درهرسازمانی می باشد.
آموزش کارکنان:رشد مهارت های انسانی با آموزش میسر می باشد که یک مدیر موفق پیوسته در این راستا پر تلاش وپیگیر می باشد.
بی شک اگر شما به این نکات وشاخص هاتوجه وعمل فرمایید باید به شما به گویم که دیگرز جای هیچ نگرانی نیست.
اماصحبت از نگرانی شد.حکایت آتی را باهم می خوانیم:
"حکایت نگرانی"
روزی شکسپیر به دیدن یکی از دوستانش آمدواو رابسیار نگران دید.شکسپیر به دوستش گفت:تنها دو چیز عامل نگرانی است:یاسالم هستی یا بیمار!اگر سلامت هستی،خب نگرانی نداردولی اگر بیمار هستی دو نگرانی وجود دارد:یابهبود پیدامیکنی یا می میری!
اگربهبود حاصل کنی،خب، نگرانی ندارد.ولی اگر بمیری،دو نگرانی وجود دارد:یابه بهشت میروی یا به جهنم!اگر به بهشت بروی،خب،راحتی و نگرانی نداردولی اگر به جهنم بروی،مشغول خوش وبش کردن با رفقایت خواهی بودوفرصتی برای نگرانی وتشویش نخواهی داشت!
پس به خاطرچه نگرانو ناراحتی؟
"تعهد چیست؟"
حتما شما هم واژه ای تعهد را زیاد شنیده اید.که یکی از ارکان اصلی مدیریت می باشداما به نظر میرسد تعهد در اذهان کارکنان به معنای حفظ ظاهری خاص،انجام اعمالی خاص در مکانی خاص وساعاتی خاص می باشد.
"حکایت تعهدمن"
نمی دونم چطوری اتفاق افتاد؟
آخرشب نگاه می کردم به چکی که از اداره برداشته بودم.هنوزتردید داشتم!
در رویای خود می دیدم که به خانه آمده ام وبا خوشحالی به مادرم می گویم:مادر جون دیگه راحت شدیم،همین روزها یه خونه ای خوب بالا ی شهر می خریم وراحت زندگی میکنیم.از خوشحالی دوست داشتم پرواز کنم!اما یک تصویر دیگه توی ذهنم بود:
ساعت ده صبح پشت میزم نشسته بودم که چندنفرآمدند در جلوی آنها رئیس بودکه حرکت می کرد،یکی از آنها به کنارم آمدو گفت :آقای محترم شما بازداشت هستید.
باحیرت پرسیدم :برای چی؟ مدیر باخشم جلو آمدوبه آرامی گفت:مردک ابله،فکر کردی من احمقم چک رابرداشتی وخرج کردی؟حالا تادینار آخرش را ازت می گیرم!
لحظاتی بعد از میان همکاران که همه تا آن لحظه فکر میکردند من نجیب ترین وپاک ترین آدمی هستم که تابه حال دیده اند می گذشتم تا به زندان بروم.
صدای مادرم منو از دنیای وحشتناک رویایم بیرون آوردکه میگفت:پسرم شام حاضره!
خیس عرق شده بودم با خودم فکر میکردم:خدایا چیکار کنم؟آخه به پولش خیلی احتیاج داشتم! یاد سخن دکتر شریعتی افتادم که میگفت:انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت؛
بی نهایت لجن!
بی نهایت فرشته!
شب تا صب خواب های آشفته میدیدم خواب مدیر را که می گفت:دزد!دزد بی شرم.وهمکارانم که همگی با تمسخر به من میخندیدند.یاد حرف مرحوم پدرم می افتم که همیشه برایم میخواند:
چومحرم شدی ایمن از خود مباش
که محرم به یک نقطه مجرم می شود
الان این شعر را با گوشت وپوست وخون خود احساس میکردم.
صبح به اداره رسیدم، یاد خواب دیشب افتادم،توقع داشتم همه فریاد بکشند:دزد!آقادزده!
یادسخن امام صادق اغتادم که فرموده:الخائن وخائف(خائن می ترسد)
همکارانم بالبخند سلام واحوالپرسی کردند.
چشمم به مدیرم افتاد.سلام کردم وبالبخندی جوابم رادادواشاره کرد که بیا جلو!دلم هوری ریخت!رفتم جلوگفتم:بله قربان.
لبخنی زد وبه طوری که همکارانم نشنوند گفت:تولدت مبارک کارت تبریکت روی میزت است.
پشت میزم نشستم وکارت رت باز کردم.رئیس نوشته بود:
"النجات فی الصدق"(نجات در راستی است)
تولدت مبارک
اما به یاد بسپار:هرچیزی راکه پنهان کنی روزی باعث رنج تو میشود.
وبعد باشعری از مولوی کارت را به پایان رسانده بود:
از پی هر گریه آخر خنده ای است
مرد آخربین مبارک بنده ای است
ماتم برده بود هر جمله ای کارت مثل پتک تو سرم میخورداحساس میکردم دارم زیر این همه رنج خورد میشم!
با خودم کلمات را زمزمه می کردم و زیر زبون ذهنم مزه مزه:
نجات در راستی است... هر چیزی که پنهان کنی...
تصمیم خودم را گرفتم و پا شدم و رفتم پیش رئیس، با خوشرویی مرا پذیرفت و تعارف کرد که بنشینم، بغض گلوم را می فشرد و بی مقدمه گفتم: «آقای رئیس می خوام راجع به چکی که گم شده بود صحبت... پرید وسط حرفم و با لبخندی گفت: «می دونم پیدا شده! نیاز به توضیح نیست، در میان نامه ها بده به منشی بیاره! ضمناً پسرم دستور دادم که مبلغی را به عنوان پاداش برایت بنویسند». با تعجب پرسیدم: «آقا برای چی؟»
با لبخند گفت: «بعداً می فهمی» خدایا چقدر راحت شدم!
پنداری تازه به دنیا آمده ام!
آن شب، بهترین خواب شب عمرم را کردم.
به راستی که نجات در راستی است!
خدایا چه کیفی داره پاک بودن!
چه لذتی لطیف و عزیزی است!
و چه عزیز است، تعهد به خویشتن خویش!
آرامش خاطر داشتن!
فردا صبح به اداره آمدم
تا همکاران منو دیدند شروع کردند به تبریک گفتن!
دلم هوری ریخت!
نکنه خواب پریشبم تعبیر شده؟
واونا دارن منو مسخره می کنن!
رئیسم به پیشوازم آمد و همه همکاران جمع شدند.
رئیسم منو صدا کرد و وقتی پشت میز سخنرانی رسیدم گفت:
امروز می خواهم کارمند نمونه را به شما معرفی کنم.
پاک ترین، صدیق ترین و درست ترین کارمند.
همه شروع کردن به دست زدن و رئیس همراه با یک دسته گل هدیه ای به من داد و من گیج گیج بودم...
شباهنگام داشتم چند سکه طلا و مبلغی را که رئیس قول داده بود در یک چک که در دست داشتم نگاه می کردم.
چک را بوسیدم و از پس پرده اشک، چشمم به یادداشت رئیسم افتاد که نوشته بود: نجاتدر راستی است!
و بهترین تعهد، تعهد به خویشتن خویش است!
و در آخر نوشته بود... مرد آخرین بین مبارک بنده است
سال ها بعد...
اکنون من مدیر همان اداره هستم.
و هرگز از یادم نمیره که یک مدیر فرزانه و آگاه چگونه توانست از یک مجرم یک محرم بسازد و از یک انسان پلید یک انسان پاک!
تصویر او را روی میزم دارم و در زیر آن، سخنش را نوشته ام:
«هر چیزی را که پنهان کنی روزی باعث رنج تو می شود!»
به همراه «کتاب کوچک دکتر شریعتی» که از میان صفحاتش فریاد برمی آورد: این سه راهی است که در پیش پای هر انسانی گشوده است: «پلیدی- پاکی- پوچی»
و من امروز چه خوشحالم که «پاکی» را برای تمام عمرم انتخاب کردم!
«دیپاک ماهندرو» به مدیرانی، موارد صحیح مصرف اندامشان را چنین می آموزد:
وجود: گاهی با تمام وجود، خود را جای کارمندتان قرار دهید.
سر: اگر می خواهید «نه» بگویید قاطعانه این کار را بکنید، سر موارد مصرف دیگری دارد.
چشم ها: وقتی می خواهید «تأسف» خود را برسانید یا شادی و شورتان را بیان کنید سعی کنید چشم هایتان نیز این گونه باشد و تأسف و شادی هم در چشم هایتان وجود داشته باشد.
گوش ها: گاهی لازم است که با دقت و دو گوش، گوش کنید و گاهی باید از یک گوش بشنوید و از گوش دیگر خارج کنید.
بینی: بینی فقط برای بود کردن قرمه سبزی نیست گاهی احساسات کارکنانتان بودار است پس سعی کنید بعضی از احساس ها را بو بکشید.
لب ها: همیشه تبسم کنید، تبسم ارزان ترین را ه جذب افراد است، هزینه ای ندارد بلکه منافع بسیاری نیز به همراه دارد.
قلب: در زمان مناسب و از صمیم قلب تشکر کنید نه خیلی زود و نه خیلی دیر، مراقب باشید که بسیاری از کارکنان شما درون قلب شما را می بینند.
گلو: در هنگام ضرورت از ته گلود فریاد بکشید، احترام اشخاص در بلند مدت به شما افزایش می یابد، البته اگر زیاده روی کنید نتیجه ای معکوسی را به دست خواهید آورد.
انگشتان: وقتی انگشت انتقاد خود را به طرف کسی گرفته اید به چهار انگشت دیگر خود نگاه کنید که به طرف خودتان است.
پاها: گاهی لازم است به پاهایتان حرکت بیشتری بدهید، باور کنید تاکنون کسی به خاطر تلاش کردن نمرده است.
گردن: گردن با آدم حرف می زند، وقتی شکست خورده اید گردنتان کاملاً خمیده و رو به پائین است و وقتی موفق شده اید کاملاً سرفراز، پس کاری نکنید که همیشه در پشت اعمالتان گردن فراز باشید.
اکنون می پردازیم به «مهربانی در محیط کار»
علی(ع) در بحثی کلان می گویند:
با مردم چنان بیامیزید که در مرگتان بگریند و در زندگی، عاشقانه به سویتان شتابند!
اکنون کلام لطیف و ژرف «پیامبر اکرم (ص)» را بشنوید:
بر زمینیان محبت کنید تا آنان که در آسمان هستند بر شما محبت کنند!
آن گاه که به دستانی کوچک اهدا کنید از دستانی بزرگ دریافت می کنید!
«حکایت محبت مدیرم»
آیا دین غیر از محبت چیزی دیگری است؟ «پیامبر اکرم(ص)»
یادم میاد مرحوم پدرم این عبارت را که در تابلوی کوچکی خطاطی کرده بود به دیوار اتاق آویخته و غالباً آن را برایم می خواند ولی من چیزی نمی فهمیدم چون نوجوانی بیش نبودم.
حکایت از آنجا آغاز شد که بعد از مرگ پدرم، من مدیریت شرکت را به عهده گرفتم.
در آن زمان یکی از دوستانم که روان شناس بود به من پیشنهاد کرد که تاریخ تولد همکارانم را از پرونده شان استخراج و در زمان تولدشان همراه با یک کارت تبریک و یک کتاب از آنان یاد کنیم و تولدشان را تبریک بگوئیم.
با شک و تردید این کار را توسط منشی ام انجام دادم ولی نمیدانستم چه تأثیر شگرفی در محیط کارم دارد!
کل کارکنان شرکت بالغ بر بیست نفر می شدند. به روال تاریخ تولد اولین بار به آبدارچی شرکت افتاد، هرگز فراموش نمی کنم، به شدت منقلب شده بود، پیرمرد می گفت: «آقای مدیر، ما در فکر تاریخ مرگ خود بودیم و شما تولد ما را یادآوری کردید. احساس جوان بودن و زنده بودن دوباره را در من احیا کردید، اکنون احساس می کنم هنوز زنده هستم و هنوز دیده می شوم.»
خلاصه شور و حال خاصی در شرکت در همان روزهای موعود برپا بود و چون نوبت یکی از کارمندان می شد آنقدر خوشحال می شد که این انرژی مثبت او روی بقیه افراد هم تأثیر شگرف و مثبتی می گذاشت.
تا این که طبق اعلام منشی ام نوبت مدیر فروش شد، او جوانی بسیار آرام، نجیب و بسیار دقیق و پرکار بود. فردا صبح طبق معمول این کار انجام شد اما همه ی ما شگفت زده شده بودیم زیرا به من خبر دادند که از وقتی که کارت تبریک را دریافت کرده همچون یک زن گریه میکند. ابتدا جدی نگرفتم ولی منشی ام گفت که او ساعت ها سر بر روی میز گذاشته و می گرید.
نگران شدم و به اتاقش رفتم، با حیرت دیدم که هنوز به شدت می گرید. دست بر شانه اش گذاشتم و گفتم: «مشکلی پیش آمده، می توانم کاری بکنم؟»
او سر از میز برداشت و درمیان جمع بهت زده همکاران، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «آقا شما کاری با من کردید که تاکنون هیچ کس نکرده بود، شما مرا به دنیا آوردید.» با حیرت نگاهش کردم و گفتم: «من متوجه نمیشم.»
و او با همان نگاه خیس و هق هق گریه گفت: «آقا من پدر و مادر ندارم و آنها را در یک تصادف در پنج سالگی از دست دادم و پیش پدربزرگ و مادربزرگم زندگی می کنم که آنها هم به دلیل کهولت سن در فکر این مسائل نبودند، من هم دوست خیلی صمیمی نداشتم که از این کارها برایم بکند و در تمام طول عمرم کار کردم و درس خواندم زیرا هزینه من برای پدربزرگم بسیار سنگین بود و به همین بهانه هرگز تاکنون من جشن تولد نگرفتم و حالا شما...»
هق هق گریه هایش امانش نداد.
نگاهی به همکاران کردم، بعضی در دل و بعضی با چشم می گریستند، نزدیکش رفتم و او را به آغوش کشیدم و او لحظه ای در چشمانم نگریست و گفت: «آقا ببخشید گریه می کنم، به خدا خیلی خوشحالم کردید خیلی!»
و من از پشت نگاه خیس به همان تابلوی پدر می اندیشیدم:
آیا دین غیر از محبت چیزی دیگری است؟
اکنون سالها گذشته و آن پسر جوان مرد میانسالی شده که سالها پیش به عنوان داماد من قدم در خانه ام نهاده و دو فرزندش که ندیم پیری و کهولت من هستند. من دیگر شرکت نمی روم و دامادم بر جای من نشسته و نوه ام از من       می پرسد: «پدربزرگ! این تابلو که شما اینقدر دوستش درید یعنی چه؟»
و من با گلویی سرریز بغض می خوانم:
«پسرم آیا دین غیر از محبت چیزی دیگری است؟»
اما بسیار جالب است که مغز متفکر جهان شیعه (امام جعفر صادق علیه السلام) همچون روان شناسی ژرف نگر عوارض عقده ی حقارت را چنین برمی شمارد:
تکبر و خود بزرگ بینی نشانه ی عقده ی شخص می باشد که با این ویژگی نمایان میگردد!
«حکایت علی و حوضش»
عالمی بر سر منبر، مجلس می گفت وبرای نوشیدن آب کوثر که ساقی آن علی (ع) است شرایط بسیار سختی را بر می شمرد. چون سخن را در این معنی به پایان برد یکی از حاضران برخاست و گلایه مند گفت: «ای شیخ اگر اینها را که می گویی راست باشد، پس در آن روز محشر، علی می ماند و حوضش!»
و«علی علیه السلام» حیرتناک می گوید:
حیرت آور است تکبر ورزیدن فرزند آدم، که دیروز نطفه ای بیش نبود و فردا مرداری بد بو!
پس، غره شدن به امروز و اکنون، نشان ابلهی است زیرا:
در این درگه، کِه گَه گَه، کَه کُه و کُه کَه شود ناگه          مشو غره به امروزت که از فردا نه ای اگه
«حکایت درس عبرت»
گویند: شیر و گرگ و روباه به شکار می رفتند وشیر، آهویی را شکار کرد و در میان نهاد و به گرگ گفت: «تقسیم کن!» گرگ گفت: «قربانت گردم، ران آهو از آن شما و دل و جگرش را هم من و روبا ه می خوریم.» شیر خشمناک ضربه ای بر گرگ زد و او در دم هلاک شد.
سپس رو به روباه کرد و گفت: «تو تقسیم کن!»
روباه گفت: «قربانت گردم، ران آهو را صبحانگاه میل کنید، گردنش را ظهر و دل و جگرش را هم شباهنگام میل کنید.»
شیر با خشنودی گفت: «آفرین! این تقسیم را  از کی آموختی؟»
روباه گفت: «قربانت گردم، از لحظه ای که گرگ را هلاک کردید.»
شایعه چیست؟
تولید و توزیع کنندگان شایعه چه کسانی هستند؟
بر دروغگویی تو همین بس که هر چه می شنوی (بدون تحقیق) برای دیگران نقل می کنی!
پیامبر اکرم (ص)
«علی علیه السلام» سخنی ژرفی دارند و می گویند:
هرگاه خبری را می شنوید قبل از بیان احساس، به احوال و افکار خبر آورنده بیندیشید. این کار شما را از گمراهی می رهاند!
فکر می کنیم با توجه به سخن شریعتی دیگر نیازی به تعریف شایعه نباشد و در یک کلام می توان گفت: شایعه دروغی است که هزاران بار تکرار شده است!
اما راهکارهای مبارزه با شایعه:
از بین بردن اوقات بطالت
مشغول نمودن اذهان پرسنل در اوقا فراغت (بطالت، به این ترتیب که می توان در هر اتاق یک قفسه ی کوچک کتاب ایجاد کرد تا کارمندان ذهنشان به مطالعه گردد.)
بی اعتنایی به شنیدن شایعه عدم هر گونه عکس العمل به آن.
شناسایی افراد شایعه ساز و جابه جایی آنان در اتاق ها، چون یک سیب گندیده، همه سیب ها را فاسد می کند.
تذکر شفاهی در خلوت به شخص شایعه ساز.
تذکر عمومی در جلسات اداره بدون اشاره به نام اشخاص.
در صورت ادامه این عمل توسط فرد موصوف، اقدام عملی برای تنبیه شخص مورد نظر.
«حکایت افتادن امیر»
مردم ، به روش رهبران خود می روند!  پیامبر اکرم (ص)
روزی امیری به راهی می گذشت، کودکی را دید در گل بمانده، امیر گفت: «هوش داری تا نیفتی»
کودک گفت: «افتادن من سهل است، اگر بیفتم تنها باشم، اما تو هوش دار که اگر پای تو بلغزد همه مردم که از پس تو آیند بلغزند و برخاستن همه دشوار بُوَد!
حکایت ژرف و نازکی بود! آقای مدیر مراقب خود باشید!
خانم / آقای مدیر!
باور کنید که دربسیاری از موارد شما هم می توانید همچون معلم و استادی بزرگوار و منطقی عمل کنید و کارکنان خود را از ارتکاب به گناه باز دارید. همه بزرگان به کوچکتران می گویند: گناه نکنید! اما جالب است که بدانید لقمان به پسرش چه  می گوید:
«حکایت گناه»
پسر: «پدر، چرا نباید گناه کرد؟»
لقمان: «پسرم، هر چقدر می خواهی گناه کن»
پسر: «پدر، همه میگویند گناه نکن شما....»
لقمان: «پسرم حرفم تمام نشده، گفتم هر چقدر می خواهی گناه کن اما جایی گناه کن که خدا نباشد!»
ببینید این شعر چقدر شبیه حکایت لقمان می باشد گوش کنید:
گفتی که مرا عذاب خواهی فرمود            من در عجبم که آن جا کجا خواهد بود؟
آنجا که تویی، عذاب ناخواهد بود!           آنجا که تو نیستی، کجا خواهد بود؟
«حکایت ستارالعیوب»
در روزگاری دور، یکی از علما در دفتر خاطراتش به عنوان بدترین خاطره عمرش می نویسد:
روزی یکی از شاگردان پیش من آمد و گفت: «استاد! مطلب مهمی برایتان دارم، شیخ محمود که از شاگردان بسیار نزدیک شما می باشند مدتی است که معتاد به نوشیدن شراب می باشند صحت سخن من آن است که در کتابخانه اش شیشه شراب را پشت همان کتاب دعا گذاشته»
این را گفت و رفت و من در دنیایی از درد و اندوه، پریشان و آشفته تنها ماندم. آن شب تا صبح نخوابیدم و تصمیم گرفتم فردا صبح به دیدن شیخ محمود بروم تا موضوع برایم روشن گردد.
فردای آن روز به دیدارش شتافتم، در را کوفتم و او در را گشود و با خوشرویی و خوشحالی و با کمی حیرت سلام کرد و من هم برای حفظ ظاهر با تبسمی جواب سلامش را دادم.
او پرسید: «استاد این وقت صبح! شما اینجا!»
گفتم: «کتابی لازم دارم و آمده ام از تو بگیرم»
لحظاتی بعد در کتابخانه اش نشستیم و حال و احوال کردیم و چای نوشیدیم.
سپس آرام آرام نگاهم را به طرف کتابها، گشتم و گشتم تا به همان کتاب دعایی که شاگردم آدرسش را داده بود رسیدم.
خیلی عصبانی و رنجور بودم. اما باز هم  با تأمل دستم را به طرف همان کتاب بردم و در همان حال پرسیدم: «این کتاب چیست؟ تازه گرفته ای؟»
و شیخ محمود در کمال خونسردی گفت: «استاد، آن کتاب، ستارالعیوب است!»
کلام ژرف و تأثیر گذار شاگردم تمام تنم را لرزاند و دستم آرام آرام پائین آوردم، رمق در تن نداشتم، پنداری چیزی در تنم فرو ریخته بود، عبا را بر سر کشیدم و با عجله از منزلش بیرون آمدم و یک هفته خلوت گزیدم و نماز گزاردم و از خداوند استغفار طلبیدم که چه آسان می خواستم آبروی کسی را ببرم و او چه زیبا درس دردناک و عبرت آموزی را به من داد».
خب، آقای مدیر! پس شما هم تا اینجا متوجه شدید که می توانید با عمل خود سرمشق بسیار جذاب و مؤثری برای همکارانتان باشید!
«با کارکنان مشکل دار چگونه برخور کنیم؟»
ما هم قبول داریم که در هر سازمانی اساساً تعداد قلیلی هستند که همیشه مشکل دارند و بی شک مشکل ساز می شوند.
در این بخش به گونه ای فهرست وار برایتان می گوئیم، خوب گوش کنید. پرسش این است:
کارکنان مشکل آفرین چه کسانی هستند؟
و پاسخ می گوئیم که: کارکنان مشکل آفرین کسانی هستند که برخلاف جریان آب شنا می کنند، آنها افرادی هستند که نارضایتی خود را به گونه های مختلفی مانند: شکایت کردن، شلخته کاری، وقت کشی و گاهی تخریب بیان می کنند.
خصوصیات این افراد:
این افراد معمولاً آدم های باهوش و خلاق هستند که (به هر دلیلی) از مسیر درست منحرف شده اند زیرا به این نتیجه رسیده اند که نمی توانند آن گونه که میخواهند خود را در شغلشان نشان دهند.
معمولاً تمایل دارند که دیده و شنیده شوند.
به شدت علاقه دارند که به نظرات آنها (حداقل) توجه شود.
از کارکردن با وسایل یا دستگاههای فرسوده احساس ناراحتی می کنند.
در انجام کارها و وظایف متنوع اصرار می ورزند.
وقتی کاری را به خوبی انجام می دهند دوست دارند تحسین شوند.
اگر نام آنها را به یاد نیاورید دلگیر و ناراحت می شوند.
اما روش شما چگونه باید باشد:
انتظارات خود را تعدیل کنید.
آنها را درک کنید.
اغراق گویی نکنید، مانند: «تو همیشه گله و شکایت داری»
قضاوت نکنید، مانند: «تو در حل مشکلات ضعیف و ناتوانی».
برچسب نزنید، مانند: «تو اساساً آدم ابلهی هستی».
به یاد داشته باشید که آنها افراد مشکل داری هستند.
همان گونه که شما دوست دارید  به حرفتان گوش کنند آنها نیز این گونه هستند.
به آنها مسئولیت دهید و از کارهای کوچک شروع کنید و بعد از انجام هر مسئولیت آنها را تحسین و تمجید کنید.
نمی توانید درون آنها را تغییر دهید (این تفکر، آستانه ی صبر و تحمل شما را افزایش می دهد.)
اکنون پای شنود خاطره ای از «نگارنده » می نشینیم:
«حکایت شاگرد مشکل دار»
تشویق، اکسیژن روح است!                               «جیمز آلن»
قرار شد به جای یکی از دوستانم چند ماهی راتدریس کنم. سال اول دبیرستان بود و کلاس شیمی!
وقتی در اتاق مدیر با دبیران آشنا شدم هر یک از آنان وقتی فهمیدند من میخواهم به کلاسی که شاگرد آن «عبدالهی» نام داشت بروم، با نوک انگشت به من زدند و فاتحه ای می خواندند.
یکی از دبیران می گفت: «خدا رحمتت کند! تو هم دوامی نخواهی آورد.»
دیگری می گفت: «آن قبلی سکته کرد و تو حتماً روانی می شوی»
خلاصه با دلهره ی خاصی به کلاس رفتم و شروع به حاضرو غایب کردن شاگردان کردم، چشمانم با کنجکاوی به دنبال نام «عبدالهی» می گشت. نامش را خواندم و او بلند شد، قدی کوتاه اما فربه و چاق با کله ای سه بر و چند ضلعی و لبخند تمسخر آمیزی بر لب که بلافاصله گفت: «آقا اجازه اسم شما چیه؟»
و همه بچه ها زدند زیر خنده...
به هر حال درس شروع شد و من داشتم پای تخته از اسید سولفوریک می گفتم که صدای «عبدالهی» بلند شد و گفت: «آقا دستت نسوزه!»
و بعد صدای شلیک خنده بچه ها که می آمد و من خیس عرق شدم! خلاصه «عبدالهی» خواب را از من گرفته بود و شبانه روز کاسه چه کنم، چه کنم را به دست داشتم.
ناگهان فکری به سرم زد!
فردای آن روز به کلاس رفتم و گفتم: «بچه ها امروز می خواهم یک شاگرد خوب وشایسته را به شما معرفی کنم.» بچه ها با تعجب به من می نگریستند.
و من بی درنگ گفتم: «کسی که هم درسش خوب است و هم اخلاقش، حالا به شما معرفی میکنم، عبدالهی.»
آن روز، «حیرت» اگر صدا داشت شیشه های پنجره از صدای حیرتی که در مغز بچه ها و از همه مهمتر در مغز «عبدالهی» ایجاد شده بود می شکست.
عبدالهی باورش نمی شد، آرام آرام جلو آمد و من با لبخند دستی به شانه اش نهادم و گفتم:
«بچه ها امروز عبدالهی مبصر کلاس می باشد.»
از فردای آن روز «عبدالهی» بهترین وساعی ترین شاگرد کلاس شد!
خب اکنون می بینید که برخورد تشویق آمیز با زیر دست، زندگی و حتی آینده ی آنان را نیز تغییر میدهد!
انگیزه چیست؟
انگیزه یعنی: شکل گیری شدت انرژی در جهت نیروی درونی افراد به منظور برآوردن نیاز که موجب آغاز عمل و یا رفتاری می گردد. به بیانی دیگر: ایجاد عاملی که اغلب با حیرت و ناباوری به آن می نگریم زیرا تأثیری جادویی و باور نکردنی بر افراد دارد و با ایجاد شود و شوق و اشتیاق آنها را به سوی کار بهتر و نتایج برتر هدایت می کند.
عوامل انگیزه: ارتباط سالم و لطیف و سرشار از محبت و مهربانی بین کارکنان و مدیر که در نهایت به رضایتمندی آنها از شغلشان منجر می گردد.
«چگونه باید جلسه برگزار کنیم؟»
البته قبل از وارد شدن به این بحث باید بگوئیم که مردم ما وقتی تلفنن می زنند و یا مراجعه حضوری دارند و خانم منشی با ملاحت خاصی می فرمایند: «آقای مدیر جلسه هستند»
وقتی می پرسند: «کی تمام می شود؟»
منشی می فرمایند: «معلوم نیست»
و بی شک آنانی که از دور یا نزدیک دستی به آتش دارند لبخندی بر لبانشان می نشیند! چرا؟»
چون در کشور ما این مطلب مد شده یا به فارسی «باب» شده!
مانند دکترهایی که در مطب خود مگس می پرانند و وقتی کسی تماس میگیرد خانم منشی با صدایی اهورایی می فرمایند:
«وقت آقای دکتر تا سه ماه آینده پر است اگر می خواهید برایتان وقت رزرو کنم! » البته جالب است که این روش به رونق کار این گونه پزشکان کمک فراوانی کرده است.
اما جلسه در سازمان ها (به ویژه ادارات دولتی) چند تعریف دارد :
حالت اول: آقای مدیر دیشب به دلائلی....نخوابیده اند واکنون بعد از صرف یک پرس جوجه کباب رایگان روی کاناپه مخصوص که برای این کار تدارک دیده اند به خواب عمیقی فرورفته اند.
حالت دوم: آقای مدیر با چند نفر از دوستانشان که مدت ها بود آنها را ندیده بودند مشغول گفتمان های مزاح وار می باشند و از برکت پول پذیرایی که برای این مراسم تخصیص یافته مشغول نوشیدن شیر کاکائو و قهوه و میل کردن موز درجه یک و پرتقال تامسون می باشند.
توضیح: در بسیاری از موارد این گونه مدیران به دلیل زخم معده (مصلحتی) به همراه میوه، کمپوت آناناس هم میل  می فرمایند. جالب است بدانید که بعضی از مدیران متعهد حتی پول سیگار خود را از هزینه ی «پذیرایی» تأمین می کنند.
البته در این موارد بسیار بسیار جزئی و ناقابل، مدیر مالی و تدارکات به همراه رئیس دفتری که همه کار و همه کار ...برای آقای مدیر انجام میدهد اهتمام لازم رامبذول می دارند و با تهیه یک فاکتور صوری برای خرید چای و یا شیرینی جبران هزینه سیگار آمریکایی آقای مدیر «ضد آمریکایی!» را می نماید.
فصل سوم
"لطفا مدیرتجاری موفقی باشید"
مدیریت تجاری، هنری است برای تبدیل نمودن رویابه حقیقت! (ورانجی.بنیس)
نگارنده تعبیرکلا نیاز مدیران تجاری دارد و میگوید:
یک مدیرموفق تجاری، مشتری را ولی نعمت خود میداند وجلب رضایت او را،  اولویت اول وآخرمی پندارد.
و بدین ترتیب مدیرموفق را چنین میانگارد : مدیرتجاری موفق کسی را گویندکه انسان را وادار میکند در اوج سرمای شب،گرمای مطبوع خورشید پگاه فردا را احساس کند!
امجان ماکسوئل مدیران تجاری را قطعه قطعه میکند و میگوید : یک مدیرتجاری موفق، خودرا به صد قسمت تقسیم میکند:
70% به نقاط قوت خود توجه میکند.
25%به چیزهای جدید توجه میکند.
5%به نقاط ضعف خود توجه میکند.
خب حالا میخواهیم راجع به مدیرمهربان و مزایای مهربان بودن یک مدیرصحبت کنیم.اما بهتر است قبل ازهرحرفی حکایاتی را بخوانید.
حکایت مدیر مهربان
همسرم به طور ناگهانی در 36سالگی به دلیل حمله قلبی درگذشت. من ماندم وتنها فرزندم که یک دختر 16ساله بود. برای یافتن شغلی در شرکت بیمه با معاون شرکت مصاحبه و صادقانه دلیل تقاضای کارم را به او گفتم وخاطرنشان ساختم که : نمیتوانم بوستون را ترک کنم چون دخترم دچار بحران روحی فراوانی میشود زیرا تنها دلخوشی که بعد از مرگ پدرش دارد همین دوستان دبیرستانی اوست!
حدود یک ساعت برای معاون شرکت صحبت کردم و او درنهایت آرامش به حرفم گوش داد.
سپس به من گفت از نظر من استخدام شما بلامانع است اما باید در هیئت مدیره مطرح و مورد موافقت قرارگیرد و به همین دلیل کمی طول میکشد. من تمام سعی خود را میکنم.سپس کارت ویزیت خود را به من داد و گفت : نمیدانم بگویم جالب است یا تاثیر برانگیز ولی خواهر من همسرگذشت شما را دارد. به هر حال این کارت من وتا زمان اعلام نظر هیئت مدیره هرکارداشتی میتوانی با من تماس بگیری. سپس دو اسکناس 50 دلاری روی میز گذاشت و با لبخند گفت : این صدقه نیست چون صدقه اینقدر نیست، این قرض است و این باعث میشود که من کار استخدام شما را بیشتر پیگیری کنم تا به پول خودم برسم.
از شرکت بیرون آمدم. دیگر مسئله کاربرایم مهم نبود ولی کاری که او از سر عشق و محبت انجام داد روحیه ی مرا در مواجه شدن با مشکلات بسیار تقویت کرد. او فقط معاون شرکت نبود، اما قلبش برای همدردی با مردم میتپید!
سالها گذشت....
امروزدرجشن باشکوهی که به مناسبت مدیریت او برگزارشده شرکت جسته ایم اوکه اکنون موهایش به سپیدی گراییده دریک اقدام غافلگیرانه از پشت تریبون اعلام کرد؛ اکنون که پست معاون شرکت خالی شده آنرا به ساعی ترین مدیر پیشنهاد میکنم خانم..... من حیرتناک خود را درپشت تریبون یافتم، باصدایی لرزان گفتم:
یک مدیر موفق، اقلیم کوچک از جغرافیای سرزمین دلش را به نام کارکنانش میکند!
من این عمل را از شما آموختم و امیدوارم اینگونه باشم.
مشتریان شاکی چه میخواهند؟
میخواهند جدی گرفته شوند و به آنها احترام گذاشته شود.
میخواهند درباره مشکلاتشان نتیجه گیری فوری کنند. خواهان جبران هستند، گاه نوشتن یک پوزشنامه کافی است.
میخواهند به کسانیکه برایشان مسئله راپیش آوردند تذکر داده شود. میخواهند کسی به حرف آنها گوش دهد.
اما ممکن است بپرسید ما باید چه بکنیم؟ برایتان میگویم:
"اقدامات لازم در جهت کسب رضایت و جلب مشتریان"
با آنان ملاقات کنید.   /   ازخواسته شان باخبر شوید.   /   از میزان رضایت مشتری مطلع شوید.
با مشتری سه خوش را به همراه داشته باشید : خوشبینی. خوشرویی. خوش سخنی.
دقت کنید که چه زمانی به مشتری نهب گویید. ودرنهایت، رضایت مشتری رابه دست آورید تا اوتبدیل به مبلغ و فروشنده ای همیشگی شما شود!
تملق چیست؟ چاپلوس کیست؟
انسان وقتی تملق کسی را میگوید یعنی، انسان بودنش را فدای چیزی که به آن اعتقاد ندارد کرده. در برابر شهرت چه به دست آورده ضررکرده! برای این که اگر آدم دیگری را بکشد، آدم میماند هرچندقاتل! لیکن آدمی که در برابر دیگری خم میشود و تملق میگوید دیگر آدم نیست! اما متوجه نیست. (دکترشریعتی)
اما همانطورکه مورخان شیرین سخن گفته اند، چاپلوسی وتملق ازپارین های فرهنگی برخوردارمیباشد. برای تایید سخنان حکایاتی را بخوانید:
حکایت نوکرو بادمجان
درروزگاری دور خلیفه ای میست که روزی به وزیرش گفت: « امروز زائقه ی مان خوراک بادمجان میخواهد.» وزیرگفت:
« قربانت گردم بادمجان نیک چیزی است که اندر خواص فزاینده ی آن طبیبان درمانده اند ! »
و آن روز بساط بادمجان همانگونه که خلیفه میخواست برقرار شد.
چند روز بعد ...
سفره ای ناهار خلیفه گسترده شد و تا خلیفه چشمش به خوراک بادمجان افتاد به خشم گفت: « امروز بادمجان دوست ندارم، چه کسی گفت آن را درست کنید، فورا ببرید.» وزیر پیرو دستور خلیفه به خادمان دستور تسریع را صادر فرمود و به کنار خلیفه آمد و گفت: قربانتان گردم فرمایش شما کاملا به جاست چون بادمجان بدترین خوراکی است که طبیبان تمام عالم هنوز نتوانسته اند مضررات آن را شمارش کنند.
خلیفه خشمگین شد و فریاد زد: (مردک تو دیروز در مزایای بادمجان سخن میگفتی و امروز در مضررات آن ؟
وزیر با لبخند بر لب پاسخ داد: فدای سرتان شوم! من نوکر شما هستم، نوکر بادمجان که نیستم!
خلاصه ی مطلب: خب، مدیریتتان مبارک!
امیدوارم که شما مرا حلاحر از پست را به صورت پلکانی یعنی با تجربه لازم طی کرده باشید نه مانند اصغر جوجه! برایتان از قول پیامبر گفتیم که وقتی خدا کسی را دوست دارد، کار مردم را به دستان او میسپارد! پس، قدر خود را بدانید و آماده ی خدمت خالصانه باشید.
میخواهیم راجع به جدی ترین مسئله در اداره که به بامزه ترین مسئله در اداره تبدیل شده به نام« جلسه » صحبت کنیم : به خاطر جلوگیری از بدآموزی هم که شده در اتاقتان نخوابید که به منشی بگویید: تلفن را وصل نکند که شما جلسه دارید.
خلاصه آنکه:
مدیریت، یک سفر است.ابتدا نقشه را پیداکنید، مبداء و مقصد را مشخص کنید، توشه ای میان راه را بردارید و هدف خود را از این سفر یادداشت کنید! این مژدگانی را از زبان پیامبر تقدیمتان میکنم:
هرکس به آنچه میداند عمل کند، خداوند دانش آنچه را که نمیداند به اوعطا میکند!
برایتان:
دلی عاشق
ذهنی جستجوگر
روحی عصیانگر
نگاهی پرهیزگار
وزبانی پرسشگر
می طلبم!

این مطلب تا چه اندازه برای شما مفید بود؟

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 3.90 (5 رای)